<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>Kare Bad</title>
      <link>http://www.karebad.org/</link>
      <description></description>
      <language>en-US</language>
      <copyright>Copyright 2008</copyright>
      <lastBuildDate>Tue, 22 Jul 2008 08:16:10 +0330</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/?v=3.2</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>صبح مرداد !!!</title>
         <description><![CDATA[<p><br />
<img align="center" alt="11-2.jpg" src="http://www.karebad.org/11-2.jpg" width="500" height="500" /></p>

<p><br />
<br><br />
پ . ن : توی گرمای تابس تـــــــــــون ! ... <br />
پ . ن :  مقاله ام بهم چند نمره ای داد ، مقاله چاپ می شه، مقاله فروخته شد ، مقاله توی رزومه آورده شد ... از یه مقاله بیشتر از این چه انتظاری می ره یعنی !؟!؟ ... <br />
پ . ن :خبر فوت خسرو شکیبایی رو که شنیدم ،  بجای اینکه بشینم به نوشتن یه پست کلیشه ای ؛  رفتم  یه چند دقیقه مهربانی هایش رو گوش کردم و یه فاتحه ای خوندم و خلاص  .... !!! ... به همین مهربانی ! .. </p>]]></description>
         <link>http://www.karebad.org/2008/07/22/post_525.php</link>
         <guid>http://www.karebad.org/2008/07/22/post_525.php</guid>
         <category>صبحانه</category>
         <pubDate>Tue, 22 Jul 2008 08:16:10 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>Samuel !</title>
         <description><![CDATA[<p>وقتش می رسید ... زمان موعود ... من چاقوام رو تیز کردم ... تا شد تیز کردم ... گردنش رو جابه‌جا کردم ... از روی این سنگ به آن سنگ ... از این لبه به آن لبه ... تمام دعاهایی که بلد بودم خواندم ... تمام ذکرها رو ... گریه هم کردم ... تمام اینا برای معطل کردن بود ... تا می تونستم معطل کردم ... تا می تونستم این دست اون دست کردم ... اما .... اما هیچ قوچی نیومد ... نه تنها قوچ ، که هیچ گوسفند و بز و گاو و شتر و خر و الاغ و اسب و آهو و گوره خر و گوزن و ... هیچی نیومد !!! .... حتی هیچ والی هم ... حتی مورچه ای رو هم پیدا نکردم ... <br />
..<br />
..<br />
..<br />
..<br />
..<br />
..<br />
..<br />
..<br />
خب ... <br />
منم گفتم حتمآ باید بکشم دیگه ! ... <br />
و کشتمش ...<br />
..<br />
..<br />
..<br />
..<br />
..<br />
..<br />
پ . ن : تمام آرزوهایم رو   ! ... <br />
..<br />
..<br />
..<br />
پ . ن : صبح دل انگیز آخرین روز تیرماه ... فردا هم که مرداد شروع می شه !<br />
پ . ن : خوبم ! ... قاطی هم نیستم ! ... اومد و اینطوری نوشتم ... <br />
پ . ن : ناشتام ... ناشتا هستم ، منظورم بود ... ناشتا یعنی حالتی که آدم از خواب بیدار شده است و معده ش خالی می باشد ، این وضعیت بیشتر برای آزمایش دادن توسط پزشکان توصیه می شود ... <br />
پ . ن : آزمایش هم ندارم بدبختی !!!<br />
پ . ن : برم سر کار و بار ! </p>]]></description>
         <link>http://www.karebad.org/2008/07/21/samuel.php</link>
         <guid>http://www.karebad.org/2008/07/21/samuel.php</guid>
         <category>صبحانه</category>
         <pubDate>Mon, 21 Jul 2008 07:00:06 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>یکی از بهشت های خدا !!!</title>
         <description><![CDATA[<p>--  کی گفته می خوام برم بالا منبر ؟! ... اصلآ قرار نیست راجع به درهای بهشت حرف بزنم که ... فقط خواستم بگم این شهر کتاب نیاوران همچنان برای من یکی از بهشت های خدا بحساب می آد ... یه محیط بزرگ ، شلوغ ، انواع بو ورق های تازه و عطر و ادکلن ... صدای موزیکی که باید به dj اونجا برای این سلیقه ش تبریک گفت ... خلاصه شلم شوربایی که به آدم می چسبه ... دیروز هم ترافیک صدر و پیچ حموم و فرمانیه خلوت بود و زود رسیدیم باز دمه در سالن  ... مثل بارهای قبل هم اول از همه  پریدم سر کتابخونهء کتاب های فلسفه و ادیان ... با من یکی شروع کردن به ورق زدن ... به قیاقه ش می آد بیشتر از من ادیان سرش بشه ... کتابی که چنگی به دل بزنه پیدا نکردم ... بعد نوبته کتابای کودک ه ! ... چیزی که دنبالش بودم رو پیدا کردم ... دو جلد از کتابای " نیکولا " که نخونده بودمشون ... محمد گفت که انگار 12 جلدی هست سری ش ... اما من که قفط 7 تاش رو دیده بودم ... این یعنی فاجعه ! ... البته در نوع کودکی ش ... آقای فیلسوف اومد دوباره کنار ایستاد که ببینه شاید توی قفسه کودکان چیزی پیدا کنه ... تا عنوان کتابخونه رو دید چپ چپ راهش رو کشید رفت ... همه رمان های دهن پر کن می گیرن من دوتا کتاب کودک که نگارشش برای مغز یه بچه اول دبستانی روونه ... جوری که بتونه بخونه و خم به ابروهای مغزش نیاره ... با این حال من این سری داستان ها رو دوووست می دارم ... </p>

