من باید می رفتم توی سیرک کار می کردم

من باید می رفتم توی سیرک کار می کردم ... اونم قسمت رام کردن شیر و ببر و پلنگ !! و از این جک و جوونورها ... بهشون یادم بدم که وقتی ازشون خواستم روی زمین قلط بزنن ... دستم رو بردم بالا روی دوتا پاشون بیاستند ... سوت زدم نعره بزنن ، از توی حلقه آتش بپرن ، روی پشت هم سوار بشن ... خلاصه قسم کارها ... متخصص برای رام کردن هر مدل آدمیزاد ... توی جلسه امروز چیزی بهم پیشنهاد داده شده و شاید به نوعی خواهش شد که تنها راه بود که همین جا ادامه بدم کارم رو ... فکرش رو نمی کردم قبول کنن واسه همین اصلآ خودم رو ضایع نکردم که پیشنهاد دهنده من باشم و ضدحالش برای ما باشه خدایی ناکرده ! ... هنوز امضاء قبول استعفا خشک نشده یه موضوع جدید پیدا شد ... اونم با این شرایطی که اونا برام گذاشتند : " هر ساعتی دوست داری ، هر جایی که دوست داری ، هر وقتی که مناسب می بینی ، روز تعطیل یا کاری ، شب یا روز ، هر تعداد ساعت ، هر مدت ماه ... " ... آدم رو شرمنده می کنن که قبول کنه یا نکنه ! ...


پ . ن :
به شيطان گفتم : « لعنت بر شيطان !! » ... لبخند زد ... پرسيدم : « چرا مي خندي ؟ »
پاسخ داد :« از حماقت تو خنده ام مي گيرد. »
پرسيدم : « مگر چه كرده ام ؟ » ... گفت : « مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام. »
با تعجب پرسيدم : « پس چرا زمين مي خورم ؟! »
جواب داد : « نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي . نفس تو هنوز وحشي است ؛ تو را زمين مي زند.»
پرسيدم : « پس تو چه كاره اي؟ »
پاسخ دا د: « هر وقت سواري آموختي ، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد ؛ فعلاً برو سواري بياموز » ..........

  |  حسین  |    |  ۷ آذر ۸۶
من و آسانسور

من و آسانسور هر روز با هم یه داستانی داریم ! ... اگه همین الان همه رو یه جا پایین گذاری نکنم دیگه مخم overflow می زنه ... اینم برای اینکه به خودم ثابت کنم هنوز مهندسی نرم افزار توی خون منه ! ...

1. آسانسورا همشون دوربین دارن و برای اینکه یکی یه وقتی خدایی نکرده یه کار غیراخلاقی صورت نده یه Notice هم زدن جلوی چشم ... اما من که این چیزا حالیم نیست ... تا در بسته می شه و تنها می مونم اون تو احساستم رو باید سریع خالی کنم ... یه روز آخر وقت قبل جمع کردن وسایل با یه سوال خیلی خیلی ساده در حد Grade خودم بقیه Gradeها رو تا ساعت 11 شب نگه داشتم توی field ... اومدم توی آسانسور زدم زیر خنده و بشاش نگاهم افتاد به این دروبین گرد و قلمبه ای که معلوم نبود سمت عدسیش کدوم وره توی اون سیاهی ... قاه قاهم رو جمع کردم مثله مشاورای مالی ایستادم ...

2. طبقه های آخر برای مشاورها ، مدیران و آخر از همه هیت مدیره ست که توی طبقه مشاورین ساکنیم و اکثر کارامون هم با همین چندتا طبقه ست ... سوار آسانسور که می شم و دکمه این طبقات رو می زنم تا برسه اون بالا ، هر کی بوده به طبقه خودش می رسه و پیاده می شه ... به عکس العمل بقیه کارکنان که دقت کردم دیدم همشون تا می بینن دکمه 9 به بالا رو می زنم موقع پیاده شدن اجازه مرخصی می گیرن و عذرخواهی می کنن ... اینم از مزایای مزخرف مدیریت !

