Paradaigm shifting

یه دفعه دیروز و در ادامه اش امروز به این فکر می کردم که چه فایده ای داره وقتی همش در مورد زندگی روزمره عادیه خودم می نویسم ... در حالی که اصل نوشتم به اینه که چیزی رو بنویسی که از بار روزها کم کنه و در آینده وقتی بهش برمی گردی ، برات تنها روزهایی که گذروندی مرور نشن ... این شد که من شیفت زدم ... امیدوارم کم کم نمود پیدا کنه ... باز چشم بهم زدم و شد آخر هفته ! ... بازم باورم نمی شه که یه هفته گذشته و من حتی وقت نکردم یه سر کوچولو بزنم اینجا ! .. آپ کردن که دیگه بماند ... اما بازم می گم یه حرفایی رو باید گذاشت و گذشت ... من می تونم بگذرم ... حداقل توی عمرم این یه کار رو خیلی خوب بلد شدم ... برای چندمین بار همینطوری فیلم Click رو یه همی زدم ... داستانه یه کنترل که می شه باهاش زندگی رو کنترل کرد ... Chapterهایش رو عوض کرد ، صدای مردم رو mute کرد ، صحنه ها رو نگه داشت و شرایط رو جوری که می خوای دستکاری کنی ... اولش خیلی جالبه ! مخصوصآ برای منی که همین دو سال پیش داشتم غرغر می کردم که می خوام زودتر 2 سال بگذره و ببینم چی می شه ... اما آخر فیلم تازه می فهمیم که همون لحظه های زندگی چقدر خوب بودن و چقدر به زندگی معنی می دادن ... لحظه هایی که ما بهشون بی توجه بودیم ... یه چیزایی رو از زندگیمون دریغ کردیم ، یه چیزایی رو از همسر و بچه هامون ، حتی از سگمون ! ... فقط گاهی هر کسی احتیاج به این داره که یه روز رو بذاره برای اینکه به هدف ها و نداشته هاش فکر نکنه و چیزهایی رو ببینه که داره ، توی دستاش هستند ... اما من هر روز ، اکثر مواقع ذهنم مشغول یه چیزیه که ندارمش ... حتی اگه از توجه روی داشته هام چیزی رو دریغ نکنم ... خدا نکنه روزی بیاد که از این یه دونه نداشته هم بگذرم ... اون وقت دیگه باید از خودمم بترسم ... هنوز لبخند می زنم و خودم رو صبح تا شب ، شب تا صبح مشغول نگه می دارم ... تا پیشرفت های مسخرهء روزانه ، حواسی رو برای برگشتن به تنها نداشته ام باقی نذاره ... من هنوز این پارادایم لعنتی رو کاملآ شیفت نزدم که حرف بزنم ... یه ذره باید تلقین کنم تا اونم درست بشه ... من یه روزی آخر می گم چرا از یه بلاگ ساده مثل تمام بلاگ ها اومدم و یه سایت با host و domain گرفتم ... یه روزی مطمئنآ آب از سرم می گذره ... !!!!


پ . ن : تختخواب هر کس بهترین و گرم و نرمترین ماوای اون آدم به حساب می آد ... صبح چشمام رو باز کردم ... از روی عادت دست بردم به کتابخونه بالای تخت و گوشی ام رو با اولین لمس برداشتم و ساعتش رو نگاه کردم ...یه بالش توی بغلم بود هنوز ... همیشه وقت خواب همونجاست ، حتی اگه تهران نباشم ... یه مایه هایی از مسواک زدن هم وجودش ضروری تره ... !!! ... از کنار رادیاتور و از زیر دو تا پتو و از روی یه تشک گرم بیای بیرون تازه می فهمی کجا بودی ... امروز صبح فهمیدم عجب جایه این تخت من ! ... حیف که وقت ندارم بیشتر از 4 ساعت ... 2 تا 6 صبح توش بمونم ... اگه خدا به 24 ساعت شبانه روز ، یه 10 ساعتی اضافه می کرد قول می دادم که 2 ساعت بیشتر توی تخت بمونم ...












   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org