کافیه یه روز توی خیابون

دیشب تا دم دمای سحر بیدار بودم ... 2 شده بود که فهمیدم هنوز شام نخوردم و بلند شدم یه چیزی گرم کنم ... نصفه شبا بوی غذا انگار شدیدتر پر و پخش می شه توی هوا ... بالاخره خوابیدم و دیشب امروز شد ... باز روز از نو و روزی از نو ! ... می رم ترجمه ... یادم می افته چند وقتیه که تنبلی زبان به اوج خودش رسیده ... توی ماشین لم دادم و از خستگی حاضرم ده دقیقه که مونده رو بخوابم ... اگه چشمام بسته بشه می خوابم تا خوده صبح ... انگار توی سرما خوابت ببره و دیگه امیدی به بیدار شدنت نباشه ... چشمای نیمه باز ، دارم به پیاده رو نگاه می کنم و کسایی که رد می شن ... آشنا می بینم که پر از حسیه که توی وجود من اثری از آثارش نیست ... داره کم کم می شه خیلی وفته که نیست ... توی محوطه دانشکده روی چمن ها نشستیم و صدای فواره و آب پیچیده و درختا سبز شدن و حرف می زنیم ... گاهی هم پرت و پلا می گیم برای خندیدن ... باز اردیبهشت رسیده و هر کسی که دورم می چرخه هوس زده به سرش که به قول علی جفتگیری کنه ... منم فقط هرهرهرهر می خندم فقط ! ...

پ . ن : هــــــــــر هـــــــــــــــــــــــر !












   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org