A tissue of lies !!

سرما خوردم و این آب ریزش نصف آب بدنمون رو از راه بینی سرازیر کرده بیرون ... جعبه دستمال روی میز هم تموم شد و من مجبورم بکشم هی بالا چون حال ندارم یه جعبه دیگه بیارم بذارم روی میز ... می کشم بالا ! ... رفته بودم میدون قدس که یادم اومد ایمان ممکنه از بندر برگشته باشه ... زنگ زدم و دیدم اومده رفتم دیدمش ... می گفت از تهران و مردمش بریده ... دنبال جایی برای زندگی می گرده ... خوب که به ماشین هایی که توی صدر گاز می دادن و می رفتن نگاه کردم دیدم ، آره مردمش قابل بریدن هستند ... می کشم بالا ! ... اشکالی نداره اگه آشنایان و دوستان اینجا رو می خونن ، نوشته ها با زندگی فرقی نداره که بترسم اما اگه فک و فامیل ها visitor اینجا بشن دیگه هیچی ! ... دیر یا زود با خود سانسوری گریبان جرواجرمون رو می گیره و داستان از اینی که هست هم بدتر می شه ... اما جدی جدی به فکر نوشتن یه سری متن های تخصصی هستم که به دانشمون هم بیشتر اضافه کنه ... حالا نمی دونم همینجا بنویسم یا یه بلاگ دیگه توی همین host بزنم ... بعدآ وقت برای تصمیم گیری هست !!! ... می کشم بالا ... دوست داشتم یه سری اصفهان بزنم اما هم همه رو شمال دیده بودم و هم کمتر از یه هفته اصفهان رفتن شاید زیاد نمی ارزید ... دودل که سهله بیست و دو دل بودم که برم یا نرم ! ... هرکدوم از این دل ها هم داشت برای خودش یه چیزی می گفت ... بابا داشت کاریکاتور تلخند رو تعریف می کرد ... یه پرتگاه ، یکی با یه قلب به سمت پرتگاه و یکی با یه مغز خلاف پرتگاه دارن قدم می زنن ... جفتشون هم خندان ... بالاخره ما هم عقلمون رو زدیم زیر بغلمون و امشب می ندازیم می ریم اصفهان ... حالا چرا دل نه ! آخر امسال معلوم می شه چرا ... می کشم بالا ....

پ . ن : به همه زنگ زدم الا رضا ... راستش یادم رفت اونم هست ... مسج داد فرق تو با آهن اینه که آهن زنگ می زنه تو یه msg هم نمی زنی ... پریدم و زنگ زدم و افتادم به مخاصم چاکرم .... یه دفعه یاد اومد یکی بهم msg هم نداده ... بهش forward کردم ... به دو ثانیه نکشید که زنگ زد به نوکرتم و کلفتتم ! .... :دی

پ . ن : خسته شدم از بس کشیدم بالا ... یادم به دستمال های نیمه استفاده شده توی سطل زیر میز افتاد .... دیگه نمی کشم بالا ....

پ . ن : ببخشید یه کم این پست دور از ادب و شآن و نزاکت و هم خانواده های این کلمه ها شد ... شما بخون synonym !

  |  حسین  |    |  ۱۰ فروردین ۸۷
By the Fire !

