نعمت !

بعد از یه ماه دارم حس می کنم که شام می خورم ... قبلآ هم می خوردم ها ... اما چیزی که من درست کنم باهاش می شه هر کاری کرد الا اینکه بخوای بخوریش ... به غیر از یکی دو شب زیاد سیر نخوابیدم ... اون زمانی هم که اصفهان بودم اینقدر توی طول روز چیز میز می فرستادیم توی شیکممون که موقع شام برای چیزی دیگه جا نداشت ... سحر نشده باز گشنه بودیم ...

راستی به دیوار انتشارات دانشکده اقتصاد زده بود :

آخرین حرف مرد به زن و بلعکس هنگام مردن :

مرد : گشنمه !
زن : من همیشه دوست داشتم ! ...

پ . ن : ما که همیشه گشنه ایم ... موقع مردن هم بعید نیست باشیم ... !
پ . ن : بین تمام پارچه نوشته هایی که از طرف هیات علمی و دانشگاه و بیمارستان و انجمن ها و مدیریت ها نوشته بودن یکیش خیلی جالب بود ... دقیقش یادم نیست اما نوشته بود :
" وقتی از بین شما یکی می میرد ، فرض کنید که به سفر رفته ... همانطور که سفرکرده ای می رود و برنمی گردد ... آن زمان شما قصد رفتن به پیشش را می کنید . " ..
..
..
..
راست می گه !












   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org