F... atmosphere !!!

نمی دونین چقدر دوست دارم بنویسم اما هیچی نیست که بیاد سر انگشتام و تکونشون بده ... الان باز استارت غر زدنم رو می زنم و شروع می کنم به پت پت کردن ... هرکی جای من بود با علم به اینکه اینجا رو چه کسایی ممکنه بخونن اصلآ لب به هیچ حرفی باز نمی کرد ... اما من که جای خودم نیستم ! ... خواسته و ناخواسته وارد یه دانشگاه و جوی شدم که هر کسی به آدم به چشم یه رقیب بالفطره نگاه می کنه ... فکر می کنن آدم از شکم مادرش بیرون اومده که مانع پیشرفتشون باشه و جز این هیچ رسالتی توی زندگیش نداره ... داستان داره به یه سمتی کشیده می شه که انگار باید سرم رو بندازم به کار خودم و کاری به کار بقیه نداشته باشم اصلآ ! ... تا این دو سال هم تموم بشه ... دو سال که نه ! ... یه سال و نیم که نیمش تابستونه و همون یه سال می مونه ... به یه بنده خدایی توی اینترنت میل زدم که شما که فارغ التحصیل دانشگاه معظم تهران هستین یه آماری در مورد تز و استاد راهنمات و اینا بهمون بده ... جواب اومد؛ من آدم اجتماعی ای نیستم ! همدیگرو نبینیم بهتره ... اولین فکر که اومد سراغم این بود که این یه خانومه که توی توهمات به سر می بره ... دیگه وقت اضافه تر از این ندارم برای استخراج اطلاعات در این مقوله بذارم ... وقتی از 7 نفر 4 نفر فکر کنن که حتمآ باید با شاگرد اولی دکتری داخلی بخونن ، دیگه خودتون حدس بزنین که چه اتمسفر مزخرفی پیدا می کنه یه کلاس ... خلاصه اینکه با این حالت که من می بینم زیاد جو عمومی کلاس حال نمی کنم و بیشتر وقتم رو با همون روابط خصوصی ای که با یه سری از سال بالایی ها دارم پر می کنم ... از جمله نشانه های بروز کم نوشتن اینه که وقتی می خوای یه سری اسلاید درست کنی توی هر چند خط یه بار باید یه حرف اشتباهی تایپ کنی ! ...
رفتم محمدرضا رو دیدم ... نصف شب توی کوچه های خلوت قیطریه داشتیم گپی می زدیم که یکی از این بنزا سر و کلش پیدا شد ... اگه سر و کله اصلاح نشده نداشتم و ریش نذاشته بودم شرط می بندم مینیمم مدارک رو می خواستن که نداشتم و کمه کمه یه چند ساعتی مهمون بودیم ... اما خب به خنده و بذله گویی و اینا گذشت ...

پ . ن : محمدرضا هم راست می گفت :" وقتی چیزی برای برگشتن نداری، چرا برگردی ؟؟"












   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org