But also Adversity Management

سرم رو بالا گرفتم و رفتم توی دفتر تحصیلات تکمیلی ، درخواست TA شدن دادم ... یه سری سین جیم گذشته تحصیلی و ... بالاخره با یه کم خودی نشون دادن و یه ذره اعتمادبنفس (خالص و کاذب مخلوط !!!) و یه کم هم انداخت خودمون توی گود ؛ برای ترم آینده قبول کردن که بشیم استادیار واسه بچه های لیسانس ... حالا باید بشینم ببینم کدوم یکی از این درس ها بیشتر به درس های ارشد مربوط می شن و کدوم استادا برای گرفتن Recomm بهتر هستند که ترم دیگه با استادیار اونا بشم و کم کم به وزن CV اضافه کنیم ... چاقی تضمینی بلندمدن طی دو سال !!! ... ماهانه 4 کیلو ، به عبارتی 96 کیلو در مجموع !!! ... تحت لیسانس چاختن لاختن آلمان ... داشتم توی سایت و کتابخونه و غذاخوری می چرخیدم که دکتر تهرانی رو دیدم با یه سری مهمون خارجی که داشتن سالن های کنفرانس رو بازدید می کردن ... جالبیش این بود که من رو از پارسال یادش مونده بود ... امروز رسمآ داشت اشکم در می اومد وقتی کارهایی که باید انجام بدم رو از ذهنم گذروندم ... یکی بیاد به من مدیریت زمان که چه عرض کنم ، مدیریت بدبختی یاد بده ... ایده سعید رو هم داریم عملی می کنیم ... تا چقدرش از دست من بر بیاد ! ... مخ من که عین زودپزی که آبگوشت بار گذاشته شده توش داشت سوت می کشید ... امروز به این نتیجه رسیدم که کافی شاپ فقط به درد دوست دختر - دوست پسر بازی نمی خوره ... می شه توش حرف درست حسابی هم زد مخصوصآ وقتی که کیک بستنی هم سفارش داده باشی ... سه تا پسر خرس گنده با هم Date داشتیم و فقط حرف تحلیل های ......... شرکت ها رو زدیم که به غیر از ما سه نفر به درد .......... می خوره و لاغیر !!! ... بنا به دلایل امنیتی بیشتر از این نمی شه بگم ، شرمنده !!! ... تنها راه حلی که الان به ذهنم می رسه اینه که خوندن CAE و کلاسای دکتر رو محدود کنم به ساعت 9 شب به بعد که عملآ چیزی از سهمیه مخ روزانه ام باقی نمونده ... طول روز رو هم باید آگاهانه تقسیم مساوات کنم که به همون اندازه که وقت می ذارم برای کارای درجه یک ، درجه 2یی ها و 3یی ها و 4یی ها رو هم به یه جا برسونم که شهید نشن ...


پ . ن : امروز یه چرخ اجباری دو ساعته توی ولیعصر زدم ... از جام جم تا میرداماد قدم زدم ... اومدم توی اسکان چرخیدم و خودم رو با لباس و چوب اسکی و اسباب بازی مشغول کردم ... بعد رفتم پاییتخت ! ... اما توی پاییتخت ؛ پسرک به زور تاتی تاتی می کرد و معلوم بود هنوز دامنه لغاتش به زور فراتر از ده کلمه می ره ... که یکیش توپ بود ! ... این رو وقتی فهمیدم که به کیف CDیی که شبیه توپ فوتبال بود اشاره می کرد و پوووووپ ، پوووووووپ می کرد ... اونم با چه ذوقی که پوووووپ کشف کرده ... " این توپ نیست ، این جای CD و DVD یه عزیزم !!! ... من موندم اگه بچهء یه ساله فکر کنه پوپی که دیده توپه و جای CD و DVD نیست چی رو از دست داده ... واقعآ قیافه درهم پسره خیلی خنده دار شده بود ، اونم برای اینکه :
1. پووووپی که دیده درست نبوده !
2. CD چیه ؟
3. DVD چه کوفتیه ؟
4. نکنه اون چیزی که توی خونه شوت می زده ، همین CD , DVD بوده و نمی دونسته ؟
5. نکنه یه بار دیگه یه چیزی بگه و مامانش به ریشش بخنده و غلط گیری کنه !
6. عجب مامان دانشمندی داشته و نمی دونسته !