<p>پ . ن : آقای فیلسوف توی تیم مقابل بود !<br />
پ . ن : آدم از هر کدوم از دوران زندگیش یه چیز یاد گرفته باشه کفایت می کنه ... خوندن این سری از کتابای نیکولا هم برای خودش از اون دانسته های مفید زندگی م بود ... گرچه از اون دوران قفط همین کتاب رو نگه داشتم ... عوض می کنیم ! ... </p>

<p><br />
--  کی گفته مقاله دادن کار راحتی ه !! ... این مقاله REIT که عملآ نه تنها بابا ، حتی بابابزرگ و  بابای بابابزرگ ، بابای بابای بابابزرگ ...  بلکه تمامی عناصر ذکور خانواده رو از جمله عمو ، عموی بابا ، عموی عموی بابا ... دایی ، دایی بابا ، دایی دایی بابا .... همینطوری بگیر برو تا آخره ما رو اوورده جلوی چشمامون ... آخرش خوبه که هیچی نشه ... فردا Deadline ه ... همه اقوام و خویشاوندان مذکور در بالا هم دارن جلوی چشمم رژه می رن ... یه رژه خاندانی ! </p>

<p>--  می دونی !! ... بعضی وقتا لازم که آدم از توی قطار زندگیش پیاده بشه ... منظورم اینه که وقتی به ایستگاه رسید پیاده بشه ... هم یه هوایی می خوره هم یه نگاهی می ندازه به مسیری که تا اون ایستگاه می اومده ... هم یه دیدی می ندازه ببینه چقدر راه مونده تا ایستگاه آخر ... هم دیگه تکون های قطار ناراحتش نمی کنه ... هم توی سرعت قطار مناظر رو از دست نمی ده ... و خلاصه هزار و یکی هم ، هم ، هم ه دیگه ... می دونی !! ... لازمه برای رسیدن بعضی وقتا نرفت ... تکون نخوری می رسی ... گرفتی چی می خوام بگم !!! ... </p>

<p>--  می گم "عجیبه ها" ... BBC Persian از فیلتری خارج شده ... حالا سوال پیش می آد یکی تفاله ش رو از فیلتر در اوورده یا از تمام سوراخ های فیلتر خودش رد شده و از اون ور قیف اومده پایین ... !؟؟!؟!؟ ... الله العلم !! .. </p>]]></description>
         <link>http://www.karebad.org/2008/07/18/post_524.php</link>
         <guid>http://www.karebad.org/2008/07/18/post_524.php</guid>
         <category>عصرانه</category>
         <pubDate>Fri, 18 Jul 2008 18:47:15 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>pretext</title>
         <description><![CDATA[<p>--  آدم ها سه دسته ن :  1. با یه دست یه هندونه برمی دارن .   2. با یه دست چندتا هندونه برمی دارن .     3. با یه دست یه وانت هندونه برمی دارن .</p>

<p>پ . ن : گاهی هم با یه دست یه جالـــــــــــــــــــیز هندونه برمی دارن ! .... <br />
پ . ن : الان به آدم های درجه دوم رسیدم ... بعید نیست تا مهر به جرگهء سومی ها بپیوندم ! ...</p>

<p>--  باورت می شه من تا حالا ، هیچ وقت از کسی انتظار نداشتم من رو بیشتر از دیگری مورد توجه قرار بده !!! ... می دونم انتظار زیادیه ، این نداشتن انتظار .... شاید دلیل مورد توجه بودن به میزان کافی ه !!! ... یا شایدم دیگری رو برای توجه کردن ارجح می بینم ... هر چی هست و هر چی اسمش رو می ذاری اینطوری ام و حرفی از این نیاز نمی زنم ... هنوزم که بهش فکر می کنم انتظار مورد توجه قرار گرفتن نمی آد سراغ ام ... یا از این بابت ارضاء شدم یا این حس ، یه حس مرده ست ... تحلیلش با شما !</p>

<p>--  همه چیز بهانه ست ...یه بهانه ای ساده ... هر چیزی رو که فکرش رو کنی توی زندگی برای خودش بهانه به حساب می آد ... یه بهانه که بسته به عمقش دیر یا زود پوچیش معلوم می شه ... بهانه های پوچ زندگی ... من دنبال یه بهانه پر می گردم ... توی این بازی گل یا پوچ زندگی ! ... </p>

<p>--  درس هفته : " داشتن باجناق از داشتن مترسک سر خرمن وحشتناک تر می باشد ... "</p>

<p>--  مرکز تحقیقات شریف هم محیط جالب و دوستانه ای داره ... کلاغا روی سیم های برق خیابون های اطراف دارن برای TOEFL می خونن ! ...  یه گربه زیر ماشین هم داشت چک می کرد کی باید GRE general بنویسه ...  هنوز نیومده داریم جابجا می شیم ... من طبقه هشتم ساختمون جدید رو بیشتر ترجیح می دم .... :) !</p>

