Burst into !

مثل نفس آخر هر کسی که عمیق دم می گیره و آروم بازدم می ده ، لامپ اتاق هم آخرین نورش رو بیرون داد و آروم خاموش شد ... سوخت ! و دیگه روشن هم نشد ... لامپ 100 زیادی بود ! یه 60 پیچوندم و الان اتاقم در روشن ترین حالتش تاریک تر شده ... یه جوری که آدم احساس آرامش می کنه ... خواب آور شده ... از این نور اتاق خوشم می آد ! ... مخصوصآ وقتی بعد از یه روز پر از کار توش آروم می گیرم ...

جون می ده بری روی تخت دراز بکشی و همونطوری که شلوار جین پات و بلوزت رو در اووردی از گرمای رادیاتورلذت ببری و یه چرتکی بزنی ! ... بعد از کاشتن 20 روزه آقایون شرکاء امروز بالاخره نامه رو تموم کردم و تمام شرایطم رو نوشتم ... به نظر خودم که جای چونه نداره ... دیر یا زود برای درس دادن توی دانشگاه تهران هم باید خبرم کنن و موندم چطوری اون رو جواب بدم ! ... مسعود هم زنگ زد که برای یه سری کارا من رو پیشنهاد کرده به موسسه ! ... خودش که می گفت 30 ساعته می شه جمعش کرد ... فکر کنم همون 300 تومنی که خودش پیشنهاد داد خوب باشه ...

به قول فرنگی هایی که دارم زور می زنم زبونشون رو یاد بگیرم ، to be honest ؛ فکر کنم آدم از دوستای صمیمیش باید یه انتظاراتی داشته باشه و حق هر رابطه ای که دو طرفه باشه ... اما بازم به دوستای سعید که فقط با سالی 2 ماه دیدنشون هر شب بهم زنگ می زنن و یه خبری می گیرن ازمون ... گاهی فکر می کنم باید یه چیزایی رو بوسید و گذاشت لب تاقچه ! ... خودمون رو می زنیم به اون راه و می ریم توی کوچه علی چپ ... اینطوری حرفی زده نمی شه و به کسی بری نمی خوره و زندگی شیرین تداوم پیدا می کنه ... اینقدر topic برای اینکه من رو سرگرم کنه هست که دلم نمی خواد با این حرفا خودم و بقیه رو بندازم توی هزار توی بی نتیجه ! ... کی به کیه ! ... فرض می کنیم چیزی نشنیدیم و ندیدیم ... راه هیچ دو نفری توی زندگی یکی نیست ... دیر یا زود می رسیم به دوراهی هامون ... Just ! I need someone to talk with ...


پ . ن : Go oN !












   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org