بازگشت به حالت آدم وار

بازگشت به حالت آدم وار ... اين تنها جملهء آدم وارانه ايه كه مي شه در مورد مكاني به اسم ملي - كتابخانه ملي جمهوري اسلامي ايران - استفاده كرد ... چقدر چسبيد ديدن آرامش واقعي كه بايد توي يه كتابخونه باشه ... خلوت و خوب ... يا به قول اصفهوني ها خلوِت و خُب ... واقعآ آدم كيف مي كنه سكوت ملي رو دوباره بعد از سال ها مي بينه ... اميدوارم حداقل تا آخر تابستون كه هوا گرمه و كسي واحد نداره همچنان اوضاع همينطوري باشه ... يه خواب تخيلي ديدم كه نگو و نپرس ... يعني فيلم تخيلي ديده بوديم ... داستان تخيلي خونده بوديم ... حرف تخيلي شنيده بوديم ... اتفاق تخيلي فرض كرده بوديم ... خلاصه تمام افعال تخيلي رو صرف كرده بوديم الا ديدن رويا و خواب تخيلي ... حالا خواب چي ديدم ؟!؟! ... خواب ديدم كسي رو دوست دارم ... يا بعبارت ديگه اونم من رو دوست داره ... زياد طول نكشيد ... اما تو بغل هم بوديم و مشغول بوسيدن ... هيچي ديگه يادم نمي آد ... اينكه چه ريختي بود يا چي پوشيده بود ... نه از خواب پريدم و نه خواب ديدنم ادامه داشت ... مثله اينكه كانال تلويزيون رو عوض كني ؛ خوابمون هم يهو عوض شد و رفت توي يه دفتر اداري و كار و محيط رسمي ... با تمام اين حرفا چند ساعت بعد كه از خواب بيدار شدم ... هنوز چشمام رو درست باز نكرده بودم كه خوابم يادم اومد ... فقط همين كه چي ديدم و هيچي از جزئيات و مخلفاتش ...به قول شاعر : " مدعي خواست كه آيد به تماشاگه راز ..... دست غيب آمد و بر سينه نامحرم زد " ... براي همينه كه مي گم خوابم چيزي ماوراء خواب هاي معمول و تخيلي تر از داستان هاي ژول ورن بوده ... مي نويسم براي اينكه هيچ ربط و هيچ ارتباطي به روزگارانم نداره ... دلمون مي خواست كه واقعيت داشته باشه ولي آدمي كه من باشم به درد اين احساسات نمي خوره ... نه براي داشتنش بيشتر براي القاء كردن به ديگران ... حداقل توي اين حال و احوالي كه باز روي مرز بي حسي دارم قدم مي زنم ... اعتراف مي كنم يكي از نادرترين خواب هاي بود كه توي اين 24 سال ديدم و يكي از خواب هايي كه بايد بنويسم ... وگرنه ديدن حضرت موسي و عيسي كه نوشتن نداره ... يه متن خيلي تاثيرگذار مي خوندم ... تويه يه جمله نتيجه هاي حاصل شده رو مي گم " دختري رو كه مي خواستيم بدست نيورديم ؛ بريم دنبال پول درووردن " ... يادم باشه بنويسم از فرار اين روزام !!! ... يكي مي گفت تا خودت رو دوست نداشته باشي نمي توني بخواي كه ديگران دوست داشته باشن ... كلامش متين !!! ... اما مشكل من دوست داشته نشدن از جانب خلق الله نيست ... كسايي كه هستن دارن !!! ... اما به درد كسي كه هنوز نيست نمي خورم ... به شدت هم دارم اصرار مي كنم به بدرد نخور بودنم براي تازه واردين ... به فاتحه براي من و قلب داغونتر من بخونين و رد بشين ... بهترين راه حل ! ...


پ . ن :
از ذكرهاي اين روزها ... :
Nights in white satin
Never reaching the end
Letters I've written
Never meaning to send
Beauty I'd always missed
With these eyes before
Just what the truth is
I can't say any more


پ . ن : تمرين نوشتن از براي نخوندن مي كنم ... حالا هي بچرخ توي اينترنت و يه مشت خزعبل بخون كه جماعت بي ريا مي نويسن براي رسيدن به چيزي كه فكر مي كنن راه رسيدن بهش اينطوريه ؛ " به در بگو تا ديوار بشنوه " ... و خدايا تمام دل هاي ساده را بيامرز ! ... آمين ...












   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org