نشستم دور یه میز بزرگ و کنار سرپرست ها

نشستم دور یه میز بزرگ و کنار سرپرست ها ... شدیم مسئول بخش خوش آمدگویی و بدرقه ! ... وقتی صبحه و دونه دونه وارد می شن سلام می کنیم و دست می دیم ، یه چند دقیقه ای مدیرای ارشد و چندتا از سرپرست ها می شینن و یه چایی می خوردن و باربندیلشون رو ور می دارن و می رن سر Field ... ما ها دوباره بلند می شیم و دست می دیم و خدافظی می کنیم ... فرض کن ، 2 ساعته اول هر روز صبح کارمون همینه ... به همین مضحکی ! ... حالا چطوری خودمون رو کنترل می کنیم که نخندیم واقعآ جای کنکاش داره ... هر جایی وقتی تازه واردی خیلی ناجوره ! ... تا وقتی که راه بیافتی و با همه آشنا بشی و تمام چم خم کار دستت بیاد ... مخصوصآ وقتی که مثله من باشی ؛ تغییر رشته داده بشی و فقط بخاطره مطالعه شخصی که داشتی و یه جورپزه ای که نشون دادی قبولت کرده باشن ... نشستم توی اتاق سرپرست ها و موردی که به دردم می خوره رو بهم می گن ! ... اما بیشتر دارم با دفاتر و صورت ها ور می رم که انواع و اقسامشون رو ببینم ... این دو سه روز اول اینطوری تا بریم توی Field !! ... داستان این Field هم دقیقآ مثل همون Office ! ... امروز که گفتن فردا می ریم سر Field خودمون ... فکر کنم من رو بندازن برای بانک پارسیان و پاسارگاد ! ... همونطوری که همه می آن و سراغ می گیرن که کدومتون تغییر رشته داده بودین ... حیف باید اخلاق کاری و حرفه ای داشته باشم و حرفی از صورت های مالی که می آد زیر دستم نزنم ، وگرنه خیلی چیزا دیدم که هر کدومشون عجیبآ غریبایی برای خودش ... مثلا با سرمایه سه میلیاردی در عرض یه سال یه میلیارد سود ویژه داشته باشی معجزه ست ! .. سالش برای 78 بود ... هنوز بعضی ها سر کار نیومده بودن ...

این شعر رو از سنایی خوندم ، خوشم اومد :

نه سيم نه دل نه يار داريم
پس ما به جهان چه کار داريم

غفلت‌زدگان پر غروريم
خجلت‌زدگان روزگاريم

اي دل تو ز سيم و زر چگويي
ما جمله ز بهر يار داريم

از دست بداده دسته‌ي گل
در پاي هزار خار داريم

هل تا نفسي به هم برآريم
چون عمر عزيز خوار داريم

اندر بنه صد شتر بديديم
اکنون غم يک مهار داريم

پ . ن : شمام خوشتان آمد ؟












   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org