<p>--  خوابم !!!!!</p>]]></description>
         <link>http://www.karebad.org/2008/07/15/pretext.php</link>
         <guid>http://www.karebad.org/2008/07/15/pretext.php</guid>
         <category>شبانه</category>
         <pubDate>Tue, 15 Jul 2008 23:48:36 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>Back 2 Home !</title>
         <description><![CDATA[<p>--  من هر وقت توی بیابون رانندگی می کنم به هر چی نگاه می کنم و فکر می کنم ، الا به ماشین هایی که دارم ازشون جلو می زنم ( یا ازم رد می شن ! ) ... امروزم همینطور بود مخصوصآ وقتی همه خواب بودن و فقط صدای ووووژ وووووژه کولر می اومد ... حال و حوصله صدای ضبط رو هم نداشتم !!! ... داشتم به این فکر می کردم هر ثانیه که می گذره 40 متر دارم از کسایی که دوسشون دارم دور می شم یا به جایی که دوسش دارم و بهش عادت کردم نزدیک می شم ... از همون صبح که نه حتی از دیشبش که توی شهر می گشتیم این اومده بود سراغم ... !!! ... دست می کشم به شیشه ... از هوای خیلی گرمه بیرون و از سرعت ماشین داغ شده ... من موندم چطوری می شه اپلای کرد وقتی داری جایی می ری که نه کسایی که دوسشون داری اونجان و نه جاییه که دوستش داری ؟؟؟؟ یعنی اینقدر ارزشش رو داره ؟؟؟  ... یکی نیست بگه سادیسم داری برای خودت سوال های بی جواب می تراشی ! ... سعید دوست داره بره توی Wall Street و توی NYSE کار کنه ... من هنوز به اون شدت از Vision نرسیدم ... شاید جواب این باشه !</p>

<p>پ . ن : 40 متر بر ثانیه می شه حدود 145 کیلومتر بر ساعت که ذهنی خودم حساب کردم ... بزن به تخت ! ... تق تق !!!<br />
پ . ن :  NYSE : NewYork Stock Exchange ...</p>

<p>--  بالاخره توی این مسافرت آلبوم آریان رو که با Chris DB خوندن شنیدم و گیر اووردم ... قسمت های Chrisش رو من می خونم و باقی هم فارسی هاش رو ... And This Endless Road that We Are on !!! .... </p>

<p><br />
--  قبل از سفر رفتم تالار ... خوده تالار بورس که نیست ... خونه علی ه ! ... من اسمش رو گذاشتم تالار برای اینکه همش در حال سیاحت بازار می شیم ... یه خونه 60 متری ... یه خوابه  و نقلی ... طبقه پنجم ... رو به کنال و صدای شرشر آب ... کف پارکت ... با یه آشپزخونه پر از سس و ادویه اساسی ... از همه مهمتر یه خط ADSL و یه سیستم ... بدون تلویزیون ! اما پر از فیلم ... وقتی قیمت سهام ها می ره بالا جشن می گیریم و شراب انگور و ژامبون خوک می خوره ... هر وقت تکون نخوره ، شراب می خوره و استیک .... هر وقت بیاد پایین ، زنگ می زنه از چوبیز پیتزا بیارن با نوشابه ... سهامش می رفت بالا ... اما من شماره چوبیز رو ترجیح می دادم ... احساس کردم یه ذره نیم پزه ... اما چون مهمونم چیزی نمی گم ... آخرین تیکه رو که می خورم جعبه ش رو می خونه ... ریز،  کنار لبهء در نوشته : " برای رسیدن به طعم واقعی پیتزا چند دقیقه در مایکروفر بگذارید ! " ... " طعم واقعی پیتزا پیشکش ، می مردی درشت تر بنویسی حداقل خام خام نخوریم ؟؟ بی معنی !!! " ....</p>

<p><br />
-- با کلمات زیر جمله بسازید : ( زنده ، زندگی ، است )<br />
زندگی ، زنده است ... <br />
است ، زندگی زنده ...<br />
زنده  است ، زندگی ...</p>]]></description>
         <link>http://www.karebad.org/2008/07/13/come_back_home.php</link>
         <guid>http://www.karebad.org/2008/07/13/come_back_home.php</guid>
         <category>عصرانه</category>
         <pubDate>Sun, 13 Jul 2008 19:35:48 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title> زندگی مــــــــــــــره !!!</title>
         <description><![CDATA[<p>-- نه اینکه آذوقه تموم کرده باشم هآآآآآآآآآآ .... اتفاقآ یه ذره snack مونده بود و گذاشتم توی داشبورد ماشین که تا ظهر یخش باز بشه و بشه خورد ... اما تا اینکه قرار شد 12 برم برای مصاحبه اصلآ یادم نبود که سر ناهار دارم می رم مرکز ... سرمون رو انداختیم پایین و گازیدیم و گازیدیم تا رسیدم آزادی ... مصاحبه که نبود بیشتر یه صحبت دوستانه بود و تعریف از تجربیات ... اینطوری شد که با تمام شدن حرفا ناهار رو هم اووردن و من یه جوجه چترباز شدم ... منظور از این مرکز ، مرکز تحقیقات تکنولوژی دانشگاه شریفه که هنوز موندم که برم یا که نرم ، برم یا که نرم ، برم یا که نرم !!! ... </p>

