فلاش تانک ایران !

-- بعد از انجام شدن کار شبه مهمی که بیشتر وقت آدم رو می گرفته ، سراغ همه این حس خلا می آد ؟ یا فقط این حس کشیدن سیفون سر من می آد ؟ ..
(موزیک زمینه صدای فوووووووووش کردن سیفونه! تخیلتون رو بکار بگیرین ) ...
چند روزی طول می کشه تا آدم با وضعیت جدیدش اخت بشه و ببینه بابا، ایول! ، کلی ساعت های مفید به زندگیش اضافه می تونه بشه ... مینیمم یه روزی هم طول می کشه دستت بیاد چطوری می تونی این ساعت ها رو درست و حسابی پر کنی که یه دل سیر به کارای دیگت برسی ...

-- از شما چه پنهون یه نگرانی عظیمی افتاده بهمون که نمی شه با کسی مطرح کرد ... اگه خودم بخوام آستین بالا بزنم باید پاچه هام رو هم بالا بزنم و کارای دیگه رو گلمال کنم ... یعنی عملآ فاتحه برنامه های خودم رو بخونم ... در حدی هم نیست که بخوام با خونه مطرح کنم و باید یه جوری خودم حلش کنم ... دوست و آشنا هم که دیگه نگو ! ... حالا من موندم چطوری می شه این چند مورد متناقض رو توی یه تصمیم گیری یه جا با هم جمع کرد ... مامان که رفت اصفهان ... قبل اینکه بابا هم بره و من بمونم و اتاق حوضی شکلم ، بهتره یه سر نخی به بابا بدم که بعدآ بشه یه جورایی موضوع رو بازتر کرد ... من الان بیشتر از هر وقته دیگه احتیاج به ساپورت دارم ... ساپورت که نمی شه گفت ، اما چون واژهء مناسبتری براش پیدا نمی کنم شما یه چیزی توی همین حوالی ساپورت داشته باشین ...

-- پسره سه روز می آد و کلی باهام معاشرت می کنه و من توی تمام مدتی که در حال انجام روابط اجتماعی هستیم دارم به این فکر می کنم اسم این بابا چی بود ؟؟؟؟؟ .... آخر تحملم تمام شد و ازش پرسیدم ... نمی تونست هضم کنه ! ... فکر کنم اسهال گرفته بوده ... شایدم یبوست ...


پ . ن : من هنوزم که هنوزه ، توی زندگی یه سوال اساسی و بدون پاسخ دارم ! ... به بهترین پاسخ ها به رسم یادبود، یه زندگی نفیسه بدون دغدغه از طرف روزگار هدیه داده می شود ..












   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org