بس که ما پسر جماعت

بس که ما پسر جماعت برای خودمون (خودمون که نه ! دخترا منظور) کلاس می ذاریم و کلاس می ذاریم که دیگه حالم از هر چی میز و صندلیه بهم می خوره ... یه سری اسم کافهء و سگپزیای تهرون رو بلغور می کنیم ؛ لباسای مارک دار به خودموون آویزون می کنیم ؛ گوشی های N تومنی دنبال خودمون ره می ندازیم ؛ سوار ماشین هایی می شیم که ارزه خریدنشون رو باباهامون داشتن ؛ حرف هایی می زنیم که معنیشون رو بلت نیستیم ؛ باد می اندازیم توی سینمون که فلان مدرک رو دارم ؛ می ریم سه تا دمبل می زنیم و صدتا قرص می خوریم تا هیکلمون بیافته توی لباسمون ؛ به الافیمون می گیم شرکت زدیم ؛ به وقت تلف کردنمون می گیم مراودات اجتماعی داریم ؛ شبای جمعه چندتا مکان خاص نشون می کنیم و یکی در میون پلاسه اونجاهاییم ..... واقعیته !!! ... ولی وقتی تکونمون می دن می بینن هیچی نیستیم ... از دوران دبیرستان و دانشگاه که یه 40 نفری می شیم ؛ فقط ما سه نفر موندیم که زهرمار نمی خوریم ، سیگار نمی کشیم ، Open Relationship هم نداریم و حداقل یه چیزی بارمونه ... هر کی رو از یه ور بگیری از اونور ول می افته ... دلت می خواد بگم ویشنوفکا رو چطوری درست می کنن ؟!؟! ... خوشحالم توی تهران زندگی می کنم ... پس فردا که فکر می کنم می گم " بود و نشدم !! " ؛ نه " نبود و معلوم بود که نمی شدم ! " ... عجب ریتم درهم برهمی داشت حرفهای توی مغزم ... از چی شروع شد و به چی ختم ... خودمم نفهمیدم ؛ اما همینی که هست ختم کلوم ! ...


پ . ن :
و بچه ام نمی گه " بابام + بود !!! طفلی کسی بازیش نمی داد . " ....












   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org