<p>-- خدا شب رو با شکم خالی هر کسی صبح کنه ، با شکم من صبح نمی کنه ... خدایا !!!  بخورمت ! ... </p>

<p>-- از شوخی گذشته چقدر دوست دارم این صفتش رو به من یه ذره بده ... </p>

<p>-- یکی از مورد علاقه ترین لحظات زندگی شده ساعت 9:40 ... توی سکوت ملی ... یه موزیک ملایم گوش کردن و پست زدن ... گهگاهی هم صدای کتاب هایی که کتابدار داره  می ذاره توی قفسه بلند می شه ... برای تنوع ! </p>

<p>-- من هر وقت میدون آزادی رو می بینم می گم : " علــــــــــــــی ! خشتکو ! " ... نمی دونم چرا اینطوری ام من ! ... </p>

<p>-- می رم مسافرت ! ... </p>]]></description>
         <link>http://www.karebad.org/2008/07/08/post_523.php</link>
         <guid>http://www.karebad.org/2008/07/08/post_523.php</guid>
         <category>شبانه</category>
         <pubDate>Tue, 08 Jul 2008 21:41:12 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>Im not made of steel !!!!</title>
         <description><![CDATA[<p><br />
Under the endless sky <br />
Beneath a milion stars <br />
Within the course of a lifetime <br />
How very young we are </p>

<p>As I stumble on this journey <br />
Along the road to what is real <br />
I'm not made of steel <br />
I'm not made of steel </p>

<p>With all the lessons of my learning <br />
All the strength that I possess <br />
Still there are mountains I <br />
wish I was moving <br />
That take much more than my best </p>

<p>There are plans beyond my power <br />
There are dreams beyond my reach </p>

<p>Oh these eyes deceive the words I speak <br />
Don't tell the story inside <br />
So don't belive the face you see <br />
It's only the face of my pride </p>

<p>I'm not made of steel <br />
I'm not made of stone <br />
I can't be anything more than I'm made of <br />
I can't do it all on my own <br />
I'm only a man <br />
Flesh and blood is all I am </p>

<p>You think I can carry the <br />
world on my shoulders <br />
That don't mean that I can <br />
I can bend I can Break I can feel <br />
I'm not made of steel </p>

<p>They teach you well to wear your armor <br />
But what you've learned is just a lie <br />
And there's price to be paid for denying <br />
With every tear you never cry <br />
Don't ever show, don't let them know <br />
The heart you never reveal <br />
Don't ask me why don't make ne hide <br />
The pain you don't think I can feel </p>

<p><br />
پ . ن : در حال حاضر این lyric برای من بیشتر از هر شعر دیگه ای معنی می ده ... از اون چیزایی که خیالی نیست اگه صداش از هدفون بزنه بیرون و وقتی یکی حرف می زنه خودم رو به اون راه بزنم که مزاحم نشه ... خواستم لینک YouTube ش رو بذارم ... اما حتمآ شنیدین ... Beneath a milion stars  !!! ...</p>

<p>پ . ن : پیش داوری نکردن به نظر من از نون شب هم واجب تره ... فکر می کردم یه مشکل بزرگی درست شده و خودم رو داشتم کم کم آماده می کردم که با یه ایمیل سر و تهش رو هم بیارم و قضیه رو از طرف خودم با قضاوت خودم حل کنم ... باور کن حتی متنش رو هم نوشته بودم ... اما یه دفعه با خودم گفتم " برادره من بذار حداقل یه زنگ بزنم! شاید چیزی نباشه که فکر می کنم " ... اینطوری شد که زنگ زدم و موضوعی نبود که بخواد حل بشه و منم الان خیلی خوشحالم ... :) ! ... </p>]]></description>
         <link>http://www.karebad.org/2008/07/06/im_not_made_of_steel_1.php</link>
         <guid>http://www.karebad.org/2008/07/06/im_not_made_of_steel_1.php</guid>
         <category>شبانه</category>
         <pubDate>Sun, 06 Jul 2008 20:57:07 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>what you want !</title>
         <description><![CDATA[<p>--  یعنی " آنچه شما خواسته اید!!! " ... چند شبیه شده تیتر خواب هایی که من می بینم ... لامصب توی طول روز به هر چی فکر می کنم شبش یه خواب درست و حسابی در موردش می بینم ... نه اینکه برگرده به یکی دوبار هـــا !! ... رفته روی یه ماه که اینطوری داره می شه ... منه بی جنبه هم نمی دونی شبا چیا که نمی بینم ! .. دیشب دیگه فکرش رو نمی کردم که این یکی بیاد به خوابم ... خیلی خوشحال شدم و تصمیم بر آن شد که بنویسم که بلکه با اعلام عمومی این مسئله دیگه اینقدر شب ها خوشابحالمون نشه ... انگاری دیگه برای خواب شب ها دارم ثانیه شماری می کنم ... </p>

