امروز عجب ماراتنی بود

امروز عجب ماراتنی بود ... کم مونده بود عینهو توی بقالی ها که سر نیم کیلو پیاز چونه می زنن ، برای تعیین درآمدی که می خواستم هم چونه بزنن ... یه مشت آدم بی سواد که چشماشون با دیدن گزارشم از حدفه در اومده و آب از لب و لوچشون راه افتاده و به نفری رو برای کارای پیاده سازیشون معرفی کردم و خلاصه توی 4 سال اخیر این اتفاقات تنها پیشرفتشون حساب می شه ، باز حاضر نیستن حق مطلب رو ادا کنن و اینقدر خساست به خرج ندن ... یکی بهشون بگه اول با آستینت آب دهنت رو که آویزون شده پاک کن ، یه کمم برو اتاق بغلی به خودت و هیجاناتت مسلط شو ، بعد که تونستی خودت رو کنترل کنی بیا بگو این که کاری نداشت ... اما بازم بخاطر همون اصل "خراب نکردن پل ها" بازم خیلی ریلکس جواب می دادم حتی بستنی هم باهاشون خوردم ... پشت تلفن باز چیزی رو که دقیقآ 2 برابر حرف اونا بود مطالبه کردم ... حالا هم اصلآ برام مهم نیست قبول کنن یا نکنن ... می خواستیم می رفتم پاچه بالا می زدم برای گل لگد کردن ... شرف داره بخدا ! ... شرکت های خصوصی همینه دیگه ... فکر می کنن بقیه کارگرشون هستن که باید برای پول چاپ کنن و برای یه پاپاسی هزار با دولا راست بشن ... تا وقتی کسی حقم رو نده پسر مدیر عامل با ابدارچی برام فرقی نداره ... امروز که دوباره زنگ زدن بهم برای آخرین درخواستم بازم روی حق خودم ایستادم ... اما این بار باید از یه شرمندگی دیگه هم در بیام ... خواب دیدم برای پنبه کردن رشته هاشون ... اونم درست و حسابی ! ... یه ضرب المثل بریتانیایی می گه "Dont bite the hand , feeds you " ...

پ . ن : تا ببینم اونا چقدر کم می آرن ... گرچه اگه هم کم نیارن ، اون کار با این سطح انتظار پول دادن همیشه همونطوری می مونه ... بدون هدف، بدون طرح، بدون برنامه ریزی، بدون تعیین خروجی و بدون هیچ پیشرفتی .... از ما گفتن !












   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org