من و آسانسور هر روز با هم یه داستانی داریم ! ... اگه همین الان همه رو یه جا پایین گذاری نکنم دیگه مخم overflow می زنه ... اینم برای اینکه به خودم ثابت کنم هنوز مهندسی نرم افزار توی خون منه ! ...
1. آسانسورا همشون دوربین دارن و برای اینکه یکی یه وقتی خدایی نکرده یه کار غیراخلاقی صورت نده یه Notice هم زدن جلوی چشم ... اما من که این چیزا حالیم نیست ... تا در بسته می شه و تنها می مونم اون تو احساستم رو باید سریع خالی کنم ... یه روز آخر وقت قبل جمع کردن وسایل با یه سوال خیلی خیلی ساده در حد Grade خودم بقیه Gradeها رو تا ساعت 11 شب نگه داشتم توی field ... اومدم توی آسانسور زدم زیر خنده و بشاش نگاهم افتاد به این دروبین گرد و قلمبه ای که معلوم نبود سمت عدسیش کدوم وره توی اون سیاهی ... قاه قاهم رو جمع کردم مثله مشاورای مالی ایستادم ...
2. طبقه های آخر برای مشاورها ، مدیران و آخر از همه هیت مدیره ست که توی طبقه مشاورین ساکنیم و اکثر کارامون هم با همین چندتا طبقه ست ... سوار آسانسور که می شم و دکمه این طبقات رو می زنم تا برسه اون بالا ، هر کی بوده به طبقه خودش می رسه و پیاده می شه ... به عکس العمل بقیه کارکنان که دقت کردم دیدم همشون تا می بینن دکمه 9 به بالا رو می زنم موقع پیاده شدن اجازه مرخصی می گیرن و عذرخواهی می کنن ... اینم از مزایای مزخرف مدیریت !
3. مزایای مزخرف رو گفتم ، یه خوبش رو هم بگم ! ... مدیرها کلی زیردست دارن ... این زیردست ها کلی آشنا دارن ... مدیرها کلی خواسته دارن ... زیردست ها کلی دنبال فرصت اثبات خوش خدمتی هستند ... آشناهای زیردست ها کلی کار راه بندازن ... مدیرها کلی خوش بحالشونه با یه جمله حرف و یه تلفن از طرف زیردست به آشنای مذکور ... دیگه وای به حال وقتی که مدیر مالی باشه و آشناها همه مالی کار و اهل بانک باشن و دیگه خودت برو تا آخر ...
برگردیم به همون آسانسور :
4. صبح اومدم و سوار شدم و رفتم طبقه سوم زیرزمین ... یعنی طبقه ماشین مدیران ! ... تنها بودم و در باز شد ... اما کسی سوار نشد و دیدم از دور یکی دورخیز کرده که نذاره در بسته بشه ... یکی دو سانت مونده بود که در بسته بشه دستش رسید به دکمه و زد که باز بشه دوباره ... منم از اینور بیکار نایستاده بودم دکمه رو می زدم که در بسته بشه ... آره ! چون کنار صفحه کلید بودم درست نمی دیدم که اون که می زنم بستن شدنه دره نه باز شدن ... آخر من بیخیال شدم و به محض اینکه کلید رو ول کردم در باز شد ... حالا این آقا اومده داخل و من می زنم که در بسته بشه ، که باز نمی دیدم روی کلید عکس باز شدنه درکشیده شده هی می زدم که در باز بمونه ... خلاصه گــــــــــــــــــــــــــاف اساسی بود برای خودش ... اساسی تر وقتی شد که دیدم جنابی که روبروم ایستاده کلید طبقه مدیریت رو زد و با من تا آخر اومد بالا ! ...
5. اگه گفتی مهمترین خصوصیت یه آسانسور چیه ؟
.... کابل های محکمی داشته باشه ؟ نه ! ... ترمز اضطراری حساسی داشته باشه ؟ بازم غلطه ... ساز و آواز قردار بزنه ؟ اینم می تونه درست باشه ... اما جواب داشتن یک عدد آینه قدی ه ... که هر وقت تنها شدی مو و وضعیت کمربند و یقه کت رو یه چکی کنی ... به شرطی که با جنبه باشی و با شونصدتا ماهیچه صورتت شکلک درست نکنی ... حواست باشه ! ... اون بالا دوربین داره ... دوربین هم یه نگهبان داره ... نگهبان هم مخ داره ... مخ نگهبان هم به مخ تو ممکنه شک کنه ...
با این اوصاف می تونم حدس بزنم تا نگهبان من رو می بینه که وارد آسانسور شدم ، رفقاش رو با یه سوت جمع می کنه یه فیلم کوتاه کمدی مستند ببینن و برای ادامه کار شاد باشن ... !
پ . ن : فردا مورخ اواسط آذر ماه ، روز آخر کاره ماست ... با این توضیح که امروز خواسته شد برم دفترکه جلسه دارم ... مسلمآ آقای مدیرعامل با هر کسی از این جلسات عاشقانهء وداع نمی ذاره ... این خودش یعنی" یه خبره بده ! " ... خدایــــــــــــــــــــا ، یعنی چی می تونه باشه ؟