من بودم بچه ام رو می بردم توی مغازه و به بهانه خریدن کیف CD می ذاشتم به پوووپی که دیده دست بزنه و ببینه درست حدس زده بوده ... یه پوووووووووووپ کشف کرده !

  |  حسین  |    |  ۱۱ بهمن ۸۶
Bargain hunters

هممون بلدیم که با خدا معامله کنیم ... از بس به مردم دادیم تا بگیریم ... خدا من این کار رو می کنم تو اون کار رو کنم واسم ! ... خدا اگه اون مناقصه رو برنده بشیم منم اینقدر تومن نذر می کنم بدم ایتام ! ... اصلآ خدا اگه این امتحان رو قبول بشم خیلی مخلصت می شم ... خدا تو این کار رو Ok کن ، من دیگه فلان کار رو نمی کنم ... این بار دیگه نمی خوام برم توی بازار ... بازار مسگرها اگه رفته باشین هر کسی داره به دیگ مسی خودش می کوبه و فکر می کنه خوشگلترین سینی و دیگ مسی رو داره درست می کنه ... چنان سروصدایی راه می افته که اگه با کوبیدن و ساییدن یه دیگ خودت رو مشغول نکنی سرسام ( س ، ص ، ث ) می گیری !!! ... هر کسی از جمله خودم یه چیز بی ارزشی رو به کسی که هیچ نیازی بهش نداره پیشنهاد می کنه و یه مطاعی که خیلی بهش نیاز داره رو اونم با منت گذاشتن مطالبه می کنه ... این منت گذاشتنه که دیگه قسمت نور علی نورش !!! ... منم یه چندی روزی می شه به رسم همین دادوستدهای این بازار یه معامله ای با خدا کردم ... یه معامله دو طرفه ... یه چیزی می دم و یه چیزی می خوام ... مثل تموم معامله هایی که بنی بشر انجام می ده ... اینم یکی از هموناست ... می گیرم ، می دم ! با یه دست ، با همون دست ... اما تجارتی که راه انداختم اینطوریه که ، من بخدا یه آدم متفاوت می ده ، اونم به من یه آدم متفاوت بده ... خیلی سادس ! آخه این آدم خودم هستم ... من یه آدم مثل خودم می دم بهش ، اونم یه کمکی کنه که یه آدم مثل خودم بدم به خودم ... یه آدمی با معیارها و مقیاس هایی که خودم از خودم انتظار دارم ... یه انتظاراتی در حد و اندازه خودم برای داشتن یه زندگی در حدی که خودم رو لایقش می دونم ... به نظر خودم که خیلی منصفانه ست ... نیست ؟ ... راستی کسی می دونه توی این دوره زمونه انسانیت سیخی چند ؟ ... می خوام یه وقت نره توی پاچم ...

پ . ن : بعضی ها تاجر زاده می شن و بقیه تاجرزاده ... ! .. الباقی هم هیچی نمی شن ...
پ . ن : فیلم " Constantine " رو دیدم ... مردتیکه الکلی دودی فیگور می گیره و خالکوبی های بازوهاش رو به هم نزدیک می کنه تا نورهای الهی رو جمع کنه و تمام شیاطین رو از دختر طفل معصوم دور کنه ... چطوری روش شده بازی کنه از خودش باید پرسید !!! ... با اینکه اول مثل جن گیر شروع شد اما صحنه مربوط به جهنمش همه چیز رو خراب کرد ... جهنم که نبود ، سواحل Miami بود که آتیش گرفته ... نکته جالب وجود انواع مدلهای GM و Chevrolet توی خیابون های جهنم بود ! ... یکی بهم بگه زورش رو دارن فیلم می سازن ، جهنم رو هر طور حال می کنن نشون می دن ... اگه اعتراض داری برو خودت فیلم درست کن که توش یه جهنم باشه با خیابون های تهران ، هر چی هم دوست داری پراید و پیکان بریز توش ! ...
پ . ن : اما این بازیگره برای این نقش خیلی پاک بود ... چند بار تا دمه Frencher رفت اما ادامه نداد ! ... این یعنی قداست آسمانی ! ... زکی نداره ؟؟ ... همه با هم : " زکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی ! " ...

  |  حسین  |    |  ۹ بهمن ۸۶
Marital !

بین کلاس CAE و دکتر یه ساعت و نیمی خالی دارم ... می رم زودتر ماشین رو توی اسفندیاری پارک می کنم و می پرم توی لابی دورترین صندلی به در ورودی رو انتخاب می کنم و می شینم ... بالاخره یه جوری این بیکاری رو پر می کنم ... خوب هم پر می شه معمولآ ... دیروز یه خانمی اومده بود برای interview ... موبایلش زنگ زد و منم چه بخوام چه نخوام می شنیدم حرفاش رو ... صحبت احساسات خانم بود که چقدر زود دل می بنده و چقدر از ارتباطاتش دنبال نتیجه هست و ... خلاصه از این جور صحبت ها ... دیگه مشخص بود که کسی که اونور خطه دختر نیست ... صحبت گل و بلبله ! ... حداقل حرف از کار و درس نبود ... بیست دقیقه ایی گذشت و خانم بیخیال نمی خواست بشه ... بلندبلند شروع کرده بود خودش رو تشریح کرد ... خسته شدم و بلند شدم رفتم سمت تابلوهای اعلانات ... یه شماره ای خوندن که انگار نوبت خانم بود برای مصاحبه ... بلند شد و اومد توی اتاقکی که پشت سرم کنار تابلوها بود ... صدای بلند Interviewer رو شنیدم :
- ?? Are you single or married ...
- Single ...
- ?? What do you think about that ?? which one do you prefer
( Pefer رو نمی دونست یعنی چی !! یه جوره دیگه سوال رو تکرار می کنه ... منم تیز می شم ببینم این خانم تیشان فیشان احساساتی چی جواب می ده ... )
- Single is better ...

