ساعت 3 ... بعد از نماز صبح

ساعت 3 ... بعد از نماز صبح ... کفش هام رو جفت کرده بودم کنارم و نشسته بودم روی سنگ های صحن ... ساعت و موبایل رو هم جفت کرده بودم کنار کفش هام ... صحن آزادی بود به گمونم !!! ... همونی که طاق طلایی داره و وسط یه حوض بزرگ ... سمت چپش گلدسته یه مسجد ، نه مسجد گوهرشاد !!! .... بالای طاق طلایی می شه گنبد و یکی از گلدسته ها رو دید ... شب عیده ... صحن نسبت به صحن های دیگه سوت و کوره !!! ... همه جا چراغونی و روشن ... سبز و قرمز ... تفریحم این بود که بشینم و به تک تک چراغها نگاه کنم و ببینم چندتاشون سوخته !!! ... صدای آب فواره های حوض می آد ... نمی دونم دارم به چی فکر میکنم ؟؟؟ ... نگاهم می افته سمت راستم ... دمه یکی از اتاقک هایی که دور تا دور صحن ساختن ... یه دختر و پسر نشستن و دارن حرف می زنن ... روبروی هم !! ... دختره تکیه داده به دیوار و پسره جلوش دولا شده روی سنگ ها داره به گوشیش و بندش بازی می کنه ... تابلوه دارن راجع به چی حرف می زنن ... آخه یکیشون زل زده به طاق ایون حجره و پسره خودش نگاهش رو انداخته روی سنگ ها ... منم که همیشهء خدا فضول این صحنه ها !!!! .... تیز می شم و مثلآ هنوز دارم فکر می کنم به حال و اوضاع خودم ...
- دختره : " شما تعریفتون از زندگی چیه ؟ "
- من : " من ؟!؟ عجب سوالی ! ... داشتن یه سری هدف برای تلاش کردن ؛ داشتن کار و یه سری امکانات زندگی راحت و مناسب درخور شخصیت خانوادگی ؛ داشتن یه خدا که یادش باشی ؛ داشتن یه امید که زندگی کنی ؛ داشتن یه خدا هم روی زمین ... !! "
مثله برق جواب خودم از مغزم می گذره ...
- پسره : " به نظر من توی زندگی باید همه چیز برای خدا باشه ............... " و الی آخر !
- من : " گند زدی که !! بگو دوسش داری و خودت رو خلاص کن ... چرا جفنگ می گی ؟! به ترکستان رفتی که پسر ؟! ... " ... اینجاست که فرق یه پسر با تیپ من با یک پسری با تیپ اون معلوم می شه ... ( از ذکر تیپه عنصر ذکور ذکر شده ، مذکوریم !!! )
حواسم پرت می شه به گنبد و فکرهای خودم ... بیست دقیقه بعد باز معطوف صحبتشون می شم ...
- دختره : " آدمها به نظر من خیلی شبیه به هم هستن اما خیلی با هم فرق دارن ... سرنوشت ما هم .............. "
یه بچه هه جیغ زنان می دوه دنبال کبوترهای صحن و نمی ذاره بشنوم سرنوشت اونا بالاخره چی شده ؟!؟!؟ ... اما می شد حدس زد که یا دخترخانوم آقا رو گذاشتن توی آب نمک یا چنان زدن توی حال پسره که تا مدتی بره برای خودش ... یکی بهش بگه آخه دختر !!! نیلوفر !!! ... نه ببخشید ... آخه خواهره من ؛ آخه همشیره ؛ آخه حاج خانوم اصلآ !!! ... دوست داره که نصفه شبی نشسته توی سنگ های سفت حرم و به حرفات گوش می ده ...
باز هواسم پرت می شه به چندتا خانومی که با روبنده دارن راه می رن ... از عربی جیغ زدن دختر 2 سالشون معلومه که عرب هستن ... ویلچر مادربزرگ براش روروءک شده ... مادربزرگ بخت برگشته رو از اینور صحن می بره اونوره صحن ... مادربزرگ هم روبنده داره اما می شه حدس زد که از ترس رنگس مثه گچ شده !!! ... بچه هه با نوک پا استاده و دستش رو گرفته به دستگیره های ویلچر و برای حفظ تعادلش باید تد تند پا عوض کنه تا نخوره زمین ... جلوش رو که نمی بینه ... اما مادربزرگه می بینه که چطوری جماعت خودشون رو از راه ویلچر متحرک می کشن کنار و جاخالی می دن ... ماشاالله بقیه خانوم های نقاب به صورت هم عینه خیالشون نیست ... به گمونم عروس ها هستن که دارن از مادرشوهر انتقام می گیرن ... نمی تونم جلوی خنده ام رو بگیرم ... صحنه خیلی مضحکی شده ... مادربزرگ یا همون مادرشوهر بیچاره حتی جوون نداره میله چرخ ها رو بگیره و ترمز کنه !!! ... نکنه مادربزرگ خوابـــــــــــــــــــــــه !؟!؟؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟ ....

پ . ن : برمی گردم سمت اون دوتا .... پسره نیست ... ندیدم با گریه رفت یا لبخنده !!! ... با ضدحال و صحبت های فلسلفی خانوم که فکر کنم در حال تفکر عمیقی ترک صحنه گفته باشه ... یه حسی دارم که به جنس لطیف نمی آد حرف از منطق و صحبت های عمیق عاقلانه بزنه ... دست خودمم نیست ... همونقدر که یه پسر ابله می شه موقع نازک حرف زدن و ناز کردن و لوس شدن ؛ قیافه یه دختر هم موقع حرف منطق و عقل و بحران احمقانه می شه ... دست خودمم نیست ... قوه تخیل ما ابله و احمقه !!! ... بگم آخرین پلان و برم :
" دختره گوشیش رو در اوورده و نیم خیز شده روی سنگ ها و زبونش رو از دهنش در اوورده و با دقت خاص و آرامش وصف نشدنی تمام حواس ششگانه اش رو جمع کرده که از گنجشک های چند متر اونور تر فیلم بگیره ...

از بالای گلدسته شروع می کنن ناقاره زدن ... ناغاره حتی !!! ... مهم صدای تبل و شیپوره !! ... گنجشکه می ترسه و می پره ... دختره به خودش یه قیافه ملیح و شاد می گیره ... مسرور از این که چه فیلم خوشگلی گرفته ... پسره نیست ببینه اون آدمی تعریف زندگی و سرنوشت و آدم ها رو می زد یه ربع با ورجه ورجه های گنجشک اینور اونور می رفت ...

از چشم خود بپرس كه ما را كه مى‌كشد
جانا گناه طالع و جرم ستاره نيست

او را به چشم پاك توان ديد چون هلال
هر ديده جاى جلوه‌ي آن ماه‌پاره نيست

نگرفت در تو گريه‌ي حافظ به هيچ رو
حيران آن دلم كه كم از سنگ خاره نيست

پ . ن : و تو نام بزرگ خدای خود را تسبیح گوی !!!












   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org