3. مزایای مزخرف رو گفتم ، یه خوبش رو هم بگم ! ... مدیرها کلی زیردست دارن ... این زیردست ها کلی آشنا دارن ... مدیرها کلی خواسته دارن ... زیردست ها کلی دنبال فرصت اثبات خوش خدمتی هستند ... آشناهای زیردست ها کلی کار راه بندازن ... مدیرها کلی خوش بحالشونه با یه جمله حرف و یه تلفن از طرف زیردست به آشنای مذکور ... دیگه وای به حال وقتی که مدیر مالی باشه و آشناها همه مالی کار و اهل بانک باشن و دیگه خودت برو تا آخر ...

برگردیم به همون آسانسور :
4. صبح اومدم و سوار شدم و رفتم طبقه سوم زیرزمین ... یعنی طبقه ماشین مدیران ! ... تنها بودم و در باز شد ... اما کسی سوار نشد و دیدم از دور یکی دورخیز کرده که نذاره در بسته بشه ... یکی دو سانت مونده بود که در بسته بشه دستش رسید به دکمه و زد که باز بشه دوباره ... منم از اینور بیکار نایستاده بودم دکمه رو می زدم که در بسته بشه ... آره ! چون کنار صفحه کلید بودم درست نمی دیدم که اون که می زنم بستن شدنه دره نه باز شدن ... آخر من بیخیال شدم و به محض اینکه کلید رو ول کردم در باز شد ... حالا این آقا اومده داخل و من می زنم که در بسته بشه ، که باز نمی دیدم روی کلید عکس باز شدنه درکشیده شده هی می زدم که در باز بمونه ... خلاصه گــــــــــــــــــــــــــاف اساسی بود برای خودش ... اساسی تر وقتی شد که دیدم جنابی که روبروم ایستاده کلید طبقه مدیریت رو زد و با من تا آخر اومد بالا ! ...

5. اگه گفتی مهمترین خصوصیت یه آسانسور چیه ؟
.... کابل های محکمی داشته باشه ؟ نه ! ... ترمز اضطراری حساسی داشته باشه ؟ بازم غلطه ... ساز و آواز قردار بزنه ؟ اینم می تونه درست باشه ... اما جواب داشتن یک عدد آینه قدی ه ... که هر وقت تنها شدی مو و وضعیت کمربند و یقه کت رو یه چکی کنی ... به شرطی که با جنبه باشی و با شونصدتا ماهیچه صورتت شکلک درست نکنی ... حواست باشه ! ... اون بالا دوربین داره ... دوربین هم یه نگهبان داره ... نگهبان هم مخ داره ... مخ نگهبان هم به مخ تو ممکنه شک کنه ...

با این اوصاف می تونم حدس بزنم تا نگهبان من رو می بینه که وارد آسانسور شدم ، رفقاش رو با یه سوت جمع می کنه یه فیلم کوتاه کمدی مستند ببینن و برای ادامه کار شاد باشن ... !

پ . ن : فردا مورخ اواسط آذر ماه ، روز آخر کاره ماست ... با این توضیح که امروز خواسته شد برم دفترکه جلسه دارم ... مسلمآ آقای مدیرعامل با هر کسی از این جلسات عاشقانهء وداع نمی ذاره ... این خودش یعنی" یه خبره بده ! " ... خدایــــــــــــــــــــا ، یعنی چی می تونه باشه ؟