پ . ن : خدا این interviewee هایی صادق رو از این کلاس زبان ها کم نکنه ...
پ . ن : Interviewer ها هم خوب بلدن به قیافهء طرف نگاه کنن و سوالایی رو بپرسن طرف به مذاقش خوش بیاد !
پ . ن : توی مصاحبه چند ماه پیش من در مورد آینده ، فیلم ، کتاب ، جامعه ، برنامه های زندگی گفت ... بی خیال هم نمی شد ... انگار خوشش اومده بود و یادش رفته بود من یه کلاس SI عادی میخوام برم ... اینقدر سوال پرسیدن نداره داداش !
پ . ن : هر بار که کلاس CAE تموم می شه از شدت یادگیری شدید مخم احساس متورم شدن بهش دست می ده ... وقتی که یه کلاس CAE توی تهران باشه بهتر از اینم نمی شه ... از اتمسفر 8 نفری کلاس خوشم می آد !

  |  حسین  |    |  ۸ بهمن ۸۶
Covering

نذاشتن ما یه روز از کفر گوییمون بگذره بعد بزنن امکاناتمون رو منقطع کنن ! ... هنوز 24 ساعت نشده بود که ما داشتیم از برق رفتنمون شکایت می کردیم ، تلفن اتاقم قطع شد ، راستش دیگه حال ندارم از اتاق بزنم بیرون ببینم تلفن خونه هم همین بلا سرش اومده یا نه !!! ... یکی از اونور اخطار می ده قبض پرداخت نکردی ، 72 ساعت دیگه هم ندی طرفه بودن هم پر می شه ... حالا بیا و نصفه شبی ثابت کن قبضش کو که پولش رو بدم ! ... این قطعی تلفن به خودی خود زیاد خبر دلخراشی نیست ... تنها کاربری تلفن به دلیل همون نبودن ADSLتوی محلمون فقط برای اینترنته ... تعطیلی نت خانگی معنی قطعیش رو بد می کنه ... وقتی هم بیشتر می خوره توی ذوقمون که با یه لیوان تا خرخره قهوه و یه بخاری برقی روشن و یه چراغ مطالعه ، خودت رو آماده کرده باشی یه چرخ شبانگاهی توی نت بزنی ... اینطوری تا فیهاماخالدونت می سوزه ... با برفی که باز داره می آد ، خدا عملآ اعلام کرد که امسال زمستونو نمی خواد بی خیال بشه و حالا حالاها قصد ما رو کرده ... حالا با برفی که داره می آد و همراه شدنش با قطعی تلفن ما بهترین زمانه که بشینم خونه و این ژنتیک رو بترکونم ! 70%ش ترکیده مونده 60% بقیه اش ... 30% رو هم گذاشتم برای محکم کاری ... حمید امروز باهام نشست و اشتباهات نگارشی مقاله ش رو درست کرد و فرستاد برای publish ... حقه که داورش کردن ... ببینم مقاله ما رو هم Accept می کنن تا اینکه منم باید 3 سال بشینم به مقاله دادن و مقاله نوشتن تا دستم بیاد چی کار باید کنم ... داور شدن پیشکشم ... BBC Learning English رو دیگه مرتب گوش میکنم ... هندی ها و کره ای ها اگه انگلیسی حرف بزنن ما ایرانی ها native می شیم بخدا ! ... فکر کنم تنها دلیلی که توی iBT ایرانی ها score مربوط به speakingشون بالا می شه همین باشه ... وگرنه کسی اونقدار مسلط حرف نمی زنه که بخواد 85% بشه ... بگذریم ! ... هر چی می خوام به این برفی که داره می آد فکر نکنم نمی شه ... لامصب ده ساعت برف می آد ما رو پنج روز از زندگی می ندازه ... به همین نسبت برو بالا ! ... بیست ساعت ، ده روز ... X ساعت ، X/2 روز ... یه قایل Excel ورداشتم و تمام کارایی که باید انجام بدم نوشتم توش ... اینطوری بهتر می تونم ساعاتی که بهشون اختصاص می دم رو مساوی تقسیم کنم ... توی زمینه دانشگاهی فکر نکنم بالاتر از این باشه که بخوای توی پرطرفدارترین رشته های business admin دنیا اونم توی PhD و یه دانشگاه خارجی ادامه تحصیل بدی ... پس به قول معروف " وقتی چیزی رو می خوای که تاحالا نداشتی ، باید کاری کنی که تاحالا نکردی " ... این رو هر وقت خسته می شم تکرار می کنم ... کار مورفین رو می کنه ! ... من همچنان دنبال اینم که TA یه درس به درد بخور و یه استاد به درد بخورتر بشم ... فکر کنم Financial management بهترین درسی باشه که بتونم برم توش ...

