یه مدتی بود که هوا همش بارون می زد

یه مدتی بود که هوا همش بارون می زد ... تمام قطراتی که ریخت پایین به کنار اون چند قطره ای که ساعت 2 بعد از ظهر ، توی یه هوای آفتابی و گرم و آسمون صاف از تک تیکه ابر بالای سر منم ریخت پایین هم به کنار !!! ... اول فکر کردم یکی داره از بالا اب می پاشه ؛ اما با خودم گفتم " آخه IQ !!!!! توی این فضای باز دمه در ملی ؛ از کدوم بالا پشت بومی کسی می تونه روت آب بپاشه !!!! ... " ... بالاخره مفتخر شدیم که در ظهر یک روز گرم مردادی خدا برامون آبپاش فرستاده ... شرمنده کردی اوس کریم !!! ... دیگه چیزی به اسم ساعت درونی فکر نکنم توی من وجود داشته باشه ... قاعدتآ باید می داشت اما با وضعیت این هفته و مخصوصآ چند روزی که گذشت بلکل باید مختل شده باشه ... راه درست کردنش هم اینه که به زور هم که شده ساعت 12 برم توی تخت و اگر در حال استحضار هم بودم ساعت 7 خودم رو به هر جون کندنی هم باشه از زیر پتو خلاص کنم ؛ عین دوران ملی !!! ... نه مثل این هفته که ساعت 4 صبح تازه عزم خواب بکنم ... دیشب مریم رو بعد از 2 سال دیدم ؛ چه روزگاری شده ... آخرین بار عروسی فانی بود ! ... می گفت " گنده شدی ، هیکلی و وزنی و استخون ترکوندنی " ... بعد از 2 سال ندیدن چه چیزایی که به چشم نمی آد ...

پ . ن :
عجب فیلم میخ کوب کننده ای این فیلم the Machinist .... من یه ایرادی دارم ... اسم هیچ نویسنده کتاب ، شاعر شعر ، بازیگر فیلم و امثالهم رو یادم نمی مونه ... بد نیست یکی دوتا اسم مواقع ضروری آدم بتونه بلغور کنه ...

پ . ن :
همسفر تنها نرو بذار تا منم بیام
سرنوشتمون یکی هردومون مسافریم
تازه از راه رسیده هنوزم خسته راه
همسفر تنها نرو بذار تا منم بیام
سخته دل کندن از این شهر و دلبستگی ها
موندن از خونه جدا با همه خستگی ها
جون به لب هام رسیده تا به کی دربه دری
گرد غربت رو تنم که بازم باید بری
بذار تا خستگی از این تن خسته بره
....
.........
من عاشق این چند بیت شعرم ... نمی دونم از کیه و حتی کی خونده ! ... اما پیرمرد خوند و علی گیتار زد و من فیلم گرفتم ... ساعت 3 شب - اگه اشتباه نکنم- کنار رودخونه بودیم ... بار اولی بود که این شعر رو می شنیدیم ... عجب صدای داشت ...












   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org