Westernized

به نیم ساعت نمی کشه که تمام خیابون ها سفید می شن دوباره ... می پرم توی ماشین و روشن می کنم تا گرم بشه ... برف تمام شیشه ها رو پوشنده ... یه تاریکی قشنگی توی ماشین درست شده ... یه حریم برفی خصوصی ... توی همین مدتی که داره گرم می شه فکرم می ره دنبال اینکه اصلآ تصمیم درستی گرفتم یا نه ! ... درسته هنوز به مرحله عملش نرسیده ، اما همین که دارم خودم رو واسش آماده می کنم برای من هزینه فرصت هاش شروع شده تا برسه به هزینه های اصلی ، کم کم هم هزینه های مادی که توی این زمینه های اونقدر مهم نیست ... برخلاف سال های قبل هیچ دلم نمی خواد زمان سریعتر پیش بره و ببینم دو سال دیگه این موقع کارم چی شده ؟ رفتم ؟ موندم ؟ دکتری می خونم ؟ اصلآ توی فوق ام روفوزه نشده ام !!! ... دو سال پیش خواسته هایی داشتم که آخر هم به وقتش رسیدم ... یعنی همین الان ... همه چیز همونطوری شده که براش برنامه داشتم و می خواستم ... نه یه مو اینورتر و نه یه مو اونورتر ... مثل ساعت همونی شده که من رو راضی می کرد ... بهتره بگم باید راضی می کرد ، اما الان راضی نیستم ... هر کدوم جاشون رو به یه موضوع دیگه دادند ... هر کدوم برای خودشون !!! ... چندتا ایمیل زدم به استادای دپارتمان های مربوط به درسم ، توی امریکا و کانادا ! ... برخلاف انتظارم ؛ امریکایی ها بهتر راهنمایی کردن ... حالا فرض کن برای همین دوتا سوال سه ماه دست به دامن استادای ایرانی شده بودیم ... گاهی غربی ها الگوهای رفتاری بهتری هستند ... مخصوصآ اگه رفتار حرفه ای منظور باشه ... من دارم دودوتا چارتا می کنم که اگه نمی ارزه از همین الان ذهنم رو خالی از برنامه های اپلای کنم ... توی ملی دارم روی 4 تا مقاله همزمان کار میکنم ... پایه هاشون یکیه ، یکیش راه بیافته بقیه کاری نمی بره ! ... Accept شدن فقط یه ذره خورده کاری داره که واسه خودش پدرصاب بچه در می آره ... اینا از یه ور ، از یه ور دیگه باید قبل اینکه ترم شروع بشه یه سفری برم ... و الا وسط راه موندنم حتمی ه ... شد دریا ، نشد رودخونه !! ... آب آبه ... چه بی موج و چه روان ! ... چالوس رو توی پاییز بیشتر از همه دوست دارم ، بعد وقتی که سفیده ، تابستون و بهارش یه چیزه ... سبز نباشه غیرعادیه ... اما با این اراده محکم برف امسال آخر می پیچونیم می ریم اصفهان ... به کلاسای ترجمه همزمان دکتر خیلی عادت کردم ... وقتی همراه با کل مملکت کلاسا هم تعطیل می شن اثرات نبودش توی چشم می زنه ... عادت ، عادته ! نباشه آدم دیووونه می شه ...

پ . ن : روزها سریعتر از چیزی که بشه فهمید می گذرن ... همین الان این رو فهمیدم که دیدم آخرین پستم برای سه روز پیش بود !

پ . ن : از Trial یکی از این نرم افزارهای استفاده می کردم ... Expired شد ! ... خواستم remove کنم که پیغام داد الاوبلا باید بگی برای چی می خوای uninstall کنی ؟ ... هیچ رقم نشد که removeش کنم ... آخر میل زدم که " برادر من، اینجا ایران است ، ما در غار زندگی می کنیم ، کارت اینترنت رو از فلاپی می کنن توی case تا به اینترنت وصل بشن ، تا بتونن chat کنن ... اینجا credit card معنی کارد آشپزخانه را هم نمی دهد ... " ... دلشون سوخت و بهم یه Serial number یه ساله دادن ... !!! ... ای شیطان بزرگ توی روحت که مردمت رو اینطوری تربیت کردی !

پ . ن : با تمام این حرف و حدیث ها ؛ من ایران را دوست دارم فقط بخاطر ایران بودنش ! ... " یک وطن پرست "












   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org