داشتم با این پرزنتیشن جلسه یه شنبه مرکز ور می رفتم و خودم و لعن و نفرین می فرستادم که پات می شکست و اون رو می پیچوندی و خودت رو توی این هچل نمی دیدی !! ... نیم ساعت بعدش بگذرین چی شد و چی نشد اما باور کن همیشه با یه پیشنهاد وسوسه انگیز همه چیز شروع می شه ... بوش می زنه توی دماغت و خودتم خوب حسش می کنی که وسوسه داره از همهء منافذت می ره توی وجودت ... تیپ fashion نزنی ها می خوایم بریم بازار ! ... همین یعنی اینکه امشب خوش می گذره ... ماشین رو پارک کنی و بندازی بری اونور خیابون ، بیشتر به این می مونه که وارد یکی از کارگاه های مترو شدی ... خیابونی عملآ دیگه وجود نداره ، موتوری ها هم قاطی پیاده ها دارن وووول می زنن ... می رسی به کوچه منوچهرخانی ، کوچه که نه بن بسته ... ! ... اما از هر چی خیابون دوطرفه و بزرگراه توی تهرونه به نظرم جذاب تر بود ... می تونی با شانزالیزه مقایسه ش کنی ! ... اصلآ خودش یه پا شانزالیزه بود ... یه لحظه یاد فرمانیه افتادم و فنجون ! ... بلکه دیدنی تر از و شنیدنی تر از اون ... موتور جای SLK و 630i رو گرفته ... و مردای غول تشنگ جای دخترهای نحیف و ماکارونی رو ! ... عشوه ها و نازک حرف زدن ها هم جاشون رو به عربده های داده بودند ... اینجا ، هر کی لات تر حرف بزنه مرده داداش ! ... امشب فهمیدم نوشابه توی کلمن فروختن هم عشقی داره ... اونم توی یه کوچه بن بست ... !!! ... که صد نفر دیگه هم دارن همون نوشابه رو توی کلمن و لگن های مثل تو می دن ... فلافل رو هم می شه self service گازهای اساسی بهش زد ، حتمآ نباید بری هتل جلفا و اردو اونجا رو self service یی میل کنی ... هر کی یه چیزی داره هوار می زنه ، انگار طرف تازه از خواب بیدار شده و عزمش رو جزم کرد تا صبح یه ریز هوار بزنه ، کور و کچل و خوش تیپ و بد ریخت ، بیان اینجا ابووووو حیدره ! .... نون خالی ها رو که دستمون داد داشتم چشم می دوووندم ببینم مخلفاتش کجاست پس ! ... نگو که اینجا هم باید از یه مجتهد تقلید کرد ... توی بن بست منوچهرخانی کمه کم صد نفر خانوار نون داشتند ... یکی با یه گاز پیکنیکی و یه پیاله روغن سوخته و چندتا دونه سمبوسه ... یکی دیگه هم با " مســــــــــــــــــــلمونا ، کمک کنــــــــــــید ، ناامیــــــــــــدم نکن جـــــــــــــــــــوووون " ... یه جوری هوار می زد که یه لحظه گفتم این ارث باباش رو از یکی بخواد چطوری طلب می کنه !! ... اره عامو ! ... اینجا باید فلافلت رو به قدری وحشی باید با کاغذش گاز بزنی که استیکت رو توی پاساژ پردیس با شخصیت نوش جون می کنی .. اینجا سه سیخ خوئک رو باید بذاری روی کف پیاده رو و مثل وقتی که می ری ....... (یه کلمه ست که با مستراح شروع می شه!) بشینی و بخوری ... اینجا نباید بگی " لطف می کنین یه نون به من بدین ؟! " ... باید صدات رو صاف نکرده ول بدی " نونت رو برسون ! " ... اصلآ انگار اینجا تهران که هیچ ، مرکز استان هم که هیچ ، شهرستان کوچیک هم که هیچ ، ... ، انگار اینجا خود ناکجا آباده ...
پ . ن : حمید و سعید رو بعد از امتحان toefl شون بردم یه جایی که بگردیم ... حمید دیگه طاقت نیوورد و گفت " راسه یه سالمون دختر خوشگل دیدیم !
" ... حالا من امشب راسه یه سالم شور زندگی دیدم ... اینجا رو نمی شه به هر کسی نشون داد ... اینجا ارزشش بیشتر از فنجون و پدرخوانده و زیتون ه ...
اینجا شرف داره ... ! ... فقط باید ایـــــــــــــــــستک خوررررررررررراش بیان ...
پ . ن : اینجا محیط مردونه ست ... با دمپایی و پیرهن یقه گرد باید بیای ... اگه بخوای اینجا رو به جنس مخالف نشون بدی بجای پرشیا و 206 یه موتور هوندا می گیری و بجای روسری و مقنعه فقط چادر جواب می ده ...
پ . ن : مســـــــــــــــــــــلمونا ! به این شب عزیــــــــــــــــــــــــز ... ناامیدم نکنـــــــــــین ! ... جوووووووووووووووونــــــــــــــــــا ... فکر نکنم به این زودی ها صداش یادم بره ....
پ . ن : " کندوی کامت را ، در کام بیمارم گذار " ....