<p>--  مردک روی دستش خالکوبی کرده : " Living is easy with eyses closed " ... برای همینه که می گن بهتره زیاد به ظاهر آدما زیاد توجه نکنی و باطنشون رو بگردی ... این بنده خدا هم باطنش روی خالکوبی های دستش زده بیرون .. راست می گه ! ... Live easy داداش ! ... منظورم Dude بود ... </p>

<p>--  اولین قدم برای رسیدن به چیزی که تا حالا نداشتی این نیست که کاری کنی که تا حالا نکردی ! ... به نظر من اولین کار اینکه این صفرهای ذهنت رو باز کنی که بتونی تصورش کنی ... همین که توی مخیله ت بتونی باهاش رابطه برقرار کنی بقیه ش کاری نداره ... این یکی آخرش داداش داره ... </p>

<p>-- من تنها ! ... اما گشنه که نه ، خسته هم نیستم ... همین ! ... همون تنهایی رو بپیچ ! </p>]]></description>
         <link>http://www.karebad.org/2008/07/05/what_you_want.php</link>
         <guid>http://www.karebad.org/2008/07/05/what_you_want.php</guid>
         <category>شبانه</category>
         <pubDate>Sat, 05 Jul 2008 01:22:34 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>فلاش تانک ایران !</title>
         <description><![CDATA[<p>--  بعد از انجام شدن کار شبه مهمی که بیشتر وقت آدم رو می گرفته ، سراغ همه این حس خلا می آد ؟ یا فقط این حس کشیدن سیفون سر من می آد ؟ ..<br />
(موزیک زمینه صدای فوووووووووش کردن سیفونه! تخیلتون رو بکار بگیرین ) ...<br />
چند روزی طول می کشه تا آدم با وضعیت جدیدش اخت بشه و ببینه بابا، ایول! ، کلی ساعت های مفید به زندگیش اضافه می تونه بشه ... مینیمم یه روزی هم طول می کشه دستت بیاد چطوری می تونی این ساعت ها رو درست و حسابی پر کنی که یه دل سیر به کارای دیگت برسی ...</p>

<p>--   از شما چه پنهون یه نگرانی عظیمی افتاده بهمون که نمی شه با کسی مطرح کرد ... اگه خودم بخوام آستین بالا بزنم باید پاچه هام رو هم بالا بزنم و کارای دیگه رو گلمال کنم ... یعنی عملآ فاتحه برنامه های خودم رو بخونم ... در حدی هم نیست که بخوام با خونه مطرح کنم و باید یه جوری خودم حلش کنم ... دوست و آشنا هم که دیگه نگو ! ... حالا من موندم چطوری می شه این چند مورد متناقض رو توی یه تصمیم گیری یه جا با هم جمع کرد ... مامان که رفت اصفهان ... قبل اینکه بابا هم بره و من بمونم و اتاق حوضی شکلم ، بهتره یه سر نخی به بابا بدم که بعدآ بشه یه جورایی موضوع رو بازتر کرد ... من الان بیشتر از هر وقته دیگه احتیاج به ساپورت دارم ... ساپورت که نمی شه گفت ، اما چون واژهء مناسبتری براش پیدا نمی کنم شما یه چیزی توی همین حوالی ساپورت داشته باشین ...</p>

<p>--   پسره سه روز می آد و کلی باهام معاشرت می کنه و من توی تمام مدتی که در حال انجام روابط اجتماعی هستیم دارم به این فکر می کنم اسم این بابا چی بود ؟؟؟؟؟ .... آخر تحملم تمام شد و ازش پرسیدم ... نمی تونست هضم کنه ! ... فکر کنم اسهال گرفته بوده ... شایدم یبوست ...</p>

<p><br />
پ . ن : من هنوزم که هنوزه ، توی زندگی یه سوال اساسی و بدون پاسخ دارم ! ... به بهترین پاسخ ها به رسم یادبود، یه زندگی نفیسه بدون دغدغه از طرف روزگار هدیه داده می شود ..</p>]]></description>
         <link>http://www.karebad.org/2008/06/30/post_522.php</link>
         <guid>http://www.karebad.org/2008/06/30/post_522.php</guid>
         <category>روزانه</category>
         <pubDate>Mon, 30 Jun 2008 12:28:20 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>Actor !</title>
         <description><![CDATA[<p>اگه بهت پیشنهاد بدن بیا و توی یکی از این کلیپ های Iran Music بازی کن چی می گی ؟ ... فقط باید  ابرو برداری و موهات رو Fashen کنی ...</p>

<p>1-  Iran Music کدوم کاناله ؟<br />
2-  فرض کن ، دانشجوی ارشد مملکت ابرو برداره و بره توی کلیپ و بازی کنه و بعدشم بیاد سر کلاس و از اون بدتر بره سر کلاسی که باید درس بده  ... <br />
3- کسی به تو نمی آد همچین پیشنهادی بده !<br />
4- خونه رام نمی ده و باید شبا توی همون کلیپ بخوابم ! .. شرمنده ، کلیپه! مهمانسرا که نیست ...</p>