  |  حسین  |    |  ۶ آذر ۸۶
بچه مدرسه ای که بودیم

بچه مدرسه ای که بودیم عشق این رو داشتیم که بارون بیاد و ما رو نفرستن توی حیاط ! ... همونجا توی کلاسا باشیم و بزنیم تو سر و کلهء هم ... اینطوری نه انتظامات می تونست ما رو از زیر میز ها بکشه بیرون که برو تو حیاط ؛ نه خود ناظم می تونست بره بالای سکو و با یه بلندگو هی بگه بچه ندو ! شوخی نکن ! نارنگی پرت نکن ! با دست آب نخور ! ... تا دلت هم می خواست می تونستی با گچ بزنی روپوش بقیه رو شبیه لباس کار پیکاسو کنی ! ... تازه می شد رفت توی کلاس اولی ها و قلدر بازی در اوورد و تمام گچ های اونا رو هم برداشت ؛ تا بزنی توی سر کلاس پنجمی ها فکر می کردن اربابه مدرسن ... بچه مدرسه ای که بودیم ، مدرسه یه خانوم بهداشت داشت ، میکروفن رو که سر زنگای تفریح دستش می گرفت ندای قربونت برم ، عزیزم ، گل پسرم ، آقای من از بلندگوهای مدرسه می رفت هوا اما تا شی مذکور می افتاد دست ناظم مدرسه ؛ بچه ها که تا اون موقع لطافت های خانوم بهداشت رو به یاسین گرفته بودن تا یکی دوتا تهدید و اسم نوشتن انتظامات رو می شنیدن راه رفتن یادشون می رفت چه برسه به دویدن ...
هـــــــــــــــــــــــــــــــــــی روزگار بی مروت !

پ . ن : رفتم دنبال یه برنامهء پیچوندن ف.ی.ل.ت.ر ! ... می رم توی اورکات مرحوم که الان فقط دوستای اونور آب توش می چرخن و برای اینور آبی ها شده موزه تاریخ با نیم وجب گرد و خاک ! ... حالا ما ازش چه استفاده ای می بریم ؟
از اونجایی که توی رشته Finance ما محض رضای خدا هم یه آدم درست و حسابی توی ایران برای سوال جواب دادن پیدا نمی شه مام می ریم از برادران و خواهرانمون در برزیل سوال می کنیم ... خدا ساحل ریودوژانیروشون رو حفظ کنه براشون ...

  |  حسین  |    |  ۴ آذر ۸۶
با استعفام بالاخره موافقت کردن

با استعفام بالاخره موافقت کردن ... دیشب تا 2 داشتم edit می کردم که چی بگم و چطوری بگم ! آخرش چیزی در اومد که خودمم داشت گریه ام می گرفت نصفه شبی و با یه جیگر آتیـــــــــــــــــــــش گرفته رفتم توی تخت ! ... اما وقتی خودم رو می ذارم جای مدیرای موسسه می بینم که بجای جیگر ، دماغ و صد البته ماتحتم دچار سوزش می شه ... بالاخره اعضاء آدم از یه پیکرن ، این رو سعدی گفته ، روحش شاد ! فرقی نمی کنه که کجا احتیاج به دی اکسیدکربن داشته باشه ... در عرض 10 ثانیه همه فهمیدن که موضوع اومدم به Office رفع زحمته ... حتی کسایی که به عنوان نیروی جدید اومده بودن ! ... ترگل ورگل ، دسته به دسته ، با نظم و ترتیب یکجا نشسته بودن روی صندلی ها و یکی درمیون موبایلاشون می لرزید ... اصلآ هم کسی نمی فهمید که از خونشون زنگ زدن آمار بگیرن و دارن با بله ، نه جواب می دن ! ... الباقی ؛ از 5 تا خانومای منشی گرفته تا سرپرست های ارشد می اومدن و یه خوش و بشی می کردن ! ... شده بود عینه مجلس ختم که آدم می ایسته و بقیه دونه دونه بهش تسلیت می گن و مغفرت می طلبن ... نامه ها رو دادم پرینت کردن و امضاء انداختم و گذاشتم توی پاکتی که خانم خ بهم داد و یکیش رو با خودم اوردم پاسارگاد ... منی که یکی دو هفته ست فکر و ذکرم شده استعفا و اینکه چطوری و به چه دلیلی برم ، توی راه ناغافلکی چنان غم بادی گریبان گیرم شد که نزدیک بود بپرم بغل راننده آژانس و های های گریه کنم ... ما آدمای مثله سگ عادت می کنیم ! ... حتی به داشتن بدبختی و مصیبت ... وقتی خوشبخت می شیم دلمون تنگ می شه که خدایا یه بلا واسمون بفرست پایین که ترک عادت موجب مرض است ... واسه بعضی ها از جمله من که موجب سرطانه و قطع امیده اطباء ! ... توی بانک هم آقای سین نامه رو خوند و چنان تشکری کرد برای زحماتی که این مدت کشیدم که گفتم الانه که بغضش بترکه ... اصلآ خودم رو از همین طبقه 9 ام بندازم پایین تا این همه رنج دیگران رو نبینم ... نه از 3 طبقه بالاتر ! بالاخره آدم باید از تمام امکاناتش استفاده کنه ... عجب view یی داره تهران از این بالا ... مخصوصآ وقتایی مثل الان که بارون شدید می گیره آدم حس می کنه توی آسمونه ... قطرات بارون رو زودتر از زمینی ها حس می کنه ... انگار هنوز پاکیشون رو از دست ندادن ... می بینی شدم عینهو آدمایی که تا دو روز دیگه دم سیخ می کنن * ... همه رو صدیقه می بینم و همه من رو نازنین ! ... چه نصیحتی پدرانه ای کرد این آقای سین برای خوندن دکتری ! ... طوری که پدر جد جد جد ما هم این اندرز رو نمی تونست درز بده ! ...

