In the end

مجلس ختم هم امروز دم دمای غروب بود ... هر کی یه خوبی ازش می گفت اما تموم نمی شد ... توی یه عالم دیگه سیر می کنم و حرفای دیگران هی توی گوشم زمزمه می شن ... خیلی ها رو شناختم ! ... از طرز نگاهشون که یعنی چقدر توی این شش سال فرق کردم ... دوستای خارجی بابا هم اومدن ... من ایستادم بالای راه پله سالن و پایین رو گهگاهی نگاه می کنم ... بعضی وقت ها هم به عکس عمو ... سوز سردی می آد ... اما بوی گل های پشت سرم یخ نمی زنن ...
یکی اومد بهم گفت :
حالا که اومدی توی حرفه عموت یه چیزی رو بدون ؛ هر کسی از مدیرهای مالیش می ترسه ... نبض رونق و ورشکستگی رو توی دستاشون می گیرن و هیچ کسی هیچ حرفی برخلاف خواسته شون نمی زنه ... 15 سال مدیرمالی کاخونه های من بود و من هیچ وقت این ترس رو نداشتم ... بزرگ بود !

پ . ن : من دیر یا زود باید انتخاب کنم !!! ... بزرگ باشم یا ترسناک ! ... انتخاب که کردم ... منظور انتخاب رسمی بود ...
پ . ن : داره برف می آد باز ... اما بارون هم لابلاش هست ... دلم روشنه ...












   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org