جلومون یه هویج آویزون کرده

جلومون یه هویج آویزون کرده و هر جا بخواد ما رو می بره با خودش ... می کشه چپ می ریم چپ ، می بره راست می پیچیم راست ، بالا ببره سرمون رو می بریم بالا و همونجا می ایستیم ... ساده تر از این آخه ! ... به گذشته فکر می کنم بیشتر می مونم که کی بهم گفت این کارا رو انجام بدم که دادم و اینطوری شد ... حتی خیلی خنده داره وقتی برای ارشد شروع به خرید کتاب و ثبت نام چندتا دوره کردم کاملآ سر خود بود ... رفتم از خزانه چندتا تراول برداشتم و به مامان گفتم من 500 تومن برداشتم و دوتا برگه هم از دفترچه چک بابا کندم ... شاید تا مهر یا آبان هنوز دنبال کارهای IT بودن برام ... اصلآ کی این مسائل رو گذاشته جلوی پام ... چیزی که هیچ کف بینی نمی تونست از توی فنجون قهوه ام ببینه ... هنوزم افسارمون دستشه ... هیچی دست خودم نیست انگار ... احساس می کنم اونه که داره چراغ های راه رو برام روشن می کنه ... لازم نیست تمام مسیر برات روشن باشه ... فقط باید چند متر جلوت رو ببینی ، کم کم وقتی پیش می ری تمام مسیر به مرور روشن می شه ... جلوی پا آدم روشن باشه انگار تمام مسیر روشنه ... چه تشبیه قشنگی داره ! ... خودش داره دونه به دونه هر قدم رو مشخص می کنه ... مثل بچه ای که داره تاتی تاتی می کنه و هر جا دستش رو بکشیم همونجا قدم رو می ذاره ... شاید می خواد نخوره زمین اما چند تا قدم اینطوری بره برای خودش یه چند متری می شه ...

پ . ن : شده حکایت زندگی ما ... دارم کم کم می فهمم که هر هفته یا هر ماه که می گذره یه تکونی دادم خودم رو ... کسی که چیزی برای باختن نداره ، نگران هیچ شکستی هم نیست !












   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org