یه ملایی رو می ندازن زندان

یه ملایی رو می ندازن زندان ... قرآنش رو از زیر عباش در می آره و شروع می کنه به خوندن ... که در باز می شه و یه نفر دیگه هم توی سلولش زندانی می شه ... ملا به خوندن قرآنش ادامه می ده ... مرد تازه زندانی شده هم تا می بینه این ملا داره قرآن می خونه های های می زنه زیر گریه ... همینطوری اون می خونه و این یکی گریه می کنه ... ملا با خودش می گه بابا این مرده چقدر معرفت داره و چقدر صاحب بصیرت و تقواست ! با این آیاتی که من می خونم چطوری منقلب شده و داره گریه می کنه ... یکی دو ساعت می گذره و این مرده همینطوری اشک می ریزه که ملا دیگه دوووم نمی آره و به مرد می گه " توی این آیات چی می بینی که اینطوری از خود بی خود شدی ؟ " ... مرد جواب می ده " من یه بز داشتم ، وقتی تو داری قرآن می خونی ریشت همونطوری می جنبه که اون علف می خورد ! ... یادش که می افتم دلم براش تنگ می شه " ...

پ . ن : رفته بودم مسجد خوابگاه دانشگاه تهران ... تقریبآ برای شبای قدر 10 سالی می شه که می رم اونجا ... بخاطر جوه یا بخاطر یه چیزه دیگه که کسی که می ره بالای منبر بجای اینکه اشک آدم رو در بیاره می خندونه ! ... دیشب از 4 ساعتی که اونجا بودم 2ساعت مفید داشتم می خندیدم ! ...

پ . ن : کلاسای ترجمه همزمان ، آریانپور و دانشگاه بهشتی که می رم حسابی نمودارم رو می بره بالا ... به قول فواد هیچ چیزی هم که یاد نگیری هفته ای دو تا دو ساعت می خندی و شارژ می شی ! ... گاهی کمی زیادی جدی نبودن لازمه ؛ چی چی گفتم .












   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org