Sakura !!!

اسمش Sakura ست ... 31 سالش و بیشتر به دخترای 25 ساله می زنه ... موهای مشکی و لخت بلندی داره ... عین همون چیزایی که آدم توی فیلم ها و کارتون های ژاپنی می بینه ... خونشون نزدیک توکیوست ... خودش می گه مثل کرج به تهرانه ! ... از فرهنگ ما ایرانی ها و ترک ها خوشش می آد ... دلش می خواد فارسی یاد بگیره و دست و پا شکسته فقط می فهمه ... ولی نمی تونه حرف بزنه ... زمان جام جهانی توی دفتر فیفا توی کره جنوبی هم کار می کرده یه زمانی ... تمام حرفاش راجع به جام جهانی آینده و ایران و ژاپن ه ... بهش که گفتم finance می خونم فکر کرده خیلی باهوشم ... می گه توی ژاپن finance خوندن کار هر کسی نیست ... می گم اینجا finance خوندن کار هر خری نیست ... می خنده ولی بعدش می پرسه یعنی چی ؟ ... می گه راستی ... من توی مغزم تمور دارم ... خیلی ساده و راحت این حرف رو می زنه ... اونقدر ساده که من تا امروز نفهمیدم "تمور دارم" یعنی سرطان پیشرفته دارم ... اسمش Sakura ست ... روز اولی که دیدم بهش گفتم خیلی جووونتر از سنش می زنه ... الان احساس می کنم هر روز داره شاداب تر هم می شه ...

پ . ن : راستی ! ... ازدواج هم نکرده ... یه دوست پسر داشته که باهاش یه ذره ناسازگاری داشته و بهم زدن ...
پ . ن : برای کدوم یکی از ما ها اهمیت داره که یه دختری از اون سر دنیا توی سرش یه تمور هست و دردش شبیه به هیچ چیز ه !؟!؟ ...
پ . ن : من بعضی وقت ها به تمام امیدهای زندگی دنیا شک می کنم ... !

  |  حسین  |    |  ۲ آذر ۸۷
آسیاب به نوبت !

يك روز شيخ ما با جمع صوفيان به‌ در آسيابي رسيد. سر اسب كشيد و ساعتي توقف كرد. پس گفت مي‌دانيد كه اين آسياب چه مي‌گويد؟ مي‌گويد تصوف اين است كه من در آنم، درشت مي‌ستانم و نرم باز مي‌دهم.

پ . ن : اسمش رو می ذاریم عارفانه ... چون چگاله این مدلیش اومده بود پایین .. بهانه ای شد برای این چند روز که هیچی برای گفتن نیست ... !!!
پ . ن : 5 ماهه سنگین .. نون کره ما کی از راه می رسه خدا می دونه ... ما به نون پنیر هم راضی هستیم ... نون تره نباشه هر چی باشه اشکال نداره ...
پ . ن : عجالتآ داریم آسیاب مآبانه زندگی می کنیم ... صوفی نبودیم که اونم شدیم ...
پ . ن : من از همون اول شناختمش ... از همون چندماه پیش ... با اینکه عوض شده بود ... این چند روزی که موهام رو مثل بچه پسرهای 7 ساله زدم اونم من رو شناخت ... امروز فهمیدم من رو هم انگار شناخته ... اما خب می دونی از سال 69 که داره 18 سالی می گذره ... بزرگ شدیم ... بزرگ شدیم و برای سلام کردن دنبال دلیل هستیم ... بزرگ شدن درد داره ... دردی بدتر از وقتی که داری قد می کشی و توی تمام استخوان های پات احساس می کنه ... شرط می بندم بیشتر از من مشتاقه سلام دوباره ست ... من از اون بی ادب تر !
پ . ن : گفتم استخوان یاد (ع) افتادم ... (ع) هم بزرگ شد و 5 شنبه شیرینی عقدش رو خوردیم ... 2 تا عبارت عارفانه ... 1. شیرینی بهانه ست ، یه چیز دیگه اصله !!! اون رو بخور ! ... 2. بی خبری معنیش همیشه surprise شدن نیست ... !

اینم از آخرین حرف امروز :

" بادبان را ناخدا باد است "

  |  حسین  |    |  ۲۵ آبان ۸۷
Even if she is not real it's alright !

- فرض کن یه track رو از زمانی پیدایش MPسه گوش می دادی و گوش می دادی ! ... از اون زمانی که با CD Playerها play می کردی ... تا وقتی که ضبط ها هم CD خور شدند و بعدشم دوران پخش موزیک با موبایل شد و یه ذره پس و پیش MP3 Player کشف شد ... توی ماشین، با هدفون، توی چالوس، با خانواده، موقع خواب، جاده اصفهان، توی قطار، با دوستان، تهران و خلاصه همه جا ... حالا بعد از این همه گوش کردن بالاخره یه جمله ای دیگه به چندتا جمله ایی که ازش فهمیدی هم اضافه می شه ... Even she is not real it's alright ! ... روش عقلاییش اینه که یه search کنم و lyric آهنگ رو در بیارم و خودم رو از این عذاب ابدی خارج کنم ... اما اینطوری بیشتر مزه داره ! ... هر جمله کشف شده رو می شه یه پست زد ... خودش می شه کلی پست ... در حد 200 KB ... شایدم کمتر !