روز دوم بود ... دوم سال که همه هنوز گرم تحویل سال جدید هستند ... غروب که شد و آفتاب که پر زد ، تمام چراغ ها خاموش شد ... به چند دقیقه نکشید که هوا این رو به اون رو شد ... دورتر از ساحل ، اون وسط دریا چندتا رعد برق آسمون رو قلمبه کرد ... باد که شروع شد همه چیز دیگه کامل بهم ریخت ... یکی بیاد به این مردم بگه طوفان ربطی به زلزله نداره ... دریا دیگه آروم نبود و درختا دیگه نیاستاده بودن ... حتی آب فواره هم خم شده بود ... رفتیم از بساطی های کنار جاده یه کم خرت پرت و مربا و کلوچه بخریم ... یه خونه اونورتر توی آتیش داشت می سوخت ... تاحالا ندیده بودم چطوری یه خونه با تمام وسایلش می سوزه ... مخصوصآ اگه از خونه های چوبی شمال باشه ... سوخت و سوخت و سوخت ... آدم تازه می فهمه آتش و شعله هاش معانی خشنی هم داره ... هی سوخت و هی سوخت ... جماعت هم محو سوختنش شده بودن ... قرمزی زبونه هاش تمام درختای ساحل رو قرمز کرده بود ... انگار سوختنش تمومی نداشت ... ایستادم و فقط دارم می بینم می سوزه و خاموشی توی کارش نیست ... کم کم از ارتفاع خونه داره کم می شه ... دیگه از خود شعله های خبری نیست ... اما هنوز هوای دورش سرخه ... این لامصب معلوم نیست کی می خواد دیگه نسوزه ... مردم رد می شن و با دست سوختنش رو نشون می دن ...

پ . ن : اما من از فکر سوختن خانواده ساکن اونجا بیرون نمی آم !
پ . ن : نوید داره می ره ... قبل از اینکه بکوبم بیام شمال رفتم در خونشون و یه خدافظی باهاش کردم ... آدم می تونه از همه چیزش شوق ادامه تحصیل و دکتری رو ببینه ... راضی هستیم به رضای دوستان ! ... کم کم زندگی بچه ها اون رنگی رو می گیره که باید بگیره ... هر کسی به راهه خودش می ره ... بعضی ها این راه رو گهگاهی برمی گردند و بعضی ها دیگر برنمی گردند...

پ . ن : ممدرضا هم از انگلیس اومد ...

پ . ن : همه در حال رفت و آمد هستند ...

  |  حسین  |    |  ۵ فروردین ۸۷
Happy Nu Ye !

دیروز فکر کنم شروع امامت امام زمان بود ... تلویزیون هم مثل همیشه میکروفن رو گرفته بود جلوی دهن مردم تا مردم ابراز انتظار کنن ... " امام زمان جون ، منتظرتم ! " ... با همون لحنی که من برای سبز شدن چراغ قرمز انتظار می کشم ... بعضی ها اینقدر مصنوعی و تصنعی ابراز بلاتکلیفی می کردن که آدم تاسف می خورد ... یکی نیست بیاد بهشون بگه شما که اینجوری منتظر هستید فکر می کنین وقتی اومد چی کار می کنه ؟ ... اول خره شما رو می گیره که صبح تا شب و شب تا صبح می چاپین ... اخبار می گفت سال آینده سال شکوفایی اقتصادی ایران است ... از اون بزک نمیرهایی که هر سال با بهار می آد و کمبوزه و خیارها ردیف می شن ... اگه کسی نیم واحد ، اندازه تنظیم خانواده ؛ توی عمرش اقتصاد خونده باشه ... حالا نمی گم مثل ما اقتصاد مدیریت ، همین مبانی اقتصاد چسکی بچه های لیسانس ... می فهمه چطوری داریم پیش می ریم و شکوفایی اقتصادی و وعیدهایی دیگه یعنی چی ؟ ... سر کلاس دروس اقتصادی و پول و امثالهم نشستن دو نوع اعصاب می خواد ... یا اعصاب متصل به عضو بی خیالی ! ... یا اعصاب متصل به اون یکی عضو بی خیالی ....

