برای اینکه کارای مقاله مدلسازی شبکه راه آهن رو یه تکونی بدم زنگ زدم مرتضی که ببینم می تونه یه فکری بهمون بده یا نه ! ... که دیدم همه جمع ان ... همه یعنی بچه های اکیپ دوران مهندسی بودن ... جمشید، رضا، سیاوش، علی، مرتضی ؛ مثلآ جمع شده بودیم که مائیس رو که برگشته ایران ببینیم اما فقط مسبب امر خیر شد ... همه همدیگرو دیدیم و خود مائیس نتونست بیاد ... سریع خودم رو رسوندم تجریش ... اول راد ، بعدش لوکس طلایی ، بعدشم نایب بالاخره یه جایی شروع کردیم به خوردن که الان هر چی فکر می کنم اسمش یادم نمی آد ... پایین baskinrobbins ! ... یاد امتحانایی که همیشه با یه منفی مثبت نمرهء 20مون می شد 14 ! ... امان از این منفی مثبت های زندگی که دست از سرمون برنمی دارن ... بعدش هم داستان بیلیارد و ضربه های حرفه ای بچه ها !!! خدا رو شکر توی محیط پر از دود پیپ کسی نمی دید چه آبرویی از ورزش باستانی بیلیارد داره می ره ! ... پیپ تنها خوبیه که داره اینه که بوی خوبی می ده ! من رو یاده عموم می ندازه ... کیسه توتون پیپش رو وقتی می رفتیم مهمونی برمی داشتم و دماغم رو تا تهش می کردم توش !! ... از اونجا بود که منم معتاد شدم ! ...
خاطرات متاهل کردن بچه ها که از همه جالبتر بود ، خواستیم "هـ" به عقد دائم جمشید در بیاریم ، "ن" رو ماله من کرده بودن و از من غیرت بیشتری نسبت بهش پیدا کرده بودن ، "میم" هم که با میم اول اسم مرتضی عجین شده بوده ... جمشید می گفت برای فارغ التحصیلی رفته بوده ، دخترای ورودیمون 70% بودن و پسرا 30% ، این شد که بیشتر خندیدیم ! واس خاطر اینکه هیچ گلی به سر خودمون و دوستامون نزده بودیم !!! الا یکیمون که مزدوج شد ! ... عملآ محیط خانوادگی رستوران خجالت زده شد ... راست گفتن که یه مرد هیچ وقت آدم نمی شه مگه اینکه زن بگیره یا بقول اصفهونی ها زن بســــــــــــــتوند ... این رو از میزهای بغلی فهمیدم که دوتا آدم داشتن غذا میل می کردن ... !!! ... آدم اول که حوا بود ، آدم دوم هم مردی بود که آدم شده بود ...
تاحال اصلآ به این فکر کردین که آدم از نعمت انتخاب کردن محروم بوده ، یعنی اصلآ کسی نبوده که بخواد بالا پایین کنه ببینه این بهتره یا اون یکی ! ... مثلآ این حوا چاقه ، اون یکی حوا کوتاهه ، حوای همسایه تحصیل کرده ست با مثلآ بابای حوای کلاس مایه داره ... اصلآ من که شک دارم علاقه ای هم بینشون بوده باشه ، فقط بخاطر مجبوری ، دوتاشون راضی شدن ... یا این حوای بیچاره ، توی تمام عمرش یه خواستگار بیشتر نداشته که اونم بدون پدر مادر اومده خواستگاری ... حتمآ آدم توی خواستگاری گفته مهریه نمی دم که اگه طلاقت بدم جفتمون بدبختیم (نخواستم بگم طلاق تف سر بالاست که دور از ادب و نزاکته !!! ) ، شیر هم می دونم نخوردی که بخوام شیربها بدم ؛ پس مبارکه !!! ... حوا هم شب که تنها شده بجای مشورت با بزرگا ، با خودش گفته اگه من بگم نه ، پس کی دیگه می آد خواستگاریم ، اگه هم این من رو نخواد ، این کی رو می خواد بگیره ! ... یه جبر دو طرفه ست ... جفتشون از استیصال همدیگه خبر داشتن ، قریب به یقین بهم گفتن " بی خود قر و قمیش واسه هم نیایم که می دونیم آش کشک خداست ، بخوریم پامونه و نخوریم پامونه " ... من جای خدا بودم یه کاری می کردم که حداقل موضوع براشون یه کمی مهیج می شد ... مثلآ یه دفعه یه حوای دیگه درست می کردم می نداختم کنار ساحل های مدیترانهء بهشت جلوی پای آدم ، فکر کنم آدم از خوشی سکته می کرد و حوا هم از حسادت ، اون وقت جای حوای جدید رو با حضرت مریم عوض می کردم ... یا دوتا آدم درست می کردم که با دیدن حوا همدیگرو جرواجر کنن ، هر کی زنده موند بره حوا رو بگیره ... خیلی پیچیده تر از این حرف و حدیث هاست ، شمام بهش فکر نکنین که به قول فرنگی ها do your head in می شین ...
پ . ن : هوای سرد تهران رو دوست دارم ! ... هر چی سردتر بهتر ! ... پارسال هوس اسکی زده بود به سرم ... امسال خبری از اون نیست ... شاید سال دیگه اومد باز ... یا 3 سال دیگه ... بستگی داره این حال اسکی کبوست ( بر وزن سال کبیسه ) داشته باشه یا نه !