moroseness !!!

مادرزادی که اینطوری نبودم ... بچگی هامم اینطوری نبود ... چند سال پیش شروع شد اینطوری شدنم ... ولش کردم ! گفتم زمان درست می کنه ... اما این گذر زمان هر درد بی درمونی رو درست می کنه ؛ اونم با کشتن آدم ها ...نمی زنه ما رو بکشه و دردمون رو دوا کنه... انگار که از سرطان هم بدتر گریبونه ما رو گرفته ... این حرفایی که دارم می زنم به نظر تکراری می آد ... نمی دونم اینجا نوشتم یا اینکه از تکرارهای روزانه درونی خودم فکر می کنم قبلآ به یکی این حرف ها رو زدم ... به یه جایی رسیده که مهم نیست با کی دارم حرف می زنم ! ... خودمم باشم کفایته ... داشتم می گفتم ... از زندگی پر از نعمتم هیچ لذتی نمی برم ... شکر نعمت هام ولی من لذتی ازشون نمی برم این روزها ... بگو اندازه سر سوزن انگار هیچ طعمی نداره این زندگیم ... حتی چی کمه ! چی لذتش رو گرفته ! چی می خوام هم نمی دونم ... کسی یه روانپزشک سراغ داره من برم باهاش یه دقیقه حرف بزنم تا تابلوی طبابتش رو بکشه پایین ! ... هیچ لذتی از این روزها نمی برم ... حرف نزنم بهتر ! ... یه جوری سر می کنیم ... خودم رو مشغول نگه دارم بهترین حالته ... دارم صادقانه حرف می زنم ، علیه خودم استفاده نشه یه روزی اما آسایشی که کسی از یه زندگی مثل این انتظار داره توی روزگار من خبری نیست ... اگه قرار باشه یه زمانی برگردم و به گذشته ها و عمری که گذشت نگاه کنم ... از این سال ها بعنوان بدترین سال های عمرم یاد می کنم ... حتی اگه بعدها از این هم بدتر بشن ... بازم خاصیت بدون لذت این سال ها اثر خودشون رو دارن همیشه ... اولین کنفرانس اقتصاد ایران توی کشور دشمن داره برگزار می شه ... یه ماه دیگه باید Abstract رو بفرستیم ... نمی دونم دیر فهمیدم یا مدل این کنفرانس ها اینقدر ضرب العجلیه !!! ... تا ببینیم چی می شه ! ... شروع کردم به گوش کردن listening های Yale University ... جالبه ... حداقل لذت یادگیری رو این روزها دارن ... لذت بدی هم نیست ... شاید یه راه فراری باشه از زندگی که توصیفش رو کردم ... هنوز به 1% حرفایی که باید بزنم نرسیدم ... اما بقیه رو می ذارم کنار ...

پ. ن : این حرفا رو که زدم ... اما نخواستم ناشکری کنم خدا ! ... گفتم بدونی .












   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org