وقتي به بن بست مي رسي

وقتي به بن بست مي رسي يعني همين ... افتادم دنبال جمع آوري اطلاعات لازم كه اصلآ اين دكتري finance چه صيغه اي هست كه مي خوام ببينم برم يا كه نرم ؟!؟؟ ... اگه نخوام برم که برنامه معلومه ، راحت و آسوده می شینیم می خونیمون و یه کاری می کنیم و زندگی پیش می ره ، اما اگه بخوام ادامه بدم دیگه کار موضوعیت نداره ، باید برم دنبال زبان و کارای علمی و پژوهشی و از این حرفا که لزومآ توش پولی هم نیست ... تا که امروز چشمم افتاد به ساعتای قبل از فوت پروفسور حسابی روی تخت بیمارستان ژنو ... غذای دست نخورده و سرد شده ، دستگاه های خاموش و بی استفاده ، همه قطع امید کردن ، پروفسور سرش توی یه کتابه و روی پتوی بیمارستانش هم یه روزنامه افتاده ... نشد عکس رو آپلود کنم وگرنه همه می دیدن ... حالا ما نخواستیم پروفسور بشیم ... اما می تونیم که یاد بگیریم ... جناب پرستار هم تا عکس رو گرفته به عنوان یه عکس تاثیر گذار ثبت کرده ... حالا من تاثیر نمی گیریم خاک بر سر من ! ... امروز جواب یه شهروند پر رو و گستاخ رو به شدت هر چه تمام تر دادم و حسابی ادبش رو گذاشتم کف دستش ... اما اگه بهش حرفی نمی زدم توی حرفم عقده می شد و فردا پس فردا تبدیل می شد به سرطان ...

پ . ن : فردا و پس فردا ما اشغالیم ... بوق بوق بوق بوق بوق بوق بوق !












   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org