حدود 20 سال بود که دو تا مجسمه

حدود 20 سال بود که دو تا مجسمه ، یکی مرد و یکی زن ، روبروی هم توی یه پارک بزرگ وایستاده بودن. تا اینکه یه روز یه فرشته از بهشت اومد و گفت :

"شما به عنوان مجسمه های نمونه انتخاب شدین ! و الان من برای این اومدم که یه جایزه توپ بهتون بدم. من به مدت 30 دقیقه شما رو زنده میکنم و تو این مدت هرکاری بخواین میتونین بکنین" بعد یه بار دستاشو بهم زد و دو تا مجسمه زنده شدند.

اون دوتا اول با خجالت به هم نزدیک شدن ، ولی بعد سریع به پشت درختها رفتن. بعد از یه مدت صدای خنده و قهقه اومد.بعد شاخ و برگا تند تند تکون خوردند ! ( داشتن اونجا چیکار میکردن ؟! ) . یه ربع بعد ، دوتا مجسمه در حالیکه مثل چیز میخندیدن از پشت شاخ و برگا بیرون اومدن.

فرشته یه چشمک بهشون زد و گفت : "شما هنوز یه ربع وقت دارین !"

این دفعه مجسمه زن خنده ای کرد و به مجسمه مرد گفت : " ااااااااای ول ! این دفعه تو کبوتره رو نگه دار ، من میرینم رو کله اش ! "


پ . ن : دوتا از رفقای شفیقمون که قدمت دوستیمون به 0.1 قرن می رسه به پیشه بلاگری رو اووردن !!! ... با توجه به جثشون هم خوب شروع کردن ...




نظرات

به به...ما میخواهیم اینجا چند خطی بنگاریم... به به...
همون بهتر که اون دو تا مجسمه بمونن لیاقت ادم شدن نداشتن :))
آی گفتی...من الان چون جوگیرم و برای اینکه یه دلت آب جانانه بهت بگم میگم من فردا هم تعطیلم :دی

:)









   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org