شب اول که رسیدم اصفهان خواستم جماعت رو

شب اول که رسیدم اصفهان خواستم جماعت رو سوپرایز کنم که به شدت سوپرایز شدم ... رسیدم خونه خاله و با خوردن یه لیوان آب پرتقال و یه کم بادوم هندی و یه تیکه پیتزا احساس کردم که معده ام یه علائمی رو مخابره می کنه به مغزم ! ... سریع از خوردن دست کشیدیم و پریدیم توی تخت ! ... " سعید ! یه قرص ضدتهوع دارین بهم بدی ؟ " ... با نصف لیوان اب خوردم و تا سرم رو گذاشتم روی بالش از خودم پرسیدم حالا این چی بود که من خوردم ؟ ... " سعید ! این چی بود بهم دادی " ... " مل..." ... " OOoooooooGH " ... هنوز حرفش تمام نشده بود که گلاب به روتون شکفتم ! ... شب اول سوپرایز کردنم اینطوری بشه معنی این رو می ده که غلط می کنی چراغ خاموش می آی ! حالا که اینطوریه اینم سهم شما " ... یه کار مفید دیگه هم جز متهوع شدن انجام دادم که اونم درست کردن کاردستی بود ... سر یه ساعت چنان زندگی عشایری کاردستی کردم که دست هر چی ماکت بود از پشت بسته بود ... با خلال دندون و گوش پاک کن و گونی و نعنا و شوید و خلاصه آخرش از این کاردستی من هر بویی در می اومد ... نیکا + گرفت و برگشت خونه ! ... حالا هی بگین حسین بده و هنر نداره !! ...
به واسطه دوستی سعید و مخصوصآ علی با یه خانومی آشنا شدم ... من چقدر از لهجه اصفهانی برای دختر خانوما خوشم می آد ، همونقدر که برای مردا بدم می آد ... توی چند باری که با هم سلام علیک داشتیم ، بعضی وقتا اینقدر این خانم صادق و روراست حرفش رو می زنه که من به خودم عمیقآ شک می کنم ! ... بین خودمون بمونه !! با اینکه ماله یه شهره دیگست و خیلی به ندرت و توی دوران دانشگاه می تونم ببینمش ، دختر شیرینیه ... از اون خلق و خوهایی که هر کسی براش آرزوی موفقیت می کنه ...
دیشب به محض رسیدن خوابیدم اما بازم صبح به هزار زور و زحمت خودم رو بردم Office ... همون دفتر ولی اینقدر اینا office office کردن که ما نگیم office می میریم ... جای خوبیه ! ... محیط منظم و پر از دیسیپلینش را دوست دارم ! ...

پ . ن : اینقدر حرف برای زدن هست که اگه الان خودم رو کنترل نکنم همشون می سوزن ! ... تا بعد .












   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org