وقتی که قبول می کنم برم شمال یعنی اینکه بی خیال مقاله ای می شم که باید تا 13 آوریل می دادم ... مهاذا نیستم تا ساله دیگه ... ایشاالله سالی که می آد برای همه یه سال پر از موفقیت باشه ... اگه نبود سال خوبی باشه ... اگه بازم نشد که خوب باشه یه سال قابل تحمل باشه ... اگه قابل تحمل هم نبود حداقل دیگه گندش در نیومده باشه ... اگه گندش هم در اومد دیگه ما رو نکشه و زنده بذاره ... !!! ... اینم از دعای تحویل سالمون ... یه موضوعاتی داره پیش می آد که ممکنه یه سال اپلای رو عقب بندازم ... یعنی بره تا fall 2010 ... اینطوری همگی از جمله خودم از فکر تا حدودی در می آم ... دو برنامهء خیلی جدی دارم سال جدید ... اونم شروع کردن یه بلاگ انگلیسی و کاملاآ تخصصیه ... تا بعدآ چی پیش بیاد ... باز دارم روزمره می نویسم ... شب مره ها تمام شد رو اووردیم به روزمره های صبحگاهی ...

پ . ن : یه فاینانسی بجای اینکه موزیک گوش بده می شینه اخبار گوش می کنه ... این رو همیشه یادت باشه ! ... اخبار اقتصادی و سیاسی هر جای دنیا رو ...

  |  حسین  |    |  ۲۸ اسفند ۸۶
Khayyam !

به نظر من آدم اگه هم می خواد می خوارگی پیشه کنه باید خیام رو بذاره الگوی خودش ... که بعد از شونصد سال از مرگش وقتی می خوان مجسمه ش رو بتراشن و بذارن وسط یه محیط فرهنگی توی یه کشور اسلامی که برای مست بودن حد جاری می شه ؛ پایین پاش جام می ش رو هم بذارن و اون رو هم قاطی کتاب و قلمش جا بدن .... اینطوری یه چیزی مشخص می شه ... هر کسی با برداشت خودش از مجسمه بهش خیره می شه ... یکی به ریش خیام و یکی هم به جام می و یکی هم به رباعی که روی کتابی که دادن دستش و حک شده توجه می کنه ... یکی هم مثل من اول از هم به روبروش نگاه می کنه و ببینه این آقا خیام کدوم منظره رو مجبوره صبح تا شب و شب تا صبح ببینه ... کوه های تهران چیز خوبیه برای زل زدن ... حلاله ! ...

پ . ن : مثل عرض کردم ... وگرنه حضرت حافظ باید از اون پدرسوخته ها می بود ! ...

  |  حسین  |    |  ۲۵ اسفند ۸۶
Democracy !

منم مثل اون چند ده میلیون نفری که نمی دونستن روی جمعه ای چی کار کنن و گفتن بریم رای بدیم تا یه تنوعی حاصل بشه رفتم رای دادم ... اما خب مقصود از رای دادن یه چیزه دیگه بود ...
1. حداقل یه سری آدم نرن توی مجلس.
2. این مهر خوشگل انتخابات توی شناسنامه من باز بخوره و همچنان کلکسیونی از این مدل مهرها داشته باشم.
3. به یه لیستی هم رای دادم که حداقل از تمام آدمای حوزه هیچ کسی رو طرفدارشون ندیدم ... به این می گن جزء اقلیت حاکم بودن .
4. یکی بیاد شعور سیاسی یه بچهء 18 ساله رو برام تعریف کنه ؟
5. عید ممکنه برم شمال ، ممکنه هفته دوم برم اصفهان ، ممکنه اصلآ تهران بمونم و جم نخورم ! به این می گن برنامه دقیق برای تعطیلات شب عید ...
6. امروز فهمیدم محکم ترین دلیلم برای اپلای کردن چیه ! ... درس نیست ... اصلی ترین دلیل اپلای کردنم ایجاد یه فرصت جدید و یه حق انتخاب بیشتر برای خودمه ، انتخاب محیط زندگی ... از زندگی خصوصی بگیر تا زندگی حرفه ای و زندگی سگی ! ...
7. امسال کی حال داره هفت سین بندازه ؟! ...

پ . ن : 8. امسال کی حال داره هشت سین بندازه !؟ ...

  |  حسین  |    |  ۲۴ اسفند ۸۶
moroseness !!!

