امروز پایتخت کار داشتم

امروز پایتخت کار داشتم ، توی خیابونی که همیشه پارک می کردم دیدم اندازه یه جای ماشین یکی دو تا صندوق میوه گذاشته و خالی مونده ... داشتم وراندازش می کردم که یه پیرمرد افغانی با موهای ریخته و ریش های سفید نامنظم اومد جلو ...
- می خوای بری کاسبی ؟
- نه ، می رم و یه ساعت دیگه بر می گردم .
- بر می گردی ؟ کی ! یه ساعت دیگه می آیی ؟
بالاخره بعد از 3 دقیقه مخ بنده خدا رو کار گرفتم راضی شد صندوقهای میوه ش رو برداره و من پارک کنم ... همینطور که ماشین رو به زور داشتم جا می دادم چسبیده بود به شیشه من مخ من رو کار گرفته بود که بهش یه شیتیلی بدم ...
- ما کلفت مآبم ! یه چیزی بده که فقیر نمونم .
منم دیدم توی اون قحطی جای پارک اینطوری بهم حال داده بهش یه چیزی دادم ... گفتم بهتر از اینه که بره توی حلقومه این پارکبان ها و دولت نفت دار !!! و رفتم .
رفتم و برگشتم ، دیدم زکی ! ... یکی دوبله ماشین رو چسبونده به ما و تنها راه در رو ، پیاده رو و شمشاد و جوبه ! ... پیرمرد خندان اومد ... با خودم گفتم " ا ا ا ا ا ا ... اینم کرد توی پاچمون !!! " ... هر چی بهش می گفتم این کیه ؟ چرا گذاشتی اینجا پارک کنه ؟ ...
- دیر آمدی ، این آمد !
- من فقط 10 دقیقه دیر کردم ، حالا کجاست صاحبش ؟!
- رفت .
- رفت ؟!؟!؟؟! ... کجا رفت !
ده دقیقه ای داشتم باهاش سر و کله می زدم و دیگه داشتم از کوره جدی جدی در می رفتم ... به سرم زد که همون چس مثقالی که بهش داده بودم رو بگیرم ...
- بابا من بهت یه پولی هم دادم مثلآ هوامون رو داشته باشی ! رفت ؟ یالا ... بهم بده پولی که بهت داده بودم رو ؟
آقا ما این رو گفتیم ... به رگ غیرتش برخورد ! ... چنان ناز و غمزه ای می اومد که دل آدم ریش می شد ... آخرشم با حالت قهر گفت اصلآ الان می رم صداش می کنم ... من بازم داشتم شاخ در می اووردم که " بمیری ، یه ربعه ما رو اینجا کاشتی بعد می دونی کجا رفته صاحبش ؟ " ... آقا رفتن دمه نگهبانی یه ساختمون n طبقه و امر کردن که نگهبانی زنگ بزنه فلانی رو صدا کنه بیاد ... ماشین رو که در می اووردم باز چسبیده بود به شیشه !! ... اندر احوالات بچه شناس بودنش باز مخمون رو کار گرفته بود ... اینجا همه من رو می شناسن ، 30 ساله اینجام ، اگه کسی ماشینش رو پارک نمی کرد از گشنگی مرده بودم ، شهرداری !! حتی شهرداری هم منو می شناسه ... حالا مگه این ماشین در می آد ... اما گذشته از این حرفا دستش درد نکنه ... چه داستانی داریم ما !












   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org