دم دماي اذون بود كه

دم دماي اذون بود كه اسباب و وسايل هم رسيد ... منم گذاشتم قابلمه هاي حليم و آش توي ماشين بمونه و پريدم ببينم اين كارگرا نزنن به در ديوار ... بعد از نيم ساعت اونا هم رفتن ... ما مونديم و يه خونهء تا خرخره پر از اسباب و اثاثيه ... همه گشنه ! ... دمه اذان هم كه آدم غم مي گيرتش ، ديگه نور علي نور !!! ... اما خب وقتي كه شروع كرديم به كار كردن و تميز كاري ها و چيدن لوازم كم كم خونه تازه داشت خونه مي شد ... از اون حالگيريه اوله كار هم كم كم ديگه خبري نبود ... خونهء فاني هميشه خوشگله ... يعني چه تهران باشه و چه نباشه من با همه چيزش حال مي كنم ... فرداش كه ديگه خورده كاري ها مونده بود قشنگي هاي شهر هم داشت معلوم مي شد ... يه سري هم بيمارستان جديدش زديم كه اونم حرف نداشت ... حتمآ يه ايرادهايي داشته اما اينقدر ذهنيتمون رو نسبت به شهري كه 4 سال بايد توش فاني بره بيمارستان خوب كرده بوديم كه فقط خوبي مي ديديم ... اگه هم ايرادي بود سعي مي كردم يا نگم يا اگه هم مي گم راه حلش رو هم داشته باشم ... اما خدايش شهره خوبي بود ! ... خيلي بهتر از خيلي جاهاي ديگه ... داشتم به اين فكر مي كردم كه اين دكترا هر چقدر هم كه ويزيتشون باشه نوووووشه جونشون باشه ! ... بازم از خونه نمي تونم connect بشم ... هر بار كه يه كاري داريم اين pc هم برامون عشوه شتري راه مي ندازه ... يكي گفت برو سر كلاس بچه هايي كه رياضي مي خونن ؛ به دردت مي خوره ... دارم فكر مي كنم چرا هر جا كه مي رم بايد اين حساب ديفرانسيلي كه با هزار سلام و صلوات ترم سوم پاس كردم بازم سر و كله ش پيدا بشه ؟؟ ...

پ . ن : خيلي حرف مونده براي زدن ... وقتش كه پيدا شد يكي من رو خبر كنه !












   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org