مادرزادی که اینطوری نبودم ... بچگی هامم اینطوری نبود ... چند سال پیش شروع شد اینطوری شدنم ... ولش کردم ! گفتم زمان درست می کنه ... اما این گذر زمان هر درد بی درمونی رو درست می کنه ؛ اونم با کشتن آدم ها ...نمی زنه ما رو بکشه و دردمون رو دوا کنه... انگار که از سرطان هم بدتر گریبونه ما رو گرفته ... این حرفایی که دارم می زنم به نظر تکراری می آد ... نمی دونم اینجا نوشتم یا اینکه از تکرارهای روزانه درونی خودم فکر می کنم قبلآ به یکی این حرف ها رو زدم ... به یه جایی رسیده که مهم نیست با کی دارم حرف می زنم ! ... خودمم باشم کفایته ... داشتم می گفتم ... از زندگی پر از نعمتم هیچ لذتی نمی برم ... شکر نعمت هام ولی من لذتی ازشون نمی برم این روزها ... بگو اندازه سر سوزن انگار هیچ طعمی نداره این زندگیم ... حتی چی کمه ! چی لذتش رو گرفته ! چی می خوام هم نمی دونم ... کسی یه روانپزشک سراغ داره من برم باهاش یه دقیقه حرف بزنم تا تابلوی طبابتش رو بکشه پایین ! ... هیچ لذتی از این روزها نمی برم ... حرف نزنم بهتر ! ... یه جوری سر می کنیم ... خودم رو مشغول نگه دارم بهترین حالته ... دارم صادقانه حرف می زنم ، علیه خودم استفاده نشه یه روزی اما آسایشی که کسی از یه زندگی مثل این انتظار داره توی روزگار من خبری نیست ... اگه قرار باشه یه زمانی برگردم و به گذشته ها و عمری که گذشت نگاه کنم ... از این سال ها بعنوان بدترین سال های عمرم یاد می کنم ... حتی اگه بعدها از این هم بدتر بشن ... بازم خاصیت بدون لذت این سال ها اثر خودشون رو دارن همیشه ... اولین کنفرانس اقتصاد ایران توی کشور دشمن داره برگزار می شه ... یه ماه دیگه باید Abstract رو بفرستیم ... نمی دونم دیر فهمیدم یا مدل این کنفرانس ها اینقدر ضرب العجلیه !!! ... تا ببینیم چی می شه ! ... شروع کردم به گوش کردن listening های Yale University ... جالبه ... حداقل لذت یادگیری رو این روزها دارن ... لذت بدی هم نیست ... شاید یه راه فراری باشه از زندگی که توصیفش رو کردم ... هنوز به 1% حرفایی که باید بزنم نرسیدم ... اما بقیه رو می ذارم کنار ...

پ. ن : این حرفا رو که زدم ... اما نخواستم ناشکری کنم خدا ! ... گفتم بدونی .

  |  حسین  |    |  ۲۳ اسفند ۸۶
Real Morning !

می خوام ریش بزنم ! ... توی آینه که خودم رو نگاه می کنم ، نمی تونم تشخیص بدم که صورتم کدومه و دیوار پشت سرم کدوم !!! ... هنوز چشمام بسته ست ... فقط می تونم نوری رو ببینم که توی محیط خارج وجود داره ... می رم صبحونه بخورم ... چایی دم نیست ! ... شیر دیروز خوردم حسش نیست ! ... کی حال داره قهوه درست کنه ! ... نسکافه بهترین چیزه اما یادم می آد نسکافه هم تمام شده ... اما نه ، یکی دوتا نسکافه تک نفره داشتیم ... بهش می گیم نسکافه تنبلی ! ... اولی رو باز می کنم ... در سطل رو باز می کنم آشغالش رو بندازم اما خودش رو خالی می کنم توی سطل ... به خودم دو سه تا بد و بیراه می گم ... این دفعه دیگه بیدارم ! ... نسکافه رو می ریزم توی لیوان و شروع می کنم بهم زدنش ... یه شکلات ورمی دارم که باهاش بخورم ... اما جای قند که می ندازم توی چای و هم می زنم می ندازمش توی لیوان نسکافه و شروع می کنم هم زدن ....