پ . ن : نوشتم تا ببینم کی و کجا می شه بالاگذاریش کرد ! ...
پ. ن : این مخابرات مملکتمون چقدر دقیق شده تازگی ها به محض پرداخت قبض تلفن رو وصل می کنه ... فقط نمی دونم چرا این دقتش رو نمی ذاره تا ببینه قبض هاش رو کی کجا می بره ! ( فرداش !! )

  |  حسین  |    |  ۷ بهمن ۸۶
Runs off


یکی از این خدمتگزاران ملت شریف ایران اومده بود توی تلویزیون ... می گفت برای صرفه جویی انرژی تحقیق کردیم بین ساعت 12 تا 2 مصرف کننده ها زیاد مصرف نمی کنن و ما این ساعت ها رو انتخاب کردیم برای اینکه برق رو قطع کنیم که نه کسی اذیت بشه و نه ما برق و انرژی کم بیاریم ... فکر کردم دیدم که چه خوبه که تا الان این صرفه جویی خرکی پاش به محله و خونه ما باز نشده ... که امشب باز شد و اینا یادشون رفته بود که توی تحقیقشون من رو لحاظ کنن ... !!! ... حالا همین امشب که من نه خوابم می آد نه تمایلی دارم برای خوابیدن ... بعلاوه اینکه کلی هم کار داشتم برای سر و سامون دادن ... هنوز ژنتیک روی هواست ... علی که داره از میشیگان پذیرش می گیره و رفتنیه ! ... تقصیر این حمید شد که برای یه ژورنال داورش کردن و من هی دارم موضوع رو عقب می ندازم ... باید روزهام رو به 7 قسمت تقسیم کنم ، - درسای دانشگاه ، - مقاله X ، - مقاله Y ، - کتاب Z , - کلاس دکتر ، - CAE ، - خوندن برای تافل ، - تدریس توی دانشکده ... هشت تا شد ! ... اگه بخوام بگم بیشترم می شه ... حالا که برق نیست بهتر بهش فکر نکنم ... و اما برق !!! ... صد رحمت به این باطری ها که حداقل ما رو از این جور راه حل های خرکی مسئولان مملکت موقتآ نجات می ده ... و برای خط های تلفن با برق کار نمی کنند یه شکر دیگه واجب می شه ... هنوز محلهء ما تنها محله تهرانه که ADSL نمی فهمه !!! ... شکر قبلی با این کفر در می شه ! بی حساب می شم با خدا ... توی یه فیلم ، وقتی که داستان توی یه کافه ادامه پیدا می کرد از آهنگی که توی کافه گذاشته بودن خوشم اومد ... رفتم توی wikipedia و google ! ... با یه خط قابل فهم ، اسم آهنگ و خواننده رو پیدا کردم ... search کردم برای دانلود ... کلی آدم اومده بودن و comment داده بودن در مورد خاطرات خوبی که با این آهنگ داشتن ... از هر جای دنیا ! ... یه کامنت آخرش بود ... یه دختر برزیلی اومده بود هر چی بد و بیراه بلد بود نثار آهنگ و کامنترها و خواننده و از همه مهمتر a.s.s.ho.le دوست پسرش داده بود که با یه دختر دیگه اون رو دیده بود و از بد روزگار این آهنگ رو هم توی اون رستوران گذاشته بودن ... منم با هر فحش دختره از اون سر دنیا دلم رو گرفته بودم و می خندیدم ... خدا ما رو به این بلا دچار نسازه ، آمیــــــــــــــــــن ! ... چه دنیای کوچیکیه ! ... دیگه بهش دهکده هم نمی شه گفت ... یه دختر ایرلندی یه چیزی می خونه ، یکی توی آمریکا یه فیلم می سازه ... ده هزار نفر از اروپا و امریکای شمالی ، ژاپن و چین و ایران ( این منم !!! ) آهنگ رو گوش کردن و توش یه حس مشترک دارن ، بعد یکی پیدا می شه از برزیل حس همه رو با تجربه شکستگیش می شوره می ذاره کنار ... بفرما ! ... باطری زبون بسته این هم داره تمام می شه ... انگار جدی جدی باید شروع کنم راه حل پیدا کردن که چطوری می شه توی تاریکی ناشی از صرفه جویی از وقتم استفاده کنم ... همچنان خوابم نمی آد ! برای اینکه می خوام این 4 ساعت خواب در شبانه روز رو تغییری ندم تمایلی هم ندارم بخوابم ... از اونجایی که 7 می خوام بیدار باشم ، 3 خوابیدن کفایت می کنه ... حالا چطوری می خوام توی تاریکی این 1 ساعت رو بگذرونم باید برم فکر کنم ...