پ . ن : فردا صبح یه جلسه ست برای بررسی استعفاهای اخیر ... این رو رادارهای خودم گرفت ! ... شانس بیاریم استعفای من وتو نشه !

  |  حسین  |    |  ۳ آذر ۸۶
اگه این صدای رعد و برق نبود ...

اگه این صدای رعد و برق نبود ، بهتر بود که خدا آدم رو بدون گوش می آفرید وبی خیاله هر چی حس شنواییه می شد ... لامصب عجب آرامشی می ده این صدا به آدمیزاد ... گفتم آدمیزاد ! ... سر کلاس خانومی ، که صندلی کنارم نشسته بود پرسید : " ببخشید آقا ! شما می دونین به مشروب چی می گن ؟ یه چیزی شبیه لیکره ؟ " ... " فکر کنم همینه ، لیکر" ... " چطوری می نویسن ؟؟ " ... " نمی دونم ! ... Liqour ... آخه می دونی آبجی ! ... نه اینکه ما دائم ااخمریم و فرت فرت مصرف داریم ... متصلآ و non-stop بطر خالی می کنیم ... واس خاطر همین عقل درست حسابی نداریم روش رو بخونیم ببینیم چی چی نوشته ... شما بنویس Nejesi ، خوده خواننده اگه هنوز هوشش ضایع نشده باشه ، می گیره ! ... " ... اگه راجع به spell بطن چپ قورباغه دریاچه ماتیگورینکا که از پشه های نیش بلنده بال خال دار تغذیه می کنه می پرسید بهتر می تونستم جواب بدم قطعآ ! ... حالا بگو چرا همش می گی زکی ! ...

پ . ن : من حالم اصلآ خوش نی ... شما ببخش و به خودت نگیر !!!
پ . ن : چقدر با این آخر هفته ها رابطه عاطفی شدیدی برقرار کردم و اونقدر که تا داره تمام می شه عزای هفت روزه دیگه رو می گیرم ... خوبیش اینه تا می رسه به شب هفت تبدیل می شه به عروسی ! ... بادا بادا مبارک بادا داری داری دادی داااااا دادا ! ... بیـــــــــــــا بابا !