<p>پ . ن : امتحانا تموم شد و من به این نتیجه رسیدم که استراتژی شب امتحانی بودن مفیدتر از یه ترم پارو زدنه ! ... پاروها بالا ...<br />
پ . ن : می دونم بابا ! ... fashion ... <br />
پ . ن : یادم نبود ، پاروها تو آب ... می خوام تافل بدم ! که بعد با خیال راحتتر بشینم سر GRE , GMAT ! ... <br />
پ . ن : مسافرت نیاز اساسی به من داره ...<br />
پ . ن : حالم از سکوت ملی می خواد داد بزنه ... امروز به چرخیدن گذشت ... به مناسبت دو هفته نچرخیدن ! ...<br />
پ . ن : فردا سری 5ام تنها در خانه شروع می شه ... من هر روز یخچال رو چک می کنم و چرتکه می ندازم که چی بخورم که آخرش از گرسنگی نمی رم !<br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.karebad.org/2008/06/28/actor.php</link>
         <guid>http://www.karebad.org/2008/06/28/actor.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sat, 28 Jun 2008 17:21:54 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>My Lips !</title>
         <description><![CDATA[<p>- لبات چرا اینقدر قرمزه ! ... <br />
-- رژم رو عوض کردم ... بم می آد !<br />
- چرا لبات سیاه شده ؟<br />
-- از سیگار زیاده ...<br />
- لبات چرا یه کم متورمه ؟<br />
-- طرف بلد نبود که باید آروم گاز بگیره ...</p>

<p>پ . ن : این سلامتی عجب چیزه خوبیه هاااا ! ... یه روز و نیم این ویروس ها افتاده بودن به جونمون و ما رو به حالت افقی اینور اونور می کشوندن ... حتی توی دستشویی ! ... بزنم به تخته الان سر پا هستیم ... <br />
پ . ن : ثانیه شماری می کنیم برای حلول پایان امتحانات ... واقعآ خسته کننده بود این همه امتحان دادن ... گرچه چسبیده و بدم نمی آد یه چند تا درس از دانشکده اقتصاد بردارم ... تا ببینیم اوضاع و احوال مالی بر چه وفقی می گرده ... </p>

<p>پ . ن : این http://pixdaus.com/pics/xpyJeAPwKeIv.jpg رو ببینین و ببینین چقدر دنیای ما بزرگه ! ... صبر داشته باش و آخرش رو ببین ! </p>

<p> پ . ن : نیچه می خوندم ، گفته : "من در خانه خود ماوا دارم.<br />
از هيچ تنابنده‌ايي در هيچ چيز<br />
پيروي نمي‌كنم!<br />
و به ريش هر استادي مي‌خندم<br />
كه به ريش خود نخنديده‌ است! " ...</p>

<p>این نیچه دیوانه ست ... دیوانه تر از اون من(!) که نشستم حرفاش رو می خونم ... با این کار به ریش خودم خندیدم ... <br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.karebad.org/2008/06/26/my_lips.php</link>
         <guid>http://www.karebad.org/2008/06/26/my_lips.php</guid>
         <category>روزانه</category>
         <pubDate>Thu, 26 Jun 2008 13:53:09 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>BLUE !</title>
         <description><![CDATA[<p>داره لابلای ماشین ها  سرگردون می چرخه و به شیشه هاشون می چسبه ... بدون اینکه چیزی بگه ، با زبون بی زبونی می خواد یه چیزی ازش بخرن ... یه ماشین بهش کیک می ده ، یکی محل نمی ذاره ، یکی پول می ده اما فال هم برنمی داره ، .... ! همینطوری یکی یکی قاطیه ماشین های توی صف می آد جلو ... ساعت 11 بنزین زدن یه خوبی داره و یه بدی ! ... خوبیش آرامش نسبی توی پمپ و خلوتی خیابون هاست ، بدیش خستگیه که با دیدن این چیزا از دست و پا می ره توی ذهن و روح آدم ! ... حالا کدومشون به اون می چربه الله اعلم(!) ... یادم می افته که منم یه نون پنیر و خرما و گردویی دارم که نخوردم ... با خوشحالی مطمئن می شم دلیل اینکه وقت نکردم بخورم این بوده که قسمت این دخترک بوده ... از داشبور که ورش می دارم و منتظر می مونم نوبت من بشه ، نگاش می کنم که اگه من رو دیدم بفهمه یه فکری توی کلم هست ... به یکی - دو متری ماشین که می رسه توی اون تاریکی نسبی شب و چراغ های ماشین ها تنها چیزی که می شد تشخیص بدم این بود که چشاش عادی نبود ... یه رنگی داشت ... وقتی چند قدم دیگه برداشت و رسید به ماشین ، تمام فکر و برنامه هام یادم رفت ... مونده بودم این چشما چرا اینقدر آبی ه ! ... آبی ، اندازه کارتون های بچگی ها ... رنگی ترین آبی ای که به عمرم دیدم ... یه رنگی که آدم ازش خجالت می کشید بهش ترحم کنه ... نوبت ماشین من شد و من فقط تونستم به چشاش نگاه کنم و اون هیچی نگه و منم تکون نتونم بخورم ...</p>

