روبروت یه منفل سه متری و دورتادورت زغال قرمز ، توی هوای منفی 13 درجه هم باید تا صبح 3000 سیخ جوجه کباب کنی ... برای خودش بهشت و جهنمی شده بود ... حالا توی اون وضعیت چندتا سیخ خودم داغ داغ خوردم شمارشش از دستم پریده ... خوردیم و خوابیدیم ... شب تاسوعا شیلیم یاد گرفتم ، هنوز سوسک نشدم ... بازی مزخرفتر از این نمی شد یاد گرفت ... Counter جالبه ! برای اینکه یکی نفهمه چطوری داره وقتش رو به فنا می ده ... خیره سرمون می خواستم بشینم ، ته و توه این الگوریتم ژنتیک رو در بیارم اما هر کاری کردم الا ژنتیک خوندن ... دخترک وقتی می خنده باید التماسش کنی که ، که ، که محوش نشی ... به پاش بیافتی که اسیرت نکنه ... بزنم به تخته ! ... دیگه کم کم صدا از کسی در نمی آد ... دارم توی فایل های گوشی علی می گردم و MP3 خوشگل هاش رو send می کنم ... اتفاقی msgیی که اومده رو باز می کنم و نمی تونم خودم رو نگه دارم که نخونم ... می خونم ... خوشحالم این حس رو داره ... یعنی هنوزم می شه کسی رو اینطوری دوست داشت ... یعنی هنوزم کسی هست که بشه بهش این حرفا رو با صداقت زد ... حتی اگه یه روزی همین چیزا خاطره بشه و بسوزونتش و پدرش رو دربیاره ، بازم من برای اون موقعش هم خوشحالم ... ارزشش رو داره ... mark می کنم as unread ! ... ذهنم رو منحرف می کنم که رازدار بمونه ... انگار نه چیزی خوندم و نه چیزی دیدم ... خودم رو از این دنیا بردم یه دنیای دیگه ... سعی می کنم همین حس بی خیالی رو برای چند دقیقه هم که شده نگه دارم و ازش کمال استفاده رو ببره ... " زلف بر باد مده ، تا ندهی بر بادم !!! " رو دارم زمزمه می کنم ... زمزمه که چه عرض کنم ... من رو تا سر حد جنون می بره ... داد می زنم ! ... توی دود خودم رو غرق می بینم ... نور نیمه تاریک اتاق هم مزید بر علت شده تا کمتر چیزی بفهمم ... روی کاناپه لم دادم و از طنین شعر حافظ و موزیک و سوت لذت می برم ... هوای گرم اتاق چشم هر کسی رو خواب آلود می کنه ... چه وضعیت درامی شده ... روز میز شکلات و لیوان های خالی چایی ... روی زمین بالش و پتو و ورق ... شعله های آتیش چقدر قشنگ می رقصن ... اگه از داغی تنم نمی سوختن می رفت و باهاشون می رقصیدم ... یا یکی از اون زبونه آبی خوشگل هاشون می رقصیدم ... اونورتر یه موزیک ملایم از ضبط در می آد "زلف بر باد مده ! " ... باهاش سوت می زنم ... باهاش دی دی لی دی لی می کنم وانگشتم رو با ریتمش توی هوا تکون می دم ... یه پیانو جاش خالیه ! ... مخم دیگه سنگین شده ... دود و نور مات و گرمای شعله ها و موزیک و ساعت 4:30 صبح و کلمات عاشقانه msgیی که اومده و غزل حافظ و شیرینیه پولک زعفرون زیر زبونم و نعنای توی هوا و دیگه نمی تونم خودم رو از روی کاناپه بلند کنم ... نخورده مست شدیم ... غزل های حافظ معلوم نیست چند درصده ؟!؟ که ما رو اینطوری می کنه ...
پ . ن :
زلـف بر باد مده تا ندهی بر بادم
ناز بـنیاد مـکـن تا نکـنی بـنیادم
می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر
سر مکش تا نکشد سر به فلـک فریادم
زلـف را حلقـه مکن تا نکنی دربـندم
طره را تاب مده تا ندهی بر بادم
یار بیگانـه مـشو تا نبری از خویشـم
غـم اغیار مـخور تا نـکـنی ناشادم
رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گـلـم
قد برافراز کـه از سرو کـنی آزادم
شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را
یاد هر قوم مـکـن تا نروی از یادم
شـهره شـهر مشو تا ننهم سر در کوه
شور شیرین منـما تا نـکـنی فرهادم
رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس
تا بـه خاک در آصـف نرسد فریادم
حافـظ از جور تو حاشا که بگرداند روی
مـن از آن روز کـه دربـند توام آزادم
پ . ن : مثل کسایی که یاد گرفته باشن چطوری خوش بگذرونن ، رفتم اصفهان و این سه روز اندازه سه ماه خوش گذروندم و برگشتم !! ... شارژه شارژ ... ( شنبه فردای جمعه )