  |  حسین  |    |  ۲ آذر ۸۶
توی دنیای به این بزرگی

توی دنیای به این بزرگی چقدر آدم هایی کوچیکی پیدا می شن ... مثلآ رقیب حساب می شد ... خیلی احساس بلدی می کرد و خودش رو اول می دونست ... ما هم می خندیدیم و هی تمجیدش می کردیم ؛ که ما به گرد پاتون هم نمی رسیم ... عین بچه های کلاس اول می پرسید که ببینه بلد نیستم ! ... ما هم چپندر جواب می دادیم که فکر کنه بلت نیسیم ! ... بعد اینکه جواب ها اومد گفت شده 280 ... یه چیزی حدود 5 برابر ما ! ... و امیدش به شاهد و این جور دانشگاه هاست ، دیگه دور Finance رو خیط قرمز بکشه و بره سراغ بقیه گرایش های آسون ! ... ما هم بی شیله پیله براش آرزوی موفقیت کردیم ... روز ثبت نام دیدم اومده دانشگاه تهران ! ... فهمیدم داستان داستانه سهمیه ست ، اونم نه سهمیه شاگرد اولی ، آخه برای یه دانشگاه دیگه بود ... ما که بدون سهمیه قبول شده بودیم ؛ جامون رو هم تنگ نکرده بود ... پس بازم براش آرزوی موفقیت کردیم ... توی ماهان شنیدم شده مشاور ... به همه گفته که رتبه ش شده 9 ! ... می شینه رشته ها و گرایش ها و ضرایب رو برای بقیه تشریح می کنه ، خب ! منم که مشاور شدن اونجا رو رد کرده بودم پس بازم ارزونیه خودش چیزی نگفتیم ... یه شب رفتم یه سری بزنم قسمته مدیریت و مسعود رو ببینم ... دیدم اونم نشسته طبقه اول ، پشت میز سمت مشاور و داره با 3 تا دختر حرف می زنه ... خب ، هر کسی می دونه که مشاوره های ماهان معمولآ یه نفره ، فوق فوقش دو نفره ست ... پس برای اون سه نفر داشت حرفایی دیگه ای می زد ... می شد حدس زد بد خودش رو نمی گه ... از دور دست تکون داد و خودش معرفیم کرد ... خبر داشتم از خالی هایی که بسته و خواستم یه گوشی ای دستش بدم ؛ برای همه کلاس می ذاری برای ما به اندازه بذار ! ... " خب ، بگو ببینم چطوری تهران قبول شدی ؟ سهم... !!! " ... رنگش یه دفعه پرید و سریع دستش رو دراز کرد که " خدافظ ، برو دیگه ! "... دیگه به این کارش رو نمی شد چیزی نگفت ، خوش نداریم کسی باهامون اینطوری رفتار کنه ...

یه همایش ، ماهان برگزار کرد و به نفرات برتر سکه می داد ! ... اما رشته Finance چی ! همه رشته ها یه نفر باید باشه !!! اما توی Finance کی رتبه برتر شده ؟ ...من یه رقمی نشدم ، اما این آقا شده 9 ! کلی برتره ... به همین بگین بیاد ... اما ما که 15 تا سکه خریدیم ... به این چی بدیم ؟ ... کاری نداره ، یه سکه 25 تومنی ، ضرب جدید می دیم بهش ... هم زرده ، هم اندازه ش مثله تمام سکه ست ... تصویب شد ! ... یه 25 تومنی چسبوندیم روی یه کارت مخصوص سکه ... اسمش رو خوندن و به عنوان نفر آخر رفت بالا ! ... منم این پایین براش کلی کف ، سوت ، جیغ زدم و هورااااااااااااااااااااااااااااااا کشیدم ... برای اینکه 25 تومن گرفته بود ! ... خیلی هـــــــــــــا ... فک کن ! ... 25 توماااااااااااااااااااااان ... 250 ریال ! ... نمی دونین چقدر دوست دارم ، بدونم توی ذهن آدم چی می گذره وقتی که بهش یه 250 ریال می دن و 250 نفر آدم برای این قدردانی خودشون رو اون پایین دارن براش خفه می کنن ...

پ . ن : تربیت کردن مردم ، راه های زیادی داره ! ...
پ . ن : با اولین نامه استعفام موافقت نکردن ... یه دونه جدی تر نوشتم ببینم چی می شه آیا !