نتیجه اخلاقی : در 48 ساعت از زندگی بیشتر از 6 ساعت بخوابید ! ... اونم در حالی که عین 42 ساعت بیداری از مختون کار کشیدین ....

پ . ن : داستان تخیلی نیست !
پ . ن : من با firefox هیچ گونه رابطه عاطفی برقرار نکردم توی این مدت اما برای دانلود torrent ها مجبورم تحملش کنم ...
به گلاره : نوشته هاتون رو خوندم و خوش اومد ، لازم ترین و کافی ترین دلیل برای اینکه به کسی لینک بدم ! ... شناختن و نشناختن بهانه ست ! ...
:) ... اینطوری هم خیلی بهتره ! چیزی که دوست داری بخونی ، اگه دیگران بخوان می خونن ، نخوان نمی خونن ! ...

پ . ن : هر چی از زندگی روی کولم بود به صورت لیچارهای مودبانه حوالهء روزگار کردیم ... کامنت اومد : "بسیار زیبا می نویسی ... به کلبهء سبز من هم سری بزن ! " ...

  |  حسین  |    |  ۲۱ اسفند ۸۶
YESTERDAY WHEN I WAS YOUNG

Yesterday, when I was young,
The taste of life was sweet, as rain upon my tongue,
I teased at life, as if it were a foolish game,
The way the evening breeze may tease a candle flame

The thousand dreams I dreamed, the splendid things I planned,
I always built, alas, on weak and shifting sand,
I lived by night, and shunned the naked light of day,
And only now, I see, how the years ran away

Yesterday, when I was young,
So many happy songs were waiting to be sung,
So many wild pleasures lay in store for me,
And so much pain, my dazzled eyes refused to see

I ran so fast that time, and youth at last ran out,
I never stopped to think, what life, was all about,
And every conversation, I can now recall,
Concerned itself with me, and nothing else at all

Yesterday, the moon was blue,
And every crazy day, brought something new to do,
I used my magic age, as if it were a wand,
And never saw the worst, and the emptiness beyond

The game of love I played, with arrogance and pride,
And every flame I lit, too quickly, quickly died,
The friends I made, all seemed somehow to drift away,
And only I am left, on stage to end the play

There are so many songs in me, that won't be sung,
I feel the bitter taste, of tears upon my tongue,
The time has come for me to pay,
For yesterday, when I was young

پ . ن : یکی دیشب بهم msg داد ... گفت " برای زندگی بهانه های بهتری هم هست ... !! " ... من رو از دیشب به خودش مشغول کرده ...
آسمون صاف و تیکه های بزرگ ابر و باد خنک اواخر اسفند و خیابون های خلوت تهران و آدم های بانشاط شب عید و ماشین تمیز و زندگی بی بهانهء من !

  |  حسین  |    |  ۱۸ اسفند ۸۶
My Game's Rules !

قوانین بازیه من اینه :
- حتی الامکان حاکم نباش ! یار حاکم باش که خدمات توزیع و تورق با تو نباشه ...
- اگه عکس و تک دستت نبود خیالی نیست !
- بذار همیشه حریف 5 تا دست بگیرن ... اینطوری با کت شدن امید رو ازشون نمی گیری .
- وقتی همه دستشون رو خالی کردن نوبت تو می رسه .
- همه حکم های دستت رو بذار وسط تا بازی تموم بشه .

