BLUE !

داره لابلای ماشین ها سرگردون می چرخه و به شیشه هاشون می چسبه ... بدون اینکه چیزی بگه ، با زبون بی زبونی می خواد یه چیزی ازش بخرن ... یه ماشین بهش کیک می ده ، یکی محل نمی ذاره ، یکی پول می ده اما فال هم برنمی داره ، .... ! همینطوری یکی یکی قاطیه ماشین های توی صف می آد جلو ... ساعت 11 بنزین زدن یه خوبی داره و یه بدی ! ... خوبیش آرامش نسبی توی پمپ و خلوتی خیابون هاست ، بدیش خستگیه که با دیدن این چیزا از دست و پا می ره توی ذهن و روح آدم ! ... حالا کدومشون به اون می چربه الله اعلم(!) ... یادم می افته که منم یه نون پنیر و خرما و گردویی دارم که نخوردم ... با خوشحالی مطمئن می شم دلیل اینکه وقت نکردم بخورم این بوده که قسمت این دخترک بوده ... از داشبور که ورش می دارم و منتظر می مونم نوبت من بشه ، نگاش می کنم که اگه من رو دیدم بفهمه یه فکری توی کلم هست ... به یکی - دو متری ماشین که می رسه توی اون تاریکی نسبی شب و چراغ های ماشین ها تنها چیزی که می شد تشخیص بدم این بود که چشاش عادی نبود ... یه رنگی داشت ... وقتی چند قدم دیگه برداشت و رسید به ماشین ، تمام فکر و برنامه هام یادم رفت ... مونده بودم این چشما چرا اینقدر آبی ه ! ... آبی ، اندازه کارتون های بچگی ها ... رنگی ترین آبی ای که به عمرم دیدم ... یه رنگی که آدم ازش خجالت می کشید بهش ترحم کنه ... نوبت ماشین من شد و من فقط تونستم به چشاش نگاه کنم و اون هیچی نگه و منم تکون نتونم بخورم ...

پ . ن : زیاد طول نکشید ، در حد هف هش ثانیه ... اما هنوزم زیر فشارشم !












   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org