باید برم پیشش

باید برم پیشش ؛ این رو با تمام وجودم دارم حس می کنم ... به زبون نیورده ولی می دونم می خواد ازم ... بیشتر از اون خودم احتیاج دارم ... پنجم ماه آینده، تاریخ امتحان قطعی شد! همون شب راه می افتم می رم ... حتی اگه برای 1 روز بیشتر نتونم بمونم !! ... نمی دونم چرا بعد از امتحان و مخصوصآ بعد از قبولی اینطوری شدن بقیه ... من فکر کنم همون آدم قبل هستم اما اونا اینطوری باهام برخورد نمی کنند ... مخصوصآ بعد از این چند مدتی که خودم رو مشغول کار و دوره های مالی کردم ... نمی شه زیاد توضیحش داد، نمی شه گفت قبلآ نبوده، حتی نمی شه گفت که دلیلش چیه ! یه موردیه که فقط خودم دلیلش رو می دونم ... هر چی زودتر خودم رو از حال و هوای پارسال کاملتر دربیارم بهتره ؛ هنوز یه کم مونده ! کار داره هنوز ... دیروز یه بحثی در مورد امتحان آخر دوره پیش اومد و منم چند جمله ای قاطی حرفا شدم ... آخرشم از طرف بچه ها موضوع رو به استاد گفتم و به نتیجه خوبی هم رسیدیم ... همه راضی و پیروزمند !!! ... اما چیزی که عجیب بود ، همه کلاس من رو به اسم می شناسن در حالی که من فقط به چهره اونا رو دیدم ... همیشه باید توی چشم باشم انگار ، حتی اگه ردیف آخر بشینم و هیچ صدایی ازم در نیاد ... بخاطر جو کلاس هیچ تیکه ای هم نمی شه انداخت ... دیگه هیچ کاری توی کل دوره نداشتم ... سوال کردن هم ماله بچه درس خون هاست ... امروز پروژه مالی رو شروع کردم برای اینکه تا روز امتحان تحویل بدم ... قیافه اش خیلی وحشتناک بود ! اما الان 3/1 انجام شده ... مثل تمام کارا چهره ترسناکی داشت و حرفی برای زدن نداشتش ...












   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org