- mmmmmmmmmmmm ! ... می خوام بخوابم ... ! ... :( ! ... با بی خیالی تمام ...

  |  حسین  |    |  ۲۲ آبان ۸۷
Dandelion !!!

از قاصدک باید تمام پیغام هایی که تا بحال بهش دادن رو پس بگیرن .. دلیل نمی شه آدم تا یه چیزی سبک پیدا کرد که می رفت بالا، رو برداره و هر حرفی رو بهش بزنه و اون رو محرم بدونه ... چیزی که اونطوری می ره بالا ، تا رفت چندتا خیابون انورتر دور از چشمت می آد پایین و می شینه جلوی یکی دیگه !!! ... از این بگذریم با یه فوت هزار تیکه می شه و بدتر از اون با هر باد نسیم واری هر وری که دلش می خواد می ره و دیگه غیرقابل تحمل تر از همه این ها وقتی می ره دیگه عمرآ بتونی باز دوباره ببینیش ! ...
..
..
..
..
..
اسم قاصدک از همون اول اشتباهی روش گذاشته شده بود ... از همون اول اول هـــــا !!! ...

dandelion.jpg

پ . ن : راستی یه مدت پیش تر، توی این فکر بودم که، سنجاقک ها برای گفتن یه حرفایی، به یه کسایی، اونم یه جاهایی خیلی بیشتر رازدار هستند و امین امانتشون ... سنجاقک من هم قبل از اینکه سخت بشه، جون داشت !! ... می پرید ... عین تمام سنجاقک ها ... با بال هایی که زیر آفتاب به سبزی می زنن ... اما وقتی فهمید کجا می خواد بره بشینه دیگه میلی به پرواز نداشت ... اینطوری شد که بالاش رو باز کرد و دیگه نپرید ... حتی اگه بعضی وقت ها بادی بیاد و کسی فوتی کنه و کلی توی گوشش از چیزای دیگه حرف بزنه ... نمی پره ... کسی چه می دونه از حس سنجاقک، اونم وقتی نشسته جای جدیدی که پیدا کرده ؟!؟! ... منم اگه روی اون همه لطافت می نشستم پریدن یادم می رفت ... ! ... اون که یه سنجاقکه ... ! ...

  |  حسین  |    |  ۱۷ آبان ۸۷
Stillll !!!!

همچنان همه جا صحبت از داستان وزیر سابق کشوره ... !! ... اینکه چطوری جلسه استیضاحش برگزار شد و چطوری از مجلس می شه گفت اخراج شد ... یه مثالی هست از کسایی که هر چی بالاتر می رند وقتی که پاشون بلغزه از ارتفاع بیشتری سقوط می کنند و همین یعنی بیشتر آسیب می بینند ... دقیقآ داستان این وزیرمون ه ! ... این داستان هم با تمام حساسیتش هاش تموم شد ولی من هنوز فکر اینم که این آدم بقیه عمرش رو می خواد چی کار کنه ؟! .. کی بهش کار می ده ؟! ... حتی اگه بازم خیلی ها هواش رو داشته باشند ... !! ... تحلیل تابناک در این مورد هم واقعآ جای تامل داره ... یکی نیست بگه بابا همون پستی که توی صدا و سیما داشتی مگه چش بود که برای وزارت خیز گرفته بودی ... آدم باید تا یه درجهء دیگه بعدش قناعت داشته باشه ... حالا ما این بالا رو سر وزیرمون در اووردیم .. امریکایی ها هیچی نشده می خوان سر رئیس جمهور نو رسیدشون در بیارن ... من هنوز نفهمیدم چرا اسم این بابا باید هم اسم من باشه ... یه مرتیکه مرتاض هندی هم که در اومده گفته این اوبامای سال 2010 ترور می شه ... یکی نیست بگه حداقل یه گوش شیطون کر هم می گفتی که حداقل تکلیف این اپلای کردن ما به این دیار نامیمون روشن بشه ... به ما که می رسه رئیس جمهور امریکا هم ترور می شه ... من که می دونم ! ...

همچنان در انتظار این نمره تافل به سر می بریم تا ببینیم چه گلی به سرمون زدیم ... هیچ گلی هم نزده باشیم اینم برای روشن شدن تکالیف شب های آینده به شدت لازمه ...

همچنان در ادامه مطالعات روزمره، امروز داشتم یه چیزی راجع به derivative ها می خوندم ... هم خوبه که آدم باز یه چیزی یاد بگیره و هم بده که آدم احساس کنه یه چیزایی هست که هنوز چیزی ازشون نمی دونه؛ یا بهتره بگم هنوز کامل بهشون مسلط نیست ...