  |  حسین  |    |  ۱ آذر ۸۶
بهترین کلمه ای که می شد گفت همین بود

بهترین کلمه ای که می شد گفت همین بود که سر املت سجاد گفت ... این املت و مخلفاتش انگار فکر آدم رو باز می کنه ! ... " درسه شده ناموسمون " ...اینکه فکرم اینور اونور نمی ره و نمی تونم چیزای دیگه رو قاطی زندگی کنیم ... شاید همه چیز هم خوب باشه و پیش بره اما این فکر ادامه تحصیل دادن و تا آخر رفتن از سرم بیرون نمی ره ... ولو اینکه توی مسیری بری که هیچ وقت به آخرش نرسی ... کی فکرش رو می کرد اینقدر بیوفتم توی این خط ! ... هی تلقین می کنم " حسین ! جوگیری بسه " ... اما جوگیری هم نیست که ! ... انگار جدی جدی باید اینطوری می شد و این قرار زندگیه من بوده ... هفته دیگه از کارم استعفا می دم ! ... سیزار گفت بنویس به علت فشار آمدن به ماتحت اینجانب و نجات این عضو حیاتی ! ... اما خودم می دونم که دلیلش چیه و چرا دارم همچین کاری می کنم ... بالاخره آدم تا موقعیت های بهتری نداشته باشه الکی خودش رو از یه امکاناتی محروم نمی کنه ... خلاص اینکه هزینه های بودن با این جناب پروفسوری که هر هفته 3 تا عکس توی روزنامه ها باید بندازه تا شب خوابش ببره سر به فلک داره می کشه و مزایایی که به دست می آرم هر روز داره مثله آب سیل فروکش می کنه ... هنوز از انرژی ای که هفته پیش باغ کرج داد بهم دارم راه می رم ... محمد هی غرمی زد " فیلم نگیر می خوایم پس فردا زن بگیریم " ... اما الان که تازه یه هفته هم نگذشته می بینم چه شبی داشتیم ! چند سال بعد که جای خود دارد ... می ارزه ! حتی به این که سن 80 سالگی ببیننت و لو بری و زندگی آخره عمری از هم بپاشه ... 9 + *1 شاپسر بریزن زیر یه سقف بهتر از اون هم نمی شد ...

و آخر ! ... عرض شرمندگی بنده را بخاطر مشغله بیش از حد تعریف شده پذیرا باشید ! ... آمین .

پ . ن :
ای دیر سفر پنجره بگشای و تماشا کن
این شب زده مهتاب گل آسا را
این راه غبار آلود
این زنگی شب فرسود
وین شام هراس آور یلدا را
این پنجره بگشای که مرغ شب
می‌خواند شادمانه دریا را ....

* : اون یه نفر که جدا جمع شده مسعوده که فواد یادش رفت بیارتش ... : )) ! هنوز عکس العمل فواد رو وقتی یادش اومد مسعود رو جا گذاشته تصور می کنم می زنم زیر خنده ...

پ . ن : شنیدیم دانشگاه تهران شده حوالی 550 امین دانشگاه ! ... البته شنیدیم ، mehrnews هم یه چیزایی نوشته به نقل از یه انستیتو انگلیسی ، اما هنوز ندیدیم ! ...

  |  حسین  |    |  ۳۰ آبان ۸۶
کار نامهء این روزها ..

کار نامهء این روزها ..

