اینجا مثله گوساله ناصریه ! ... یا همون بزغاله ... از یه ورش فوت می کنی از اونورش صدای بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــوق در می آد ... حواسم نبود که تازه با کلی مقدمه چینی خیلی ها رو آماده کردیم برای اینکه وقتی باید باخبر باشن ... تا یادم به فانی افتاد که باید بیاد تهران و بعدآ داستان رو بفهمه ؛ سریع ورداشتم همه چیز رو ... دوباره گذاشتم ... ! ... چیزهایی که دیدم و شنیدم گفتن نداره ؛ اما من امروز به روح و تفاوتش با کالبدمون واقعآ ایمان اووردم ... کسی رو که من نیمرخش رو وقتی رو به قبله گذاشته بودن دیدم کسی نبود که هر روز می دیدم ... امروز دیدم روح آدم وجودی ابدیه هر کسیه که با مردن از بین نمی ره ... بدن آدم ها یه وسیله ای که فقط بتونم همدیگرو ببینیم ... ندیدنش دلیل بر نبودن نیست ... ایمان دارم ! ... چیزی که هست اون توی آدم هاست ... چیزی که می مونه و باید بمونه ... غرق روزها شده بودم اما امروز به هر کسی نگاه می کردم ، چه آشنا و چه غریبه ؛ می دیدم روحی داره که دیر یا زود باید مرحله جدید رو شروع کنه ... به همین سادگی که امتحان میدی و دانشگاه می ری ؛ توی دانشگاه درس می خونی و نمره می گیری ؛ آخرش هم درست تمام می شه و برات جشن فارغ التحصیلی می گیرن ... به همین سادگی هم بدنیا می آیی ، فرصت داری لیاقتت رو برای بهشت نشون بدی و وقت امتحان تمام ، ورق ها بالا ! ... می ری مرحله بعد ...
رنگ اینجا با بعضی اتفاقات هیچ تناسبی نداره ...اینجا باید سفید می بود ! ... سفید مایل به زرد ملایم ... یه جورایی یه روزنهء پر از نور ... چشم رو می زد !
حتی نوشته هاش هم باید سفید می شدن ... تا نشون بدن من چه رنگی پوشیدم و چه رنگی حس می کنم !
هر کی می آد ... یا می آد این واحد یا می ره واحد روبرو ... وقتی با صدای لرزون بهت تسلیت می گن باید بیشتر خودت رو قوی نگه داری ... نمی دونی باید تسلیت بگی یا تسلیت بشنوی ! ... اصلآ نمی دونی باید لبخند بزنی و دلجویی کنی ، یا وا بدی و دلداری بخوای ... می دونم ؛ ما آدما برای کسی که رفته گریه نمی کنیم ... برای خودمون ناراحتیم که دیگه توی خونمون ، توی جمعمون نمی بینیمش ... بدخواهی آخه تا چقدر ! ...
پ . ن : سیاه نمی پوشم ! ... گریه نمی کنم ! ... نگاه های دیگران مهم نیستن ... من دارم برای آرامش روحش لبخند می زنم ...
پ . ن : راه رفتن توی خونه و ساختمونی که دیگه نیست ... همین که گاهی به ذهنت می رسه که نباید انتظار دیدنش رو دیگه داشته باشی ... دیگه صبح ها توی راه پله بوی ادکلنش رو نمی شنوی ! ... دیگه توی مهمونی ها کسی نیست که بگی می ری و باهاش کلی گپ می زنی ... کسی نیست شبا دیروقت که می آی خونه باهم برسین و بهم شب بخیر بگین ... تمام اینا آدم رو منقلب می کنه ... از وقتی چشم باز کردم 5 نفر رو دورم همیشه دیدم !! از همون دقیقه اول ... مامان ، بابا ، فانی ، عمو و مادربزرگ ... مادربزرگ سال 80 رفت ... شش سال گذشت و عمو هم رفت پیشش ... موندم چطوری بعد از 6 سال باید 3 تا قطعه جدید پر بشه اما کنار مادربزرگ خالی بمونه برای پسرش ... پسری که همه می دونن تا وقتی ازدواج نکرده بود برای مادرش چی بود و بعدش بیشتر توی دل مادرش جا پیدا کرد ... همه این ها به کنار ، دیدن ماشینش کنار ماشینمون آدم رو دگرگون می کنه ... نباید فکر کنم ، وگرنه تا ابد خاطره هست برای فکر کردن ... سه حرف رو می گفت ازش همیشه یادم بمونه ؛ یادم مونده ، فقط نمی دونستم اینقدر زود باید یادم بمونه ... !!!
پ . ن : اعلامیه ش رو که سفارش دادم همه چیزش بهم می خورد ... فامیلیش ، مسجد محلمون ، حتی اقوام آخر اعلامیه ها ... فقط باید جای اسمش می ذاشتی حسین ... آدم از من امیدوارتر و زنده تر ندیدم ، اما گاهی میخوام نفر بعدی من باشم ؛ تا حداقل مطمئن باشم این افراد هنوز هستند و بعد از من تا این حد به فکر آمرزش من هستند ... صادقانه بگم ، مطمئن نیستم بتونم یا بتونیم نسل بعدیمون رو جوری که پدربزرگ هامون پدرانمون رو تربیت کردن ، پرورش بدیم ... این رو جدی می گم ! ...
پ . ن : هر کی می آد از اونور سالن اتاقم رو می بینه وسوسه می شه بیاد تو ؛ بیاد از نزدیک در و دیوار و رنگ و وسایل و دکور و همه چیز رو ببینه ! ... دقت نکرده بودم اینقدر جاذبه داره ؛ جایی که من توش هستم ... شاید همه می خوان اینجوری حواسشون رو پرت کنن ... اما ما توی این خونه و این ساختمون و این راه پله ها چطوری می تونیم پرت باشیم ؟ ... دلم می خواست یه نفر ، فقط یه نفر برای یه دقیقه Online می شد و من دو جمله ، فقط دو جمله ازش می شنیدم ... فقط حرف بزنه برام ...اتاق اونور این دیوار ؛ دیواره این اتاق خوشگل داره دیووونه ام می کنه ...
پ . ن : ازش هنوز بوی ادکلنش توی مشامم مونده ؛ حتی بوی پیپش ! ... نمی ره بیرون ... تمام وجود آدم رو آتیش می زنه ... یه جا خوندم " هر چی مانده است بسوزان ، هر چه بماند می سوزاند ! " ... می سوزاند ! ... می سوزاند !
پ . ن : شاید به قیافه ام نیاد ولی از اون آدم هایی هستم که به قرآن به شدت علاقه دارم ... یه سوال "چرا وقتی توی فیلم ها می بینیم یه مسیحی یا هر کسی قبل خواب پای تختش زانو می زنه و دعا می خونه حس خوبی پیدا می کنیم اما خودمون هیچ وقت دعا نخونده خوابمون می بره ؟! "
پ . ن : بسم الله الرحمن الرحیم
والعصر
ان الانسان لفی خسر
الا الذین آمنوا و عملوا الصالحات و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر
پ . ن : نمی دونم اینی که خدا بهم داده صبره یا یه چیزه دیگه ! ...چیزی که واسم مهم شده فراتر از زیبایی های روزگاره ... چیزی بجز ، آرایش دختران و زرق زندگی و برق چراغ های فروشگاه ها ! ... یه حسی که خودم می دونم چی می بینم این روزها ... دلم می خواد توش بمونم !