پ . ن : وقت کردم متن این آهنگ ایرلندی رو می ذارم ... تا آخرین Cell پر باطریم دارم کار می کشم از این ... الان که زده 6 Min دیگه وقت دارم بزنم به برق ... نمی فهمه تمام کوچه و خیابون تاریکه ، من بگم برای این برق می خوام ؟ ... دیر یا زود می ره هایبرنیت میشه ... آپ کنم و خلاص !

  |  حسین  |    |  ۶ بهمن ۸۶
No politic , No religion

حال و حوصلهء دردسر های سیاسی نوشتن رو ندارم ... نه حالش هست و نه شانسش ... یه چیزی می نویسم پس فردا می ریزن توی خونه و روی سرمون گونی می کشن ، می برن اونجا که عرب نی انداخت ! ... نه سیاسی هستم نه اهل اخبار ، نه سنگ کسی رو به سینه می زنم ، نه آزادی می فهمم یعنی چی ، نه دموکراسی رو بلدم هجی کنم ... دلم نمی خواد بدونم کی راست می گه و کی دروغ ... فلانی می آد دانشگاه تهران ! من اولین نفری هستم که اون روز کلآ دانشگاه رفتن رو بی خیال می شم ... دارم یه زندگی آروم رو می گذرونم ، دلیلی نداره خودم رو قاطی کنم و بعد چشم باز کنم رفتم توی هولوفدونی !!! ... تنها تحلیلی که می بینم ، 90 ه ... اونم برای اینکه به دعواهای یه عده آدم بیکار سر یه چیز مسخره به اسم فوتبال بخندم ... اصلآ نمی دونم فرق لیبرالیسم و کمونیسم چی چیه ! ( فتحه روی ه می باشد. ) ... این از سیاست ! ... اگه کسی از چیزی ناله می کنه بهش توی دلم می گم " از ماست که بر ماست ! " ... یکی می گفت در ایران آزادی در بالاترین حد ممکن است ... خب راست می گفت !! .. بستگی داره این حد رو چی معنی کنی ! ... یکی دیگه شروع می کنه ، یکی دیگه زندانش رو می ره ، یکی دیگه طعم پیروزی رو می چشه ، یکی دیگه به قدرت می رسه ، یکی دیگه به پول و مال و ثروت می رسه ، یکی دیگه بدبخت می شه ... یه رابطه غیرخطی به همین پیچیدگی داره ... من هنوز نمی فهمم کسایی که علوم سیاسی می خونن پس فردا به عنوان چه فردی ، کجا توی جامعه مشغول می شن ؟ ... اصلآ از همون قدیم الایام گفتن سری که درد نمی کنه دستمال آبی نمی بندن ... دستمال های آبی ما به درد پر کردن از گلابی می خوره ...

پ . ن : این روزها به شدت احساس می کنم اگه یه ذره برنامه ندم به کارام ، داستان همون hamster رو پیدا می کنم که توی قفسش می چرخه !!! ... ترم هم که شروع داره می شه و هیچ وقتی اضافه ای برای کارای روزانه نمی مونه ... جمعه شب ها به همین درد می خوره ...