<p>پ . ن : زیاد طول نکشید ، در حد هف هش ثانیه ... اما هنوزم زیر فشارشم ! </p>]]></description>
         <link>http://www.karebad.org/2008/06/21/blue.php</link>
         <guid>http://www.karebad.org/2008/06/21/blue.php</guid>
         <category>شبانه</category>
         <pubDate>Sat, 21 Jun 2008 03:46:14 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>N.B :</title>
         <description><![CDATA[<p>پ . ن (اول) : </p>

<p>مربوط می شه به 2 هفته پیش ... یه کم اینور اونور فرقی نداره ... شنیدم یکی فوت شده ... اسمش آشناست ! ... یه جایی شنیده بودم ... تا خوندم فخی از "یک عاشقانه آرام"ش نوشته دوزاریه افتاد ... راست می گه ... این کتاب تخلیه "یک عاشقانه آرام" پس ماله این بود ...  نکته جالبش این بود که برای اونم چند سال پیش ملموس تر بوده ... اگه منم این کتاب رو همون 5 سال پیش خونده بودم شاید حس بهتری نسبت بهش داشتم تا الان که توی ردهء کتاب های ژول ورن می بینمش ... بلکه ژول ورن حرفاش رو می شه الان درک کرد ... چند باری خواستم عزمم رو جزم کنم و بشینم به خونمش اما خیلی که نه! دریغ از یه ذره رابطه عاطفی با اون همه عاطفهء نوشته شده ... هیچ رقم لمسش نکردم ... هنوزم اینطوریه ! ... می دونی رفیــــــــــــق ... بعضی وقت ها فکر می کنم زندگیم یه کسی رو کم داره ... بعد که از یه زاویه دیگه نگام می افته ، می بینم انگار یکی دیگه من رو کسری داره ... حالا نتیجه این کم و کسری آخرش به کدوم ور ترازو سنگینی می کنه نتیجه ش این می شه که (ی.) من رو می کشونه زیر پله های سالن و "فلانی برای فلانی آمارت رو ازم خواسته! چی بگم ؟" ... بگو " اینقدر اولویت توی زندگیش داره که وقتی برای هدر کردن نمی مونه ! " ... حالا که به این کتاب فکر می کنم؛ به این شک می کنم که چیزی رو نوشته که اعتقاد داشته یا اینکه فقط تخیلاتش بوده و دوست داشت که اینطوری می بود !؟ ... در حد همون 4 صفحه اولی که خوندم این سوال ها می آد توی کله ام که بدون جواب هم خودشون بسته می شه و هم کتاب ... شایدم نیازم اینه یکی این منه وحشی شدهء رم کردهء لجام گیسخته رو رام کنه یه جوری که همیشه آرومش بمونم !!! ...فقط تنها فرقی که این سرکشی با بقیه سرکشی ها داره اینه که یه سرکش بی آزارم می کنم ... <br />
القصه این که کتاب مذکور که تحسین همه رو به آسمون بلند کرده برای ما که معنی چندانی نداشته ! ... برای "<strong><em>یک رم کردهء آرام</em></strong>" </p>

<p><br />
قبل از پ.ن چی می نویسن ؟ همون ........... <em>" این یک نوشته کاملآ صادقانه بود ، دوست نداشتم وقتی به یه چیزی اعتقاد ندارم اینجا رو سیاه (سفید!!) کنم ... علیرغم اینکه هیچ کس رو ندیدم به این صراحت ضد بنویسه."</em>  ... <br />
 </p>

<p>پ . ن (آخر) : سه روز ، هر روز ، 8 تا 10 صبح ، سه تا امتحان ، یکی از اون یکی وقتگیرتر ... برای امتحان ریاضی فازی (Financial Math) که رکورد 15 صفحه رو شکوندم ... برای ریاضی مهندسی دوران لیسانس بیشتر از 10 تا ننوشتم ... تا از این 15 صفحه ، صفحه ای 2 وجب ، چند وجبش رو خدا قبول کنه ... </p>

<p>پ . ن (این دیگه آخریش!) : تا حالا اینقدر بدون up اینجا نمونده بود ... حتی وقتی کنکور ارشد بود ... خیلی از حرفا زده نشده به فراموشی رفت ! ... تکرار نمی شه ... (قول به خودم!!!) ... </p>]]></description>
         <link>http://www.karebad.org/2008/06/18/nb.php</link>
         <guid>http://www.karebad.org/2008/06/18/nb.php</guid>
         <category>شبانه</category>
         <pubDate>Wed, 18 Jun 2008 20:53:42 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>Uping Story !</title>
         <description><![CDATA[<p>داستان up کردن ما هم جالبه ... !!! ... اول که نوشتم کلی چیز خوبی از آب در اومده بود .... خواستم بفرستم بالا توی نت یه چرخی زدم که خوندم نادر ابراهیمی فوت شده و به سر زدم که یه چیزی باید بگم که واقعا وقتش همین الانه ... یه چیزی که نمی دونم چرا اینقدر گفتنش رو عقب انداختم تا برسه به فوتش ... نوشتم و اونم خیلی چیز خوبی از آب در اومد ... نمی دونم چی شد پرید ... الان دوباره نوشتم ... اما بازم پرید ... انگار نباید up بشه ... این بود که بی خیالش شدم فعلآ تا دوباره بنویسم ببینم کی وقتش می رسه ... </p>