با جلسه خیلی غیر منتظره ای که با استاد UCLA اونم توی ناف تهران داشتم تمام برنامه های هفته و حتی ماهم رو به فنا داد ... خودش پیشنهاد های مستقیم و غیرمستقیم برای کمک به من واسه ادامه تحصیل و PhD و حتی UCLA می داد ... شاید یه شبه رگ خواب ما رو گرفته بود ... وگرنه ما که داشتیم علاوه بر US آماره کانادا و اتریش و فرانسه رو هم جمع می کردیم ... اشکالی نداره ، بخاطر دکتری Finance هم که شده یه کم باز برمی گردم به Business Analysis خودمون ... حتی تا آخر طراحی یه Office Management هم رفتم ! ... جلسه دوممون هم نظر دادن روی گزارش مدیریت بانک پارسیان رو اضافه کرد ... که برای اون هم دو صفحه ای نوشتم و نمی دونم می خواد مستقیم بره هیت مدیره پارسیان یا اینکه می ره قاطی یه سری گزارش دیگه ... البته فقط واس خاطر این بود که یه ذره جو دفتر و Feild هایی که می رم بیشتر به نفع خودم بشه ... وگرنه هیچ تعهدی روی اینقدر خوب انجام دادنش نداشتم ... تمام اینا بغیر از خوندن مقاله و نظردادن در مورد Business Alignment یی که خواسته بود ... از شهرک غرب رفتیم ساختمون مرکزی پاسارگاد توی میرداماد ... حداقل الان می دونم سرمایه 2736 میلیارد تومنی یه بانک چطوری تقسیم بندی می شه که از ورشکستگی جلوگیری کنه ... به این می گن Risk Management اساسی !!! ... نرفتم شریف ... کلاس های تهران خودمون رو هم گذاشته بودن برای بچه های دکتری ... اما بهشتی و کلاس پروفسور وزیری یه چیزه دیگس و حتی اگه هیچی راجع به Portfolio Management یاد نگیرم زیانم آکادمیکم بهتر می شه ... بالاخره UCLA که براش فرقی نداره کدوم استادش recomm بهش بده ، اینم برام یه راه به حساب می آد ... یکی نیست بگه حالا چرا US ... هوای سرد کانادا و زبان دوم اروپا برای خودش دردسر بیشتریه تا برای ویزا ، قبرس رفتن ! ... وسط های کلاس بود که استاد یه دختر خانومی رو معرفی کرد که 710 شده بود ... آفرین و مرحبا داره ! ... اما وقتی نمره هاش رو گفت دیدم که زیادم دور از دسترس نیست برای ما که مهندسی خوندیم .... امیدوار شدم به خوندن و Admission خوب گرفتن و خلاص ! ... TOEFL که از همین الان معلوم داره می شه یه تیکه کیک داغه ... فقط به فکر این GMAT ام ...

پ . ن : توی کلاس CAE و TS فقط دارم می خندم ! ... به گریه هامون هم می خندیم ... "خنده درمانی" !
پ . ن : هنوز دو هفته نشده که از مسافرت اومدم ولی بدجوری هوس یه جای غریب رو دارم ... مثلآ طرفای سرعین ! ... مردیم از بس شمال و اصفهان رفتیم ... تا اینجا شده 10 بار فکر کنم ... موندم چرا با فانی نرفتم تا اینطوری حسرت زده نشم ...
پ . ن : این روزها مثل زلزله می مونه ؛ وقتی تمام می شه آدم می گه چقدر جالب بود و خوش گذشت ... دوباره دوباره !

  |  حسین  |    |  ۲۰ آبان ۸۶
نذاشت زبونم بچرخه ...

نذاشت زبونم بچرخه ... هنوز داشت افکارم توی مغزم آنالیز می کرد و تا بیاد مغزه به زبونه دستور بده که اینطوری بچرخ و این صدا رو از حنجره ول بده این آقای الف کلیک کرد روی Clear Storage و تمام contact ها و msg Inbox ش پاک شد ... بنده خدا آقای الف هنوز نفهمیده بود چی به سرش اومده و منم مگه می تونستم جلوی قاه قاه خنده هام رو بگیرم ... یعنی عمدی هم نبود اما لامصب خفه هم نمی شدم یا حداقل بخاطر تو شوک بودن آقای الف مراعات کنم ... اصلآ مراعات هم لازم نکرده بکنم ، فقط یه کم آروم بخندم که صدا از پارتیشن ما به بقیه ساختمون و اتاقا تراوش نکنه ... حالا توی اون وضعیت که من دلم رو گرفته بودم خانم جیم اومده داخل و من انگار نه انگار که سرپرست Feild جلوم ایستاده می گه " یکی بیاد این* رو جمع کنه ! " ... (* اینجا این منظور منه ) ... خلاصه هر چی می خواستم بخندم امروز خندیدم ... به این می گن سادیسم ! .. رفتم و تمام Archive ام پی سه هام رو از توی اعماق کمد اووردم بیرون ... اکثرشون lable های سال 80 ... 79 رو داشتن ... همونایی که گوش می کردم و می رفتم توی غار ... حالا که تو غریم اینا رو هم گوش کنم تا بهار سال بعد اون تو ام ... دقیق مصداق اون * هندیه که توی دلش شمشسیر فرو می کنه ... شما فرض کن بجای اون توی گوشم میخ فرو می کنم و خوشم می آد و دوباره از نو ! ... گفتم ، بهش می گن سادیسم ...


