ایمان رو زیر پل میرداماد پیاده کردم

ایمان رو زیر پل میرداماد پیاده کردم ... چند متر جلوتر یکی از بچه های حقوق ایستاده بود ... بوق زدم که بیاد حداقل تا یه جایی برسونمش ... خندان بهم گفت "بابام سکته کرده !!! منتظرم یکی بیاد دنبالم برم بیمارستان ".
- اااااااااا !!! ... جدی ؟ الان حالش چطوره ؟ بخیر گذشته ؟
- (بازم با خنده و خوشحالی) آرررررررررررره بابا .. حیف ! کاش می مرد راحت می شدیم بخدا .
تعجبم رو پنهان می کنم ... فکر می کنم دوستمون داره با این شیوه خودش و نگرانیش رو کنترل می کنه .
- بیا من می رسونمت ... سوار شو !!
- نه حسین جان ؛ برو ... داریم هوا می خوریم ؛ خوشیم !
- کجا سکته کرده ؟ بازم خدا رو شکر زود بردنش بیمارستان .
- توی شرکت ! ... قربونه کارمنده برم حرصش داده ، زده چپش کرده ... نمی بردنش بیمارستان بیشتر قربونش می رفتم .
- ای بابا !!! ... خوبی ؟ ... اصلآ حالت خوش نیست ... داری هزیون می گی !؟
- چه هزیونی آقا ؟؟ ... (با خندهء هرهر) ... چپه شده توی بخش ویژه ! ... خنده داره بخدا .
- باره چندمه سکته می کنن ؟ سابقه داشتن !
- نه !!! ... دست دختره درد نکنه که سکته ش داد واسه اولین بار ... برم بهش بگم بازم از این کارا بکنه !!! باید (....) دختر رو بوسید !
( باز می خنده ... منم که گیج شدم بخندم یا ناراحتی بروز بدم ... دعای خیر کردن بهترین راه حل ! )
- ایشاالله که زودتر خوب بشن .. !
- نه آقا ! بمیره ... چند روزی سیاه می پوشیم فوقش و دیگه راحتیم ! ...
کم کم داشتیم علاوه بر شاخ های روی کلمون دم هم در می اووردیم ...

پ.ن: روزگاره دیگه ! ... گاهی به این غریبی می شه ...












   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org