Here's Tehran !!!

پلان اول :
هوا ملس شده واسه دو قدم پیاده رفتن ... سر میرداماد نیم ساعت از 10 شب گذشته و دارم قدم می زنم ... توی پیاده رو سگ هم قدم نمی زنه ... پیرمردی داره فلوت می زنه ... غم داره ... یا ذات سازش غمناکه ... چشمش رو از زیر عینک آفتابیش می بینم که به سمت صدای پای من چرخیده ... ردش می کنم ... چند قدم جلوتر یادم می افته شب عید داره می شه کم کم ... بدترین فرض اینه که اینم یه میلیونره شبه گداست ، من یه هنرمند بی نوا دوست دارم ببینمش ... برمی گردم چند متر عقب تر .

پلان دوم :
پسره دولا می شه که ازم آدرس بپرسه ... شیشه ماشین رو می دم پایین ... از لابلای موهاش یه چیزی برق می زنه ... حلقه توی گوشش واقعآ خوشگل بود ! ... آدم باید راست بگه همیشه ... البته توی گوش اون ، نه گوش خودم ! ... گوشواره یکی از اون زیورآلاتیه که من واقعآ بهش علاقه دارم ... البته توی گوش بقیه نه خودم ... ترجیحــــــــــــــــــآ مونث !

پلان سوم :
یه خانوم تیشان فیشان کرده می خواد از پل رد بشه و می ترسه پاشنهء کفشش بین پره های فلزی پل گیر کنه ... از جناب آقای افسر می خواد که دستش رو بگیره و کمکش کنه که از پل رد بشه ... یه لحظه تعلل می کنه ولی بعدش این افسر وظیفه شناس توی دلش می گه " گوره بابای هم قطارها و هم درجه های دیگه !!" ... خودم دیدم گفت !

پلان چهارم :
یکی وارد شد ... از نگاه های همه ترغیب شدم سرم رو برگردونم و ببینم کی اومده ! ... یه دختر خانوم بود که اومد کنارم نشست ... دلم می خواست می فتم و بهش می گفتم : شما خیلی زیبا هستین ؛ امیدوارم درونتون هم به اندازه ظاهرتون اینقدر جذب کننده باشه !

پلان پنجم :
به نیت 5 تا کار واجبی که باید حتمآ انجامشون بدم تا سال دیگه ، کـــــــــــــــــــــــــات !

پ . ن :
به قول شاعر : یعنی شهری که .................. !




نظرات

عجب! کامنتش بازه این پست!

کیوان جوووون ، بالاخره یه تنوعی بد نیست گهگداری ! ...

این نوشتت خیلی حس بهار داره. یا شاید حس تنهایی، عشق، .... نمی دانم. یا شایدم من حالم خرابه و به قول معروف "همه چیز تار می بینم"!
راستی میشه بپرسم پلان چهارم کجا اتفاق افتاد؟؟؟؟؟









   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org