توی دفتر ، یکی گفت

توی دفتر ، یکی گفت تحصیلاتت که مهندسی کامپیوتره ، الان که داری ارشد مدیریت مالی می خونی ، کارت هم که حسابرسی و ارزیابیه ... خودت خوبی ؟!؟!؟ ... گفتم جونه عزیزت فقط بخاطر حسابرسی بانک پارسیان و پاسارگاد پام رو گذاشتم توی این اتاق ! ... بالاخره به درد مدیریت مالی که می خوره .. نمی خوره ؟ ... بالاخره اگه دو سه تا رئیس بانک و معاون بانک ببینیم برای آیندمون بد نمی شه ... به قول دکتر وزیری خودتون رو show کنین ... یعنی همیشه توی دید باشین ... یعنی هرجا چندتا آدم کل گنده بود برین وسط و باهاشون دست بدین و خودتون رو معرفی کنین و حسابی توی چشم باشین ... یعنی توی ذهن مردم جا بگیرین تا یه جایی وقت گزینش ، انتخاب بشین ... یعنی اینجا که ایرانه ، آمریکا هم بود ، فلوریدا هم بود ، دپارتمان finance دانشگاه دکتر هم بود باید بشناسنتون تا برید بالا ... توی راهرو بهشتی ایستاده بودیم که یکی رد شد ... همه دولا راست شدن و اون به پشیزی نگرفت و رفت ... پرسیدم این کی بود ؟ ... مطلع شدیم که جهانخانی بود ... زکی ، یادم باشه دفعه دیگه شرف یاب بشیم ...

پ . ن : چندتا بلاگ خوندم و خوشم اومد و لینک دادم ، چندتایی هم خوندم و خوشم اومد و خواستم لینک بدم و گشادیم اومد و می ذارم بعدآ ، یکی دوتا خوب می نوشتن ولی از اندازه فونتشون خوشم نیومد و به روی خودم نیوردم که ازشون خوشم اومده ، یکی دوتا هم نگو و نپرس !!!
پ . ن : این واژه " زکـــــــــــــــــــــی !! " افتاده توی دهنم و با هزارتا خاک انداز هم انگار نیم تونم ساعت 9 شب بذارمش بیرون ! ... زکی نداره ؟! ...

شما از ما نشنیده بگیرین ، ولی وقتی که فانی توی بیمارستان و این تنها بلند می شه می آد خونمون ، دلم می خواد جفت پا بیام توی چشم چپش ! ... دست پام نیست ...












   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org