..Rainy evening !

هوش و ذکاوت زیادی برای پیش بینی هوای عصر نمی خواست ... بخاطر یه پیاده روی دلپذیر به ماشین مرخصی استحقاقی دادیم و صبح کله سحر زدیم بیرون ... پیرمرد که انگار راهی مسافرکشی روزانه ش بود، توی همون 10 دقیقه ای که سوار ماشینش بودیم به اندازهء کل آه ه ه ه ه ه ه ه ه هایی که من توی زندگی کشیده بودم ، ناله کرد و ای خدا گفت و واویلا سر داد ... اینقدر ای داد بیداد گفت و با حسرت دنده جا زد که خیلی دلم می خواست جای دانشکده می رفتم شابدولعظیم و دو ساعت باهاش حرف می زدم که پدر جان خدا بد نده (!) و الا آخ ! ...
..
..
..
روز هم مثل تمام روزهایی دانشگاهی گذشت و تمام شد ... بارون گرفته بود و هوا هم به تاریکی می زد و ترافیکی که ازش جسته بودیم ... سه تا هورا کشیدم و راه افتادم ... آدمی که زیپ سوئیت شرتش رو تا آخر داده بالا و یقیه اش رو برگردونده و موهای خیسش اوویزون شده و دستاش رو کرده توی جیبش ، به نظر شما چی ممکنه زمزمه کنه و توی پیاده رو قدم بزنه ؟!؟! ...
..
..
..
آدم با کل تخیلاتش توی این هوا زنده می شه ... رسیدم به مغازه آقای عروسک و شکلات ... بهش می گم valentine فروشی ... آقای valentine هم که کار و کاسبی شب 14 Feb رو نداره درخت کریسمس و چمن های مصنوعیش رو گذاشته توی پیاده رو بلکه اونا هم زنده شدند ... از رو برو یه سگ ژاکت پوشیده داره دنبال خودش یه دختری رو می کشونه ... ژاکتش شبیه اینیه که دختره تنشه ... هه هه ! ... ماله منم همونطوریه ... فقط آبیه ! ... چشم سگه به درخت و چمن که می افته تمام کلاس خودش و صاحابش یادش می ره ... از اون حالتی که ایستاده هر گربه ای می فهمه داستان چیه ... صاحابش دعواش می کنه و قلادش رو می کشه ... اما سگه اینطوری که به چمن های مصنوعی کف پیاده رو چنگ زده معلومه که عزمش رو جزم کرده ... بالاخره بعد از نیم متر سر خوردن روی سنگ فرش پیاده رو اونم با چمن مصنوعی قلاده سگه در می آد و سگ هم خودش رو راحت می کنه و صاحاب تیشان فیشان کرده ش رو شرمنده ... دور و برش رو نگاه می کنه ... تنها آدم بیکار زیر بارون اونم دمه مغازه valentine فروشی من بودم ... نمی دونم دنبال چی من نگاه می کنه ...
..
..
..
شونه و آبروهام رو می ندازم بالا ، یعنی "سگه دیگه ! ... گاهی اوقات در حد خر و قاطر هم نباید ازش انتظار داشت!" ...












   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org