نشستم آخر روی صندلی

نشستم آخر روی صندلی ... حس می کنم تمام روز داشتم می دویدم اینور اونور ، در حالی هیچم اینطور نیست ... تا 10 که خواب بودم ، تا 11 داشتم بستنی می خوردم ، بعد از اون تازه فهمیدم که پروژه مالی1 رو باید تحویل بدم تا 4شنبه و نشستم به ادامه حل کردنش ؛ اینقدر مشغولم کرد که نفهمیدم نهار رو چی بود و چی خوردم ! ... یه دفعه ساعت رو دیدم فهمیدم کلاس مالی2 نیم ساعت دیگه شروع می شه ... چطوری رسیدم خودمم نمی دونم ... رانندگیم بزنم به تخته حرف نداره ... 3 ساعت روی صندلی مثلآ آروم گرفته بودم اما بازم داشتم با اعداد پروژه سر و کله می زدم که تمام ناهماهنگی هاش رو گرفتم ، منشی دکتر زنگ زد برای یاددآوری جرم گیری ، دستش درد نکنه که واقعآ احتیاج داشتم ... اسمش جرم گیریه ، فقط حال من رو می گیره ... تعطیل شدیم باز بدو بدو رسیدم خونه ... شام و فیلم و الانم با یه آستین حلقه ای و شلوارک آماده در حال انجام آخرین عمل روزانه که نوشتنه ... 1GB تا خرخره، mp3 ریختم روی گوشی ... امروز با خودم گفتم خجالت داره بابا، حداقل یه کم از این بلغورات VOA رو بریز بلکه تویه این Listeningت یه فرجی حاصل شد ... اینم قسمتی از برنامهء دو سال آینده ما مخصوص فیلد زبان ...

پ . ن : روز 2شهریور، ساعت سی دقیقه بامداد توی آسمون دو تا ماه دیده می شه ... اون یکی زحل ه ! ... اگه از دستتون رفت باید تا سال 2287 صبر کنین تا بتونین ببینین ...

پ . ن : من هیچ وقت نمی تونم تصور کنم که سه دسته از مردمی که توی مترو می بینم چطوری فکر می کنن ! ... 1. کسایی که از در ورودی ایستگاه میرداماد خارج می شن و از در خروجیش وارد می شن ، همیشه به دیگران تنه می زنن ... 2. کسایی که روی پله برقی ها به طرف بالا یا پایین می دون ، انگار که ش.ا.ش دارن و نمی تونم صبر کنن خود پله اونا رو برسونه ، همیشه هم به دیگران یه سقلمه ای می زنن ... 3. کسایی که وقتی مترو تازه می رسه میرداماد و سرعتش رو داره کم می کنه از روی صندلی های خودشون بلند می شن و می چسبن به درها و منتظر که درها باز بشن ، تا درها باز شد انگار که از قفس آزاد شده باشن می جهن بیرون ، همیشه هم همدیگرو هل می دن ...












   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org