آفتاب زده توی اتاق

آفتاب زده توی اتاق و من داشتم یه خواب خوب می دیدم ... انگار که می دونستم بعدش توی خوابم چه اتفاقه خوبی می افته اما دلم می خواست ببینمش که اتفاق هم می افته ... جوری شده بود که خودم اتفاقات خوب رو پشت سرهم تبدیل به واقعیت می کردم ... می خواستم فلانی این کار رو انجام بده و این حرف رو بزنه ، تا بهش فکر می کردم همون کار رو انجام می داد و همون حرف رو می زد ... البته الان از بازیگرای خوابم چیزی یادم نمی آد ولی چسبید ! ... توی این خواب و خیال بودم که تایر ماشین پنچر شد و باید می رفتم تایر رو عوض کنم و بدم برای پنچرگیری ... بنزین هم باید بزنم و بعدشم برم خونه فانی اینا ... بعدشم برم ملی یکی دو صفحه کتاب رو بزنیم به کمرمون و بعد مترو و کلاس مالی و شب هم خونه !!! ... تازه فهمیدم از پنچر شدن ماشین به اینور همش واقعیته ! ... صدای مامان بود که داشت خوابم رو پیش می برد ...

پ . ن : بلند بشم که این خواب به درد عمم می خوره ! ... بعد از 3 سال دارم سیاوش گوش می دم ... هنوز تک تک بیت هاش یادم مونده ... من عاشق " قاب شیشه ای " ام ... جایی که گذشته هام مثل تصویر از تو قابش می گذره / پشت قاب بی نفس / مثل اون پرنده که دلش گرفته توی قفس / مثل یه حقیقته رفته به باد / من با خود می بره مثل یه رویا توی خواب ............ !

windowlight.jpg











   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org