But also Adversity Management

سرم رو بالا گرفتم و رفتم توی دفتر تحصیلات تکمیلی ، درخواست TA شدن دادم ... یه سری سین جیم گذشته تحصیلی و ... بالاخره با یه کم خودی نشون دادن و یه ذره اعتمادبنفس (خالص و کاذب مخلوط !!!) و یه کم هم انداخت خودمون توی گود ؛ برای ترم آینده قبول کردن که بشیم استادیار واسه بچه های لیسانس ... حالا باید بشینم ببینم کدوم یکی از این درس ها بیشتر به درس های ارشد مربوط می شن و کدوم استادا برای گرفتن Recomm بهتر هستند که ترم دیگه با استادیار اونا بشم و کم کم به وزن CV اضافه کنیم ... چاقی تضمینی بلندمدن طی دو سال !!! ... ماهانه 4 کیلو ، به عبارتی 96 کیلو در مجموع !!! ... تحت لیسانس چاختن لاختن آلمان ... داشتم توی سایت و کتابخونه و غذاخوری می چرخیدم که دکتر تهرانی رو دیدم با یه سری مهمون خارجی که داشتن سالن های کنفرانس رو بازدید می کردن ... جالبیش این بود که من رو از پارسال یادش مونده بود ... امروز رسمآ داشت اشکم در می اومد وقتی کارهایی که باید انجام بدم رو از ذهنم گذروندم ... یکی بیاد به من مدیریت زمان که چه عرض کنم ، مدیریت بدبختی یاد بده ... ایده سعید رو هم داریم عملی می کنیم ... تا چقدرش از دست من بر بیاد ! ... مخ من که عین زودپزی که آبگوشت بار گذاشته شده توش داشت سوت می کشید ... امروز به این نتیجه رسیدم که کافی شاپ فقط به درد دوست دختر - دوست پسر بازی نمی خوره ... می شه توش حرف درست حسابی هم زد مخصوصآ وقتی که کیک بستنی هم سفارش داده باشی ... سه تا پسر خرس گنده با هم Date داشتیم و فقط حرف تحلیل های ......... شرکت ها رو زدیم که به غیر از ما سه نفر به درد .......... می خوره و لاغیر !!! ... بنا به دلایل امنیتی بیشتر از این نمی شه بگم ، شرمنده !!! ... تنها راه حلی که الان به ذهنم می رسه اینه که خوندن CAE و کلاسای دکتر رو محدود کنم به ساعت 9 شب به بعد که عملآ چیزی از سهمیه مخ روزانه ام باقی نمونده ... طول روز رو هم باید آگاهانه تقسیم مساوات کنم که به همون اندازه که وقت می ذارم برای کارای درجه یک ، درجه 2یی ها و 3یی ها و 4یی ها رو هم به یه جا برسونم که شهید نشن ...


پ . ن : امروز یه چرخ اجباری دو ساعته توی ولیعصر زدم ... از جام جم تا میرداماد قدم زدم ... اومدم توی اسکان چرخیدم و خودم رو با لباس و چوب اسکی و اسباب بازی مشغول کردم ... بعد رفتم پاییتخت ! ... اما توی پاییتخت ؛ پسرک به زور تاتی تاتی می کرد و معلوم بود هنوز دامنه لغاتش به زور فراتر از ده کلمه می ره ... که یکیش توپ بود ! ... این رو وقتی فهمیدم که به کیف CDیی که شبیه توپ فوتبال بود اشاره می کرد و پوووووپ ، پوووووووپ می کرد ... اونم با چه ذوقی که پوووووپ کشف کرده ... " این توپ نیست ، این جای CD و DVD یه عزیزم !!! ... من موندم اگه بچهء یه ساله فکر کنه پوپی که دیده توپه و جای CD و DVD نیست چی رو از دست داده ... واقعآ قیافه درهم پسره خیلی خنده دار شده بود ، اونم برای اینکه :
1. پووووپی که دیده درست نبوده !
2. CD چیه ؟
3. DVD چه کوفتیه ؟
4. نکنه اون چیزی که توی خونه شوت می زده ، همین CD , DVD بوده و نمی دونسته ؟
5. نکنه یه بار دیگه یه چیزی بگه و مامانش به ریشش بخنده و غلط گیری کنه !
6. عجب مامان دانشمندی داشته و نمی دونسته !

من بودم بچه ام رو می بردم توی مغازه و به بهانه خریدن کیف CD می ذاشتم به پوووپی که دیده دست بزنه و ببینه درست حدس زده بوده ... یه پوووووووووووپ کشف کرده !












   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org