می خوام جفت پا بیام تو چش و چار هر کسی که می آد و رد می شه و چش از این LCD خراب شده لپ تاپمون ورنمی داره ... یکی نیست بگه "خانم/آقای محترم ، جلوی پاتو نگاه کن ، نخواستی این همه خانم خوشگل و آقای خوش تیپ ! چی کار داری به اینکه چی روی این صفحه بالا اومده ؟ " ... چه longman باشه ، چه pdf درسام باشه ، چه jetAudio بالا پایین بره ، چه داشته باشم با matlab سر و کله بزنم ... هی چی باشه این چششون نمی تونه جای دیگه نباشه ... باید راست بشه روی این کارای ما ! ... می دونم چطوری باید درست بشه ، تنها راه چاره اش جفت پای منه ... دست خودم نیست ، دست پامه ! ... این از این ! ... من تازه امروز به عمق کوته نظر بودن جامعه ای که توش هستیم پی بردم ... اینقدر که باید توی خونه ما صحبت این باشه که بخاطر شرایط خاص من و شرایط خاص دختر خاله ام همه اهل فامیل و دوستان و حتی همسایه ها که آوازه روابط صمیمانه من با خانواده خاله م رو شنیدن ، ما دوتارو برای هم در نظر گرفتن ... حالا من هی دارم فکر می کنم چرا باید همچین حرفایی پشت سر من زده بشه ... نمی خواد بگین این اطرافیان من هستند که اینطوری می برن و می دوزن ! ... بالاخره اطرافیان من ، اطراف اطرافیان شما می پلکن ... یه چیزایی توی اکثریت جامعه هست ... همه یه جوری بهم وصل شدیم ... مخصوصآ اگه سن ها بره روی نسل های دهء 20 تا 40 ! ... محلمون یه نون فانتزی داره ! ... شبا یه خانم "ح" نامی می شینه پشت صندوق ... تمام خونه زندگیش امریکاست و اونجا خونه اش رو داده اجاره و برگشته برای سال های آخر اینجا بمونه ... اونم یه جور دیگه ، به یه زبونه دیگه همین حرفا رو چند شب پیش بهم می زد ... وقتی منتظر گرفتن سفارشاتم بودم ... جالبیش اینه که همین داستان برای من و یکی دیگه از آشنایان چند هفته بعد از قبولی پیش اومد ... باز دست این بزرگترهای یه فامیل دوره دیگه توی کار بود ... اگه می دونستیم اینقدر شرایط یه دفعه این رو به اون رو می شه خودم یه جوری دست به کار می شدم ... اولش که من خندیدم ! به اینکه چقدر بقیه دلشون می خواد سفید بخت بشم ... اما بعد از نیم ساعت حرف زدن راجع به این مسائل و انتظارات اکثریت مردم از چنین موضوعاتی تازه فهمیدم بابا اینجا ایران است !! ... گناه فرد خاصی نیست ... ما تک تکمون ذهنیت کل جامعه رو می سازیم ... وقتی که همچین انتظاراتی از یه پسر توی سن و سال من دارن ، یعنی توی هر کوچه و هر خونه این شهر ، از این انتظارات هست ... حتی اگه محیط به اندازه خونه ما صمیمی نباشه که به زبون آوورده بشه ... انگار یه چیزایی هست که تا وقتی پدر و مادر نشیم درکشون به این راحتی ها هم نیست ... ناخودآگاه یاد زمانی افتادم که دخترخاله پشت من می نشست و پسرخاله پشت فانی ، از دمه در باغ تا طبقه دوم مسابقه خرسواری می ذاشتیم ، روی هم لیز می خوردیم و قل می خوردیم و می خندیدیم ... دلم گرفت ! دست خودش نبود که اینطوری گرفت ... دله دیگه ! گرفتنیه ... توی طبیعتش نوشتن که اینطوری باشه ! ...من احتیاج به یه سفر درست و حسابی دارم ... تنهای تنها ! .... دلمون داره کم کم باز می شه ... پسر خوبیه این دل ما !!! ...
پ . ن : بگذریم ... به این مسائل فکر کنی فقط مخ خودت هرز می ره ... بگذر ! ... این برای مزهء این اتفاقات بی مزه ...
سوالی باشد آن در شکل افته
امیدوارم ولی هیچ کس نیفته
اگر دانی چه خوانی، خوش بحالت
که چون بنده نه ای در خواب و خفته
چه درس گرم و داغی بود این درس
چرا یادم نمانده هیچ نکته؟
اگر خواهی نیفتی امتحان را
بده گوشت به من، استاد گفته:
زِ روز اولین تا آخر ترم
بخور روزی سه تا شلغم نپخته