Uping Story !

داستان up کردن ما هم جالبه ... !!! ... اول که نوشتم کلی چیز خوبی از آب در اومده بود .... خواستم بفرستم بالا توی نت یه چرخی زدم که خوندم نادر ابراهیمی فوت شده و به سر زدم که یه چیزی باید بگم که واقعا وقتش همین الانه ... یه چیزی که نمی دونم چرا اینقدر گفتنش رو عقب انداختم تا برسه به فوتش ... نوشتم و اونم خیلی چیز خوبی از آب در اومد ... نمی دونم چی شد پرید ... الان دوباره نوشتم ... اما بازم پرید ... انگار نباید up بشه ... این بود که بی خیالش شدم فعلآ تا دوباره بنویسم ببینم کی وقتش می رسه ...

پ . ن : چقدر امروز خسته ام ! ... به عمرم اینقدر بی جون نبودم ... یکی بیاد من رو بلند کنه ببره جایی که می خوام باشم ... بعد باز کولم کنه ببره جای دوم ... یه ذره همونجا صبر کنه بعد ببره من رو بذاره توی تخت و پتو رو بکشه روم و تا اطلاع ثانویه بیدارم نکنه ... قبل از اینکه پتو رو بکشه روم جوراب هام رو از پام در بیاره ... پشت سر هم چراغ رو خاموش کنه و در رو ببنده ...


" خدااااااااااااا ، یعنی می شه ؟! " ...

خیلی خسته ام .. خستـــــــــــــه ! ... بی رمق و بی جووون ! ...












   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org