Break که شد هر کی گوشیش رو از کیف و جیبش در اوورد و رفت بیرون تا تشکیل جلسه بده ... خیلی صحنهء جالبی شده بود ... 15 نفر آدم گوشی بدست سرگرم حرف زدن خودشون ، داشتن عین مرغ های توی باغچه اینور اونور می رفتن ... منم لیوان آب بدست مثلآ داشتم هوا می خوردم ... اما تیز شده بودم که ببینم کی داره چی می گه ... همه تقریبآ داشتن حرص می خوردن و سعی می کردن خودشون رو کنترل کنن ... یکی برای میزان سود انباشه ، یکی برای توقف فلان سرمایه گذاری ، یکی برای مالیات فلان خرید ... هر چی مثال در مورد فساد مالی و اداری بود استاد در مورد مدیرای مالی زد ... جرات نکردم بگم برای چی اومدم اونجا ... انگار جدی جدی یه چیزکی هست که مردم چیزها دارن می گن ... جو خوبی داره انجمن ... خیلی بهتر از سازمان مدیریت صنعتی ... درسته جام جم نیست ولی حداقل از بچه های سوسول قرطی (قرتی) خبری نیست ... عاشق ساعت های آخر شب مترو ام ... یاد برنامه های ایرانی های خارج از کشور می افتم که دارن زندگیشون رو تشریح می کنن ... یه دختری می آد جلو و ازم در خروجی رو نشونی می خواد ... سرم رو بلند می کنم ... نگام به چهره ش که می افته ناخداگاه دکمه های باز لباسش می آد توی میدان دیدم ... مشکلش خارج شدن از مترو نیست انگار ... دهنم رو باز نمی کنم ؛ با دست اشاره می کنم و راهمو ادامه می دم ... از سکوت ایستگاه اونم زیرزمینش خوشم می آد ... انگار همه خستن و نای حرف زدن ندارن ... وقتی تک و توک هر کی روی یه صندلی نشسته و سرش به کار خودشه تا مترو برسه ... دقت کردم از هر 5 نفر 3 نفر یه چیزی توی گوششون کردن و خودشون رو سرگرم ... مترو می آد ... آدم احساس می کنه مترو تندتر می ره و پر سر و صداتر ... میرداماد و از اونجا ونک !!! ... بازم سرم به سنگ فرش دور میدونه و قدم زنان دارم دور می زنم دوره میدون ... می رسم دمه ATM بانک سپه ... یه آقای کوتاه قد با لباس و سر و وضع نچندان مناسب یه دفعه داد می زنه " آقا !!!! ... این کارت رو از کجا می کنن تو !! " ... اولین فکری که به ذهنم رسید این بود که سر کارم !!! ؛ یه شیوهء گدایی مدرن ... اما نه ، انگار جدی جدی سپهر کارت بود دستش ... " از اینور باید بزنم یا از اونور " ... " نکنه باید از اینور بزم تو " ... حالا مگه مهلت می داد که نشونش بدم کدوم وری باید بزنه ؟! ... کارت رو از دستش در می آرم ... " اینطوری بزنش داخل " ... می دم دستش ... کارت رو می بره سمت شیار و آروم هول می ده تو ... کارت از دستش قاپیده می شه ... " ااااااااااااا ؛ این که کارت رو برد ؟!؟! " با نگرانی داد می زنه ... شک می کنم نکنه کارت رو پیدا کرده و می خواست یه پولی صاحب بشه ... " کارت خودت بود ؟؟! " ... " آره ... اینم رمزش ! " ... رمزش رو روی یه کاغذ نوشته بود ... خیلی گیج تر و ساده تر از چیزی بود که کیف کسی رو زده باشه ... بهم رمز کارتش رو داد و براش زدم ... " چقدر پول می خوای ؟ " ... "چقدر می ده !؟ " ... " ده ، بیست ، سی ، چهل ؟!؟ " ... باز ازش می پرسم " کارت خودته ؟! " ... " آره ؛ واسم پول فرستادن از دهاتمون " ... دیگه فرض می کنم که کارت خودشه ... بیشتر از این با کسی اینقدر شکاک برخورد کردن کار صحیحی نیست ... دستگاه شروع می کنه به شمردن پول ... متوجه می شم دوتا دختر با دهان باز ، که من و اون چطوری داریم باهم سر و کله می زنیم توی نخمون رفتن ... " آقا دستگاه کار می کنه ؟! " ... یه سوال می پرسن که مثلآ ما فضول نیستیم ... " بفرما ، این رمز کارتته !! .. به کسی ندیااااااا ... پیش خودت باشه همیشه " ... دستگاه کارت رو می ده بیرون ... نمی دونی چقدر با دیدن دوباره کارت چهره ش بشاش و شاد شد ... انگار قید دوباره دیدنش رو جدی جدی زده بود ... کارتش رو می پره بر می داره ... پول ها هم از دستگاه می آد بیرون ... سرگرم جا دادن کارت توی جاکارتی بانک صادراته ... همونی که من تا کارت رو گرفتم انداختم دور !!! ... هواسش اصلآ به پول ها نیست ... " آقا پول هاتونو بر دارین " ... هنوز اون دوتا دخترا هاج و واج دارن ما دوتا رو ورانداز می کنن ... پول ها رو ور داشت و انگشتاش رو تف زد و شروع کرد شمردن ... از ATM چند قدمی عقب عقب رفت ... " جناب شما با من امری ندارین ؟ " ... بدونه اینکه برگرده " قربان شما مرسی " ... از عکس العملش خندم می گیره ... نیش خانوما هم باز شده ... منم می رم تا دور زدن دور میدون ونکم رو ادامه بدم ...
پ . ن : با شب های خسته و کوفته تهران چه حس قریبی دارم !!!! ...
پ . ن : اگه صاحب اون کارت رفت و دید 20 تومن از حسابش کم شد ، خودش ما رو ببخشه ... بیاد خودم باهاش حساب می کنم !