نذاشت زبونم بچرخه ...

نذاشت زبونم بچرخه ... هنوز داشت افکارم توی مغزم آنالیز می کرد و تا بیاد مغزه به زبونه دستور بده که اینطوری بچرخ و این صدا رو از حنجره ول بده این آقای الف کلیک کرد روی Clear Storage و تمام contact ها و msg Inbox ش پاک شد ... بنده خدا آقای الف هنوز نفهمیده بود چی به سرش اومده و منم مگه می تونستم جلوی قاه قاه خنده هام رو بگیرم ... یعنی عمدی هم نبود اما لامصب خفه هم نمی شدم یا حداقل بخاطر تو شوک بودن آقای الف مراعات کنم ... اصلآ مراعات هم لازم نکرده بکنم ، فقط یه کم آروم بخندم که صدا از پارتیشن ما به بقیه ساختمون و اتاقا تراوش نکنه ... حالا توی اون وضعیت که من دلم رو گرفته بودم خانم جیم اومده داخل و من انگار نه انگار که سرپرست Feild جلوم ایستاده می گه " یکی بیاد این* رو جمع کنه ! " ... (* اینجا این منظور منه ) ... خلاصه هر چی می خواستم بخندم امروز خندیدم ... به این می گن سادیسم ! .. رفتم و تمام Archive ام پی سه هام رو از توی اعماق کمد اووردم بیرون ... اکثرشون lable های سال 80 ... 79 رو داشتن ... همونایی که گوش می کردم و می رفتم توی غار ... حالا که تو غریم اینا رو هم گوش کنم تا بهار سال بعد اون تو ام ... دقیق مصداق اون * هندیه که توی دلش شمشسیر فرو می کنه ... شما فرض کن بجای اون توی گوشم میخ فرو می کنم و خوشم می آد و دوباره از نو ! ... گفتم ، بهش می گن سادیسم ...


پ . ن : * مرتاض رو به هر قسمی که دوست دارین بخونین ... !












   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org