  |  حسین  |    |  ۵ بهمن ۸۶
Paradaigm shifting

یه دفعه دیروز و در ادامه اش امروز به این فکر می کردم که چه فایده ای داره وقتی همش در مورد زندگی روزمره عادیه خودم می نویسم ... در حالی که اصل نوشتم به اینه که چیزی رو بنویسی که از بار روزها کم کنه و در آینده وقتی بهش برمی گردی ، برات تنها روزهایی که گذروندی مرور نشن ... این شد که من شیفت زدم ... امیدوارم کم کم نمود پیدا کنه ... باز چشم بهم زدم و شد آخر هفته ! ... بازم باورم نمی شه که یه هفته گذشته و من حتی وقت نکردم یه سر کوچولو بزنم اینجا ! .. آپ کردن که دیگه بماند ... اما بازم می گم یه حرفایی رو باید گذاشت و گذشت ... من می تونم بگذرم ... حداقل توی عمرم این یه کار رو خیلی خوب بلد شدم ... برای چندمین بار همینطوری فیلم Click رو یه همی زدم ... داستانه یه کنترل که می شه باهاش زندگی رو کنترل کرد ... Chapterهایش رو عوض کرد ، صدای مردم رو mute کرد ، صحنه ها رو نگه داشت و شرایط رو جوری که می خوای دستکاری کنی ... اولش خیلی جالبه ! مخصوصآ برای منی که همین دو سال پیش داشتم غرغر می کردم که می خوام زودتر 2 سال بگذره و ببینم چی می شه ... اما آخر فیلم تازه می فهمیم که همون لحظه های زندگی چقدر خوب بودن و چقدر به زندگی معنی می دادن ... لحظه هایی که ما بهشون بی توجه بودیم ... یه چیزایی رو از زندگیمون دریغ کردیم ، یه چیزایی رو از همسر و بچه هامون ، حتی از سگمون ! ... فقط گاهی هر کسی احتیاج به این داره که یه روز رو بذاره برای اینکه به هدف ها و نداشته هاش فکر نکنه و چیزهایی رو ببینه که داره ، توی دستاش هستند ... اما من هر روز ، اکثر مواقع ذهنم مشغول یه چیزیه که ندارمش ... حتی اگه از توجه روی داشته هام چیزی رو دریغ نکنم ... خدا نکنه روزی بیاد که از این یه دونه نداشته هم بگذرم ... اون وقت دیگه باید از خودمم بترسم ... هنوز لبخند می زنم و خودم رو صبح تا شب ، شب تا صبح مشغول نگه می دارم ... تا پیشرفت های مسخرهء روزانه ، حواسی رو برای برگشتن به تنها نداشته ام باقی نذاره ... من هنوز این پارادایم لعنتی رو کاملآ شیفت نزدم که حرف بزنم ... یه ذره باید تلقین کنم تا اونم درست بشه ... من یه روزی آخر می گم چرا از یه بلاگ ساده مثل تمام بلاگ ها اومدم و یه سایت با host و domain گرفتم ... یه روزی مطمئنآ آب از سرم می گذره ... !!!!


پ . ن : تختخواب هر کس بهترین و گرم و نرمترین ماوای اون آدم به حساب می آد ... صبح چشمام رو باز کردم ... از روی عادت دست بردم به کتابخونه بالای تخت و گوشی ام رو با اولین لمس برداشتم و ساعتش رو نگاه کردم ...یه بالش توی بغلم بود هنوز ... همیشه وقت خواب همونجاست ، حتی اگه تهران نباشم ... یه مایه هایی از مسواک زدن هم وجودش ضروری تره ... !!! ... از کنار رادیاتور و از زیر دو تا پتو و از روی یه تشک گرم بیای بیرون تازه می فهمی کجا بودی ... امروز صبح فهمیدم عجب جایه این تخت من ! ... حیف که وقت ندارم بیشتر از 4 ساعت ... 2 تا 6 صبح توش بمونم ... اگه خدا به 24 ساعت شبانه روز ، یه 10 ساعتی اضافه می کرد قول می دادم که 2 ساعت بیشتر توی تخت بمونم ...