<p>پ . ن : چقدر امروز خسته ام ! ... به عمرم اینقدر بی جون نبودم ... یکی بیاد من رو بلند کنه ببره جایی که می خوام باشم ... بعد باز کولم کنه ببره جای دوم  ... یه ذره همونجا صبر کنه بعد ببره من رو بذاره توی تخت و پتو رو بکشه روم و تا اطلاع ثانویه بیدارم نکنه ... قبل از اینکه پتو رو بکشه روم جوراب هام رو از پام در بیاره ... پشت سر هم چراغ رو خاموش کنه و در رو ببنده ... </p>

<p><br />
"  خدااااااااااااا ، یعنی می شه ؟! " ...</p>

<p>خیلی خسته ام .. خستـــــــــــــه ! ... بی رمق و بی جووون ! ... </p>]]></description>
         <link>http://www.karebad.org/2008/06/08/uping_story.php</link>
         <guid>http://www.karebad.org/2008/06/08/uping_story.php</guid>
         <category>شبانه</category>
         <pubDate>Sun, 08 Jun 2008 20:53:40 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>Callin You !</title>
         <description><![CDATA[<p> <align="left"><br />
I'm callin' U<br />
With all my goals, my very soul<br />
Ain't fallin' through<br />
I'm in need of U<br />
The trust in my faith<br />
My tears and my ways is drowning so<br />
I cannot always show it<br />
But don't doubt my love</p>

<p>I'm callin' U<br />
With all my time and all my fights<br />
In search for the truth<br />
Tryin'a reach U</p>

<p>See the worth of my sweat<br />
My house and my bed<br />
Am lost in sleep<br />
I will not be false in who I am <br />
As long as I breathe</p>

<p>Oh, no, no<br />
I don't need nobody<br />
& I don't fear nobody<br />
I don't call nobody but U<br />
My One & Only</p>

<p>I don't need nobody<br />
& I don't fear nobody<br />
I don't call nobody but U<br />
all I need in my life</p>

<p><strong><em>YEAAA !!! </em></strong></p>

<p>I'm callin' U<br />
When all my joy<br />
And all my love is feelin' good<br />
Cuz it's due to U</p>

<p>See the time of my life<br />
My days and my nights<br />
so it's alright<br />
Cuz at the end of the day <br />
I still got enough for me and my</p>

<p>I'm callin' U<br />
When all my keys<br />
And all my bizz<br />
Runs all so smooth<br />
I'm thankin' U<br />
See the halves in my life <br />
My patience, my wife<br />
With all that I know<br />
Oh, take no more than I deserve<br />
Still need to learn more </p>

<p>Oh, no, no<br />
I don't need nobody<br />
& I don't fear nobody<br />
I don't call nobody but U<br />
My One & Only</p>

<p>I don't need nobody<br />
& I don't fear nobody<br />
I don't call nobody but U<br />
all I need in my life</p>

<p>Our relationship, so complex <br />
Found U while I was headed straight for hell in quest<br />
You have no one to compare to<br />
'Cause when I lie to myself it ain't hidden from U<br />
I guess I'm thankful<br />
Word on the street is U changed me<br />
It shows in my behaviour<br />
Past present future<br />
Lay it all out<br />
Found my call in your house<br />
And let the whole world know what this love is about</p>

<p>I love you, I miss you, I forget you<br />
Even though you never let me down and always are by my side<br />
For all the times I've failed and hurt you deeply<br />
Better later than never to give you a 1000 apologies <br />
I'm shouting silently, callin' you, I'm listening to you, I'm tryin'<br />
You nourish me<br />
When the air that I breathe is violent and turbulent <br />
I'm forgettin' you, I'm callin' you, I'm feelin' you</p>

<p>Oh, no, no<br />
I don't need nobody<br />
& I don't fear nobody<br />
I don't call nobody but U<br />
My One & Only</p>

<p>I don't need nobody<br />
& I don't fear nobody<br />
I don't call nobody but U...</p>

<p>oh, no, no <br />
i don't need nobody<br />
& i don't fear nobody<br />
I don't call nobody but you <br />
MY one and only</p>

<p>I don't need nobody<br />
& i don't fear nobody<br />
I don't nobody but you<br />
all i need in my lifee </p>

<p> <align="left"/></p>

<p><br />
پ . ن : من کشته اون <strong><em>YEAAA </em></strong>وسطش ام ... </p>

<p>پ . ن : امتحاناس ... منم انگشت تعجب به دهان غلط کرده ام گرفتم که خوندن و نخوندن در طول ترم همان شب امتحان فلاکت بار رو نتیجه می ده ... !!! ... کم تر می نویسم و اگه بنویسم با Lyrics منتخب این روزها سروتهش رو هم می آرم ...<br />
اینا مهم نیست ، مهم اینه که " <strong><em>YEAAA !!! </em></strong> "<br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.karebad.org/2008/06/06/callin_you.php</link>
         <guid>http://www.karebad.org/2008/06/06/callin_you.php</guid>
         <category>روزانه</category>
         <pubDate>Fri, 06 Jun 2008 14:56:13 +0330</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