پ . ن : خب ، گاهی نمی گیره ! ... اما می شه بازی 4-1 باخته رو 4-7 برد !
پ . ن : خوبی این روش بازی اینه که هم تیمی ت تمام بازی گیج می زنه و آخر بعد از بردنتون شاکی بلند می شه می ره ... یه خوبی دیگه هم داره ... تیم حریف که برای گرفتن دو تا دست آخر همیشه خودش رو آماده کرده ضدحال شدیدی می خوره ...
پ . ن : بطور کلی قیافه همه وقتی که تمام ورق های دستت رو یه جا با هم می بینن از همه چیز لذت بخش تره !
پ . ن : حالا شما این رو با روش استقراء ربطش بده به زندگیم ! ...
پ . ن : من به بی کامنتی اینجا عادت کردم ... بردارم بهتره ! ... مرض نمی گیریم ...

  |  حسین  |    |  ۱۷ اسفند ۸۶
What the ..... !!!

یکی از بچه های دانشگاه اون زمان توی ماه رمضون زد به یه موتوری، مرده مرد و زن رفت توی کما چند روزی ... یه سال و نیم درگیرش بود، از این دادگاه به اون دادگاه و از این تجدید نظر به اون تجدید نظر ...
یکی دیگه از دوستام توی چالوس داشت از یه کامیونت جلو می زد که یکی برای اینکه نره زیره کامونت می پره جلوش و می زنه و اون رو هم می کشه ...
توی شهرک غرب جلوی چشم خودم، یه ماشین از توی کوچه بیرون اومد و زد به یه مرده گنده ! ... با سرعت پیچیدن از توی کوچه به خیابون اصلی یه مرد بالغ اونطوری روی هوا بلند بشه و بیاد روی آسفالت و دیگه تکون نخوره خیلی واسم عجیبه ! ... حتی الان که 4 ماهی گذشته از اون صحنه ...
حالا عموی من ! ...
لاین دو ... لاین یک هم یه خاور ... اتوبان بهشت زهرا !
4تا بچه می خوان از اتوبان رد بشن ... توی لاین سوم هستند ... عمو داره از خاور جلو می زنه ... راننده خاور (حروم زاده!) می کشه لاین دو که عمو رو بفرسته لاین سوم ... عمو می زنه روی ترمز ، و بین بچه ها و کامیون ، کامیون رو انتخاب می کنه برای زدن ... اما دیر شده ! ... دوتا از بچه ها می پرن توی گارد ریل ها ... اما دوتای دیگه می رن هوا ...
هیچی دیگه نمی گم !!!! ... فقط چشماتون رو ببندین و این صحنه رو تصور کنین ... لاین سوم ، سرعت 100 تا ، صدای موتور کامیونی که نمی داره لاین رو تنگ می کنه واستون ، 4تا بچه بین 15 تا 11 سال جلوتون ، می زنین روی ترمز و فرمون رو می گیرین زیر چرخ های کامیون ، کامیون رد می شه و شما می بینین دو تا پسر بچه رو زدین ، یکی شون روی کاپوت می آد پایین و اون یکی هم روی آسفالت ، با تن لرزون پیاده می شین ، یکی از پسرا همون موقع بلند می شه و یکی دیگه هم چند ثانیه بعد ... دریغ از یه خراش ! ... نه شکستگی ، نه کوفتگی ، نه خونریزی ، نه سردردی ... به معجزه ایمان نمی اوردی !؟؟!؟!؟!

پ . ن : فردا یه سمینار آموزشی برای نگارش مقاله ست ... دیدم مقاله های خیلی خوبی رو که خیلی راحت Reject شدن ! ... خیلی کنجکاو شدم چی می خواد بگه ! ... می رم ...
پ . ن : دیروز AC milan حالمون رو گرفت ... امشب Real رومون رو سیاه نکنه !
پ . ن : من به نداشتن کامنت عادت کردم ... هی وسوسه می شم ببندمش ... اما آگاهانه پا روی خواسته ام می ذارم ... نمی دونم چه سودی داره !!!
پ . ن : به مهتاب : "می گم ولی اینجا نه ! ... :دی "

  |  حسین  |  3 تا کار بد دیگه  |  ۱۵ اسفند ۸۶








   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org