پسرک توی مترو دست به سینه

پسرک توی مترو دست به سینه بین مامان و باباش نشسته ... شلوارک لی پاشه ... من رو یاد بچگی های خودم می ندازه که همیشه یه شورت لی پام بود ... چقدر دوسش می داشتم ... تا مترو به ایستگاه مفتح می رسه ... قطارهای آخر روز نمی دونم چرا اینقدر ترمز های شدید می کنن و تا می رسن به ایستگاه ها میخکوب می شن ... بازم خوبه یه سیستم روی حساب کتاب داره و نمی ذاره همشون گاز بدن و مسابقه بذارن هر کی زودتر تا شب شد بره خونش ... آره اینجا بودم که مترو رسید به مفتح و ترمز میخ گرفت و پسرک دست به سینه از اینور ولو شد اونور روی مادرش ... خوشش می آد بچه ! ... همینطوری دست به سینه سر می خوره طرف باباش و باز خودش رو ول می ده باز روی مادرش ... مامانه هم خم به ابرو نمی آره ... ایستگاه بعدی که می رسه همین آش و همین کاسه ست ... مترو ترمز میخ می گیره !! ... اما موقع حرکت با یه شتاب شدید پسره پر رو می افته روی باباش ... باباهه هم هیچی نمی گه ... بعد از یه ایستگاه دیگه جریان از این قرار می شه که پسره دست به سینه از اینور خودش رو سر می ده اونور و با دست و آرنج هاش پک و پهلوی مامان باباش رو مورد عنایت قرار می ده ... می ریم و می ریم ... لامصب این واگن های مترو هم بیشتر سبیه یخچال های مخصوص حمل گوشت قرمز شده ... بس که تهویه هاش ، ببخشید فریزش هاش خوب کار می کنه ... جماعت تکو و توکی هم که ایستادن عینهو گوشت قربونی اویزوون میله ها هستند ... داریم می رسیم به میرداماد که یاد اون پسره می افتم که شورت لی من رو پاش کرده بود ... حالا علاوه بر خودش ... مامان و باباش هم دست به سینه نشستن و دارن روی صندلی های خالی پک و پهلوی هم رو مورد عنایت قرار می دن ... همینه دیگه !! .. به بچه بخندی از سر و کولت می ره بالا ...

پ . ن : دوره آخر زمون شده به جون عزیزت !
پ . ن : امروز اولین روز کاری توی شرکت جدید بود ... حرف های جالبی رد و بدل شد که اینقدر خسته ام جالبیش رو می بخشیم به تنبلیمون !!! ...
پ . ن : فقط خدا کنه یادم بمونه چی گذشت ... حیفه برای خودم نمونه ! ...
پ . ن : چقدر خوشحال شده بود که کارم درست شده ... اونقدر صادقانه شادیش رو نشون داد که متعجب غرق حرف هاش بودم ... چقدر بعضی ها زندگی رویایی ای دارن !












   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org