با فکر یه نیمروی درست و حسابی

با فکر یه نیمروی درست و حسابی از تخت خودم رو کندم ... نصفه قالب کره و دو تا تخم مرغ و یه چایی اساسی ... هنوز لقمه آخر نرفته بود پایین که یادم افتاد برای این امتحان اندازه درخت هم بارم نیست ... لباس پوشیدم که عزم ملی کنم ؛ مسج رسید " پایه صبحونه هستی ؟ " ... علیرضا بود ، همین رفیقمون که مثل من از کامپیوتر تغییر رشته داده ، اما به حقوق ! ... " گوره بابای درس ! بریم صبحونه ... " ... با فواد رفتیم یه املت دیگه هم زدیم و ساعت شد 12 ... موندیم چی کار کنیم ؟؟؟ ... که پیشنهاد داده شد بریم انقلاب تنیس ... خلاصه تنیسی رفتیم ... می گن توی انقلاب ورودی همراه 3 تومنه ... اما اگه همراه بره توی صندوق عقب براش مجانی در می آد ... امتحان کنین ! ... 3 ساعتی بازی طول کشید ... قرار شد عصر برای سوپرایز کردن یکی از بچه ها با خانومش بریم کیف براش بخریم ... من که همون اول زیاد علاقه ای نشون ندادم ... موند علیرضا و فواد که ok دادن ... نکته جالب اینجا بود که خانم به دوستمون زنگ زدن " من و فلانی داریم می ریم کیف بخریم " ... این رفیقمون هم ناراحت ... علیرضای مثل کسی شده بود که نه راه پیش داشت و نه راه پس ... تمام مدتی که برای سری دوم رفته بودیم علیرضا گوشی به دست بود ... محمد جــــــــــــــــــان هم اومد ... عصر شد که یادمون به ناهار افتاد ... اینبار بهاران دلش سوخت و بساط ش رو پهن کرد ... آخه ساعت 5 بعدازظهر کی ناهار می خوره ؟ ... حالا هم برنامه سینا و فیلم ه ... به این می گن یه آخر هفته بی کتاب ... زیاد خوردیم فقط ... وگرنه من حالم خوبه ! ... همه این ماجراها از همون فکر نیمرویی سرچشمه می گیره که صبح با دنده ش بلند شدم ...

پ . ن : قرار شده چند وقتی مامان بره پیش فانی ... من هم برم اصفهان ..." به این می گن نخود نخود هر که رود .............. ! "












   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org