همچنان همه چیزمون در حالت آماده باش برای start زدن به سر می بره ... یه میدون خالی ! ... سه تا لاین ! ... هر سه تا نیم خیز ... داور هم یه دست تپانچه ست و نگاهش به ساعتی که به اون یکی دستش بسته ... حالا خودمم نمی دونم کی یا چی یا چه کسی یا چه زمانی یا چه موجود مجهول الهویتی(!) باید trigger این ماراتن باشه ... اینجاشه که آدم احساس تئوری قورباغه های سرگردان در جنگل رو حس می کنه ...

  |  حسین  |    |  ۱۶ آبان ۸۷
آقای دکتر !!! ...

http://tabnak.ir/pages/?cid=24078
http://tabnak.ir/pages/?cid=24078
http://tabnak.ir/pages/?cid=24078
http://tabnak.ir/pages/?cid=24078
http://tabnak.ir/pages/?cid=24078
http://tabnak.ir/pages/?cid=24078
http://tabnak.ir/pages/?cid=24078
http://tabnak.ir/pages/?cid=24078
http://tabnak.ir/pages/?cid=24078
http://tabnak.ir/pages/?cid=24078
http://tabnak.ir/pages/?cid=24078
http://tabnak.ir/pages/?cid=24078


پ . ن :
http://tabnak.ir/pages/?cid=24078
..
..
..
و بازم :
http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8708140189
..
..
..
جناب دکتر ، من به شخصه واقعآ شرمندهء اخلاق جوانمردی شما شدم !! ... بخــــــــدا ! ...

  |  حسین  |    |  ۱۴ آبان ۸۷
..Rainy evening !

هوش و ذکاوت زیادی برای پیش بینی هوای عصر نمی خواست ... بخاطر یه پیاده روی دلپذیر به ماشین مرخصی استحقاقی دادیم و صبح کله سحر زدیم بیرون ... پیرمرد که انگار راهی مسافرکشی روزانه ش بود، توی همون 10 دقیقه ای که سوار ماشینش بودیم به اندازهء کل آه ه ه ه ه ه ه ه ه هایی که من توی زندگی کشیده بودم ، ناله کرد و ای خدا گفت و واویلا سر داد ... اینقدر ای داد بیداد گفت و با حسرت دنده جا زد که خیلی دلم می خواست جای دانشکده می رفتم شابدولعظیم و دو ساعت باهاش حرف می زدم که پدر جان خدا بد نده (!) و الا آخ ! ...
..
..
..
روز هم مثل تمام روزهایی دانشگاهی گذشت و تمام شد ... بارون گرفته بود و هوا هم به تاریکی می زد و ترافیکی که ازش جسته بودیم ... سه تا هورا کشیدم و راه افتادم ... آدمی که زیپ سوئیت شرتش رو تا آخر داده بالا و یقیه اش رو برگردونده و موهای خیسش اوویزون شده و دستاش رو کرده توی جیبش ، به نظر شما چی ممکنه زمزمه کنه و توی پیاده رو قدم بزنه ؟!؟! ...
..
..
..
آدم با کل تخیلاتش توی این هوا زنده می شه ... رسیدم به مغازه آقای عروسک و شکلات ... بهش می گم valentine فروشی ... آقای valentine هم که کار و کاسبی شب 14 Feb رو نداره درخت کریسمس و چمن های مصنوعیش رو گذاشته توی پیاده رو بلکه اونا هم زنده شدند ... از رو برو یه سگ ژاکت پوشیده داره دنبال خودش یه دختری رو می کشونه ... ژاکتش شبیه اینیه که دختره تنشه ... هه هه ! ... ماله منم همونطوریه ... فقط آبیه ! ... چشم سگه به درخت و چمن که می افته تمام کلاس خودش و صاحابش یادش می ره ... از اون حالتی که ایستاده هر گربه ای می فهمه داستان چیه ... صاحابش دعواش می کنه و قلادش رو می کشه ... اما سگه اینطوری که به چمن های مصنوعی کف پیاده رو چنگ زده معلومه که عزمش رو جزم کرده ... بالاخره بعد از نیم متر سر خوردن روی سنگ فرش پیاده رو اونم با چمن مصنوعی قلاده سگه در می آد و سگ هم خودش رو راحت می کنه و صاحاب تیشان فیشان کرده ش رو شرمنده ... دور و برش رو نگاه می کنه ... تنها آدم بیکار زیر بارون اونم دمه مغازه valentine فروشی من بودم ... نمی دونم دنبال چی من نگاه می کنه ...
..
..
..
شونه و آبروهام رو می ندازم بالا ، یعنی "سگه دیگه ! ... گاهی اوقات در حد خر و قاطر هم نباید ازش انتظار داشت!" ...

  |  حسین  |    |  ۱۳ آبان ۸۷








   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org