پ . ن : * مرتاض رو به هر قسمی که دوست دارین بخونین ... !

  |  حسین  |    |  ۱۹ آبان ۸۶
ما این کاره نیستیم ..

ما این کاره نیستیم ... بالا برم و پایین بیام عوض نمی شم و اگه هم بشم به این سادگی ها نمی شم ! ... زندگی ما رو هم اینطوری انگار رسم کردن و کاری فعلآ از دستم بر نیاد ... اصلآ می دونی چیه !! ... دچار حس غربت درونی حاد شدم ... معنیه این حس غربت درونی چیه ! یکی بیاد به منم بگه که خودمم بدتر از شما هیچ حالیم نشده یعنی که چه ! ... دیروز نمودار ما شروع کرد به نزول کردن ... همینطوری اومد پایین ... فکر کردم اوجش دیشبه ، نگو بابا حالا حالاها داستان ما سر دراز دارد ... نقطه اکسترممه اوجش الانه ، الانی که نشستم توی ملی و علیزاده گوش می کنم ... آلبومی که توی ارمنستان خونده ... اسم Track ش رو دقیقآ نمی دونم ... شاید sari galin یا هر چیزه دیگه ، اینم مثل خیلی چیزای دیگه مهم نیست ... مهم حسیه که بهم می ده ... فکر می کنم ساعت 9 شب ، حوالی اوخر بهمن ... نزدیک امتحان ارشد ... بیرون داره برف می آد ... توی ملی تک و توک آدم پیدا می شه و همه دیگه رفتن خونه هاشون ... من چقدر نمودارم کشیده شده پایین ... با این حال شادم که این روزها داره می گذره ... خیلی هم شادم !! ... کافیه چشمام رو ببندم و بجای این دفتر دستک Toefl و Laptop و این قرطی بازی ها ، جلوم جزوه ها و کتابای تست رو ببینم ... دوست دارم بعدش ، های های اساسی گریه کنم ... این میز بغلی هم عزم ما کرده و هی چپ چپ نظر می ندازه به ما ... اصلآ می بینم دیگه مثل بقیه جماعت بلاگر هم نمی تونم بنویسم ... الکی برای خودم کامنت هام رو فعال کردم و یه چرندیاتی می نویسم که کسی هم بخونه می مونه هاج و واج که حالا چی بگم ؟! ... همون بهتر که بریم برای خودمون و شاد باشیم که این روزها هم داره می گذره ... برای همین همش تکرار می کنم ، شادم که می گذره ! ... اصلآ صادقانه بگم ، بگو دریغ از یه پاپاسی احساس و یه چیزی که من رو ملزم کنه به کسی یا چیزی ! ... از هفتاد و هفت دولت آزادم ... البته اصلآ به سرتون نزنه که همچین دوران زاری رو تجربه کنین که هیچی جز ندامت و پیشمانی نداره ... لاتی بخوام بگم ؛ اصلآ ر.ی.د.ه شده توی هر چیزی که اسمش رو می شه گذاشت احساس ... چنان سیر قهقرایی پیدا کرده که به حال خودم دلم می سوزه ... کسی نه جذبم می کنه نه دفعم می کنه ... نه از کسی بدم می آد نه از کسی خوشم ! ... نباید این حرفا رو بزنم ... یه روزی بر علیه خودم می ره توی پاچه و صد البته جاهای دیگه ام ... اما نفی که نمی شه کرد ، یه روزی اینطوری بودم ... عجب ضدحالی شدم یه دفعه ... برای خودم ... بقیه پیش کش ! ...

پ . ن : یه کم ، کمتر غرغر نکنم لال می میرم ... اینقدر غر دارم برای زدن که نگو !
پ . ن : یه جووون مردی یا جووون زنی بیاد و من رو نجات بده ...
پ . ن : من اینجوری نبودیم ... همیشه هم اینطوری نمی مونم ... فقط باز زده به سرم و اینجا داره آقایی می کنه حرفام رو نگه می داره ... خدا از مردی کمت نکنه ، کار بد دات اورگاسم !

  |  حسین  |    |  ۱۸ آبان ۸۶








   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org