توي آسانسور وزارت بهداشت

توي آسانسور وزارت بهداشت توي شهرك كه پات رو بذاري انگار رفتي توي يه اتاق !!! ... دست شركت OTIS درد نكنه با اين آسانسور ساختنش ... از روي زمين هم امن تر و بي سر و صدا تره ... موضوع خود آسانسور نيست حالا ... اون مردي ه كه مي شينه اون تو و از صبح سحر تا آخر ساعت اداري مجبوره با اسانسور هي بره بالا و هي بياد پايين !! ... از تك تك مراجعين هم با احترام بپرسه " كدوم طبقه تشريف مي برين !! "... هر روز كلي بوي ادكلن و لوازم آرايشي رو تحمل كنه و با كسايي حرف بزنه كه اگه پشت اسمشون آقا يا خانوم دكتر نگي روشون رو برنمي گردونن ... مجوزم رو كه گرفتم و كارم تموم شد باز پام رو گذاشتم توي همون اتاقك ! ... بجاي اينكه بره پايين رفت بالا ... تا طبقه 13 !! ... همه رفتن و من موندم ... پرسيد " كدوم طبقه تشريف مي برين ؟ " ... " همكف اگه لطف كنين ! " ... مي زنه و شروع مي كنه پايين رفتن ... سريع از پشت صندليش يه شيشه شور و يه روزنامه در مي آره و تند و تند اينه و در و ديوار اتاقك رو برق مي ندازه ... تا مي رسيم همكف همه وسايلش رو جمع مي كنه و مي شينه روي صندلي ... " سلام ؛ كدوم طبقه تشريف مي برين ؟ " ... توي يه دنيا به اين بزرگي اينقدر آدم جور واجور مي بيني كه بهترين راه براي آسوده بودن فراموش كردنه ! ... به شدت قواي بينايي و شنواييم به كلمه مالي حساس شده ... سريع تا همچين حروفي مي بينم تيز مي شم و مي بينم كه كي داره چي كار مي كنه ؟! ؛ كي رئيسه و كي مرئوس ؟! محيط كارشون چطوريه ؟! ... شنيديم مالي چي ها آدم هاي پولكي و عوضي هستن ؟! ... البته گلاب به روي ما ... در وصف فلان مدير مالي فلان شركت مملكت كه استاد دانشگاه هم هست اينطور آمده كه اگه بهش بگي 500 تومن نوك اون قله افتاده حاضره 5000 تومن خرج كنه تا اون رو بدست بياره ... و البته شهرت و معروفيت كه پاچه همه رو مي گيره ! ... الان كه نمي شه اين گفته هاي تاييد يا رد كرد ... اما اگه يه روزي آدم عوضي اي شدم حتمآ تاييدش مي كنم ! ... ديروز توي قسمت نشريات رفته بودم كه چشمم به مجلات times و newsweek و غيره افتاد ... كلي شاد شدم كه اينجا نشريات خارجي هم پيدا مي شه ... دوروبره ميز هيچكي نبود ... يكي از مجله ها رو ورداشتم و شروع كردم خوندن تا صاحبش بياد و ازش بپرسم اينا رو از كجا پيدا كرده ؟!! .. يه دفعه يه پيرمردي اومد جلو و نشون داد ميز و وسايلش براي اونه ! ... اقا ما سوالامون رو پرسيديم و خواستيم بريم كه اصرار اصرار كه بردار اين رو بخون ... از من تشكر و دليل و برهان اووردن براي اينكه بعدآ خودم مي گيرم از ايشون قسم حضرت عباس كه اگه همين الان دوتاش رو برنداري من ناراحت مي شم ... آخه قسمت نشريات بسته بود و گويا ايشون پارتيشون كلفت بوده كه تونسته اينا رو پيش خودش نگه داره ... با يه بدبختي اي از شر اون آدم مهربون و خيرخواه خلاص شدم بالاخره !!! ...

پ . ن : چالوس بسته بود ... ساعت 12 شب بود كه دم پليس راه ايستاديم تا بپرسيم جاده باز شده يا نه ؟! ... زدم كنار و دولا شدم سمت پنجره ... از جناب سروان همه سوالا رو