  |  حسین  |    |  ۳ بهمن ۸۶
Don’t let your hair with the wind blow

روبروت یه منفل سه متری و دورتادورت زغال قرمز ، توی هوای منفی 13 درجه هم باید تا صبح 3000 سیخ جوجه کباب کنی ... برای خودش بهشت و جهنمی شده بود ... حالا توی اون وضعیت چندتا سیخ خودم داغ داغ خوردم شمارشش از دستم پریده ... خوردیم و خوابیدیم ... شب تاسوعا شیلیم یاد گرفتم ، هنوز سوسک نشدم ... بازی مزخرفتر از این نمی شد یاد گرفت ... Counter جالبه ! برای اینکه یکی نفهمه چطوری داره وقتش رو به فنا می ده ... خیره سرمون می خواستم بشینم ، ته و توه این الگوریتم ژنتیک رو در بیارم اما هر کاری کردم الا ژنتیک خوندن ... دخترک وقتی می خنده باید التماسش کنی که ، که ، که محوش نشی ... به پاش بیافتی که اسیرت نکنه ... بزنم به تخته ! ... دیگه کم کم صدا از کسی در نمی آد ... دارم توی فایل های گوشی علی می گردم و MP3 خوشگل هاش رو send می کنم ... اتفاقی msgیی که اومده رو باز می کنم و نمی تونم خودم رو نگه دارم که نخونم ... می خونم ... خوشحالم این حس رو داره ... یعنی هنوزم می شه کسی رو اینطوری دوست داشت ... یعنی هنوزم کسی هست که بشه بهش این حرفا رو با صداقت زد ... حتی اگه یه روزی همین چیزا خاطره بشه و بسوزونتش و پدرش رو دربیاره ، بازم من برای اون موقعش هم خوشحالم ... ارزشش رو داره ... mark می کنم as unread ! ... ذهنم رو منحرف می کنم که رازدار بمونه ... انگار نه چیزی خوندم و نه چیزی دیدم ... خودم رو از این دنیا بردم یه دنیای دیگه ... سعی می کنم همین حس بی خیالی رو برای چند دقیقه هم که شده نگه دارم و ازش کمال استفاده رو ببره ... " زلف بر باد مده ، تا ندهی بر بادم !!! " رو دارم زمزمه می کنم ... زمزمه که چه عرض کنم ... من رو تا سر حد جنون می بره ... داد می زنم ! ... توی دود خودم رو غرق می بینم ... نور نیمه تاریک اتاق هم مزید بر علت شده تا کمتر چیزی بفهمم ... روی کاناپه لم دادم و از طنین شعر حافظ و موزیک و سوت لذت می برم ... هوای گرم اتاق چشم هر کسی رو خواب آلود می کنه ... چه وضعیت درامی شده ... روز میز شکلات و لیوان های خالی چایی ... روی زمین بالش و پتو و ورق ... شعله های آتیش چقدر قشنگ می رقصن ... اگه از داغی تنم نمی سوختن می رفت و باهاشون می رقصیدم ... یا یکی از اون زبونه آبی خوشگل هاشون می رقصیدم ... اونورتر یه موزیک ملایم از ضبط در می آد "زلف بر باد مده ! " ... باهاش سوت می زنم ... باهاش دی دی لی دی لی می کنم وانگشتم رو با ریتمش توی هوا تکون می دم ... یه پیانو جاش خالیه ! ... مخم دیگه سنگین شده ... دود و نور مات و گرمای شعله ها و موزیک و ساعت 4:30 صبح و کلمات عاشقانه msgیی که اومده و غزل حافظ و شیرینیه پولک زعفرون زیر زبونم و نعنای توی هوا و دیگه نمی تونم خودم رو از روی کاناپه بلند کنم ... نخورده مست شدیم ... غزل های حافظ معلوم نیست چند درصده ؟!؟ که ما رو اینطوری می کنه ...

پ . ن :
زلـف بر باد مده تا ندهی بر بادم
ناز بـنیاد مـکـن تا نکـنی بـنیادم
می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر
سر مکش تا نکشد سر به فلـک فریادم
زلـف را حلقـه مکن تا نکنی دربـندم
طره را تاب مده تا ندهی بر بادم
یار بیگانـه مـشو تا نبری از خویشـم
غـم اغیار مـخور تا نـکـنی ناشادم
رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گـلـم
قد برافراز کـه از سرو کـنی آزادم
شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را
یاد هر قوم مـکـن تا نروی از یادم
شـهره شـهر مشو تا ننهم سر در کوه
شور شیرین منـما تا نـکـنی فرهادم
رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس
تا بـه خاک در آصـف نرسد فریادم
حافـظ از جور تو حاشا که بگرداند روی
مـن از آن روز کـه دربـند توام آزادم

پ . ن : مثل کسایی که یاد گرفته باشن چطوری خوش بگذرونن ، رفتم اصفهان و این سه روز اندازه سه ماه خوش گذروندم و برگشتم !! ... شارژه شارژ ... ( شنبه فردای جمعه )

  |  حسین  |    |  ۲۸ دی ۸۶
Shattering

توی این مدت بچه های شریف رو بیشتر از بچه های دانشکده خودمون شناختم ... " شریفی ها خلایقی هستند که هر جا صفی از مردم می بینن حتمآ در آن می ایستند و حتمآ هم باید اولین نفر موفق آن صف باشند . " ... عامیانه اش می شه این که ، هر جا هر چیزی می بینن و هر امتحان و مدرکی که به گوششون می خوره باید الا و بلا باید material هاش رو گیر بیارن و حتمآ هم باید 20 بگیرن ... دیگه با اون مدرک چاه می کنن یا اپولو هوا می کنن ! کی اهمیت می ده ؟ ... حتی نباید به رشته ات ربطی داشته باشه ، فقط کافیه یه کم تلقین کنی که علاقه داری !!! ... یه شریفی هیچ امتحانی رو بی خیال نمی شه ، حتی اگه امتحان گلدوزی و منجوق دوزی باشه ... یه شریفی روی عالم و آدم رو کم می کنه حتی اگه به قیمت تباه کردن زندگی و لذت هاش باشه ... یکی نیست بهشون بگه CFA به کدوم یکی از دردهای بی درمون شما می خوره که دارین خودتون رو قاطی بجه های finance می کنین ؟ ... تا می تونست دل ما رو خالی کرد که امیدی نداشته باشیم واسه phd finance اپلای کنیم ... منم نامردی نکردم و اعتماد بنفسش رو اونقدر بالا بردم و اونقدر finance رو هم تراز گلابی و هلو و راحت الحلقوم معرفی کردم که می دونم با خوندن اولین پاراگراف کارش به .I.C.U می کشه ! ... همه اینوری روحیه آدم رو می کوبن ، من برعکس !! ... شما فرض کن یه اعتماد بنفس رو گذاشتن توی هاون و با بوشکوب ( یا یه چیزی شبیه این ! ) می کوبن روش ... من جسم مورد نیاز به کوبیده شدن رو می ذارم روی بوشکوب ، با خود هاون می کوبم روش ... راه های رسیدن به هر چیزی به عدد خلق الله است ! ... این رو همیشه یادتون باشه ... امروز من با هر قدمی که بین اون همه ماشین ، پیاده برمی داشتم یه بار شکر خدا می کردم که امروز رو به عنوان روز بی ماشین انتخاب کردم ... فرض کنین از جام جم تا میرداماد هر دو متر و نیم یک ماشین ایستاده و کیپ چسبونده به ماشین جلویی ! ... یعنی دقیقآ اگه طول مسیر رو تقسیم کنی بر طول یه ماشین ( مثبت و منفی 10 سانت فاصله سپرهای ماشین ها ) دقیقآ می تونستی تعداد ماشین هایی رو که از جام جام تا میرداماد توی یه لاین ایستاده بودن حساب کنی ... ما هم سوت می زدیم و خوشحال از اینکه ماشین توی پارکینگه و حداقل با هر قدم یه متری نزدیک خونه می شم ... من امروز از ماشین نداشتنم به شدت مسرور شدم ... شب راهی یه سفر 3 روزه می شیم برای خالی نبودن عریضه این روزها... اولین چیزیکه از لیست وسایلی که می برم خط خورد این دستگاه تاشو بود که برای اولین بار مورد بی مهری من قرار گرفته و می دونم حسابی دلش برای سرانگشت های من تنگ می شه ، اما چه کنیم که من استراحت مطلق احتیاج دارم ... " ننه من غریبم " بازی هم اثری نداره ... از 12 بهمن ترم جدید شروع می شه با تعدد قابل ملاحظه واحد ، که من رو بیشتر یاد دوران لیسانس می ندازه تا دانشجوی ارشد بودن ...


پ . ن : برای اولین بار صحبت شونصد درصد موافق بابا رو برای اپلای شنیدیم و باعث مراسم عروسی درونی ما قرار گرفت ... به علاوه اینکه " اگه کاری هست که کسی باید توی لس آنجلس یا شهرهای اطرافش برات انجام بده بگو من به فلانی بگم " ... مهم نیست اگه کاری هم نباشه ، مهم حرف بابا بود ... حتی مهم نیست که قدم اول رو هم برندارم اما همین که بقیه هدفم رو قبول کردن کافیه ! ...

  |  حسین  |  1 تا کار بد دیگه  |  ۲۶ دی ۸۶
Hossein

" حسين بيشتر از آب تشنه لبيك بود اما افسوس كه به جاي افكارش زخم‌هاي تنش را نشانمان دادند و بزرگترين درد او را بي‌آبي معرفي كردند ... در عجبم از مردمي كه خود زير تازيانه ظلم و ستم زندگي مي‌كنند، آن‌وقت براي حسيني مي‌گريند كه آزاد زيست و آزاد مرد ... " ... دیگه گذشت اون روزگاری که بین این همه واعظ و منبری ، یکی از این حرفا می زد ... آره ! ... دیگه کسی رو سراغ ندارم اسم " حسین " رو محکم توی حرفاش ببره ، جوری که از ابهتش مو به تن آدم سیخ بشه ... از بزرگیش به اینکه پیشوامون بوده به خودمون ببالیم ... هر کی رو می بینی چنان اسم حسین رو با سوز و آه و ناله می گه که آدم فکر می کنه این حسین ضعیف ترین ضعفاء بوده ... آره ! ... دیگه کسی نیست از این حرفا بلد باشه ، کسی نیست بتونه عمق افکار حسین رو تشریح کنه ... آره ! ... شریعتی یه دونه بود ، یه دونه هم می مونه ... لامصب هر چی بیشتر ازش چیز می خونم بیشتر به شریعتی بودنش پی می برم ... حتی حس بهتری نسبت به خیابون شریعتی پیدا می کنم ... آره ! ... باید بعد از قرآن و نهج البلاغه ، کتابای شریعتی رو refrence اسلام و تشیع معرفی کرد ...


پ . ن : این رو باید می ذاشتم عاشورا می نوشتم اما می دونم اون موقع من به هر چیزی ممکنه دسترسی داشته باشم الا اینترنت ! ... الان می نویسم حواله می کنیم به شنبه هفته آینده ... آمین !

  |  حسین  |    |  ۲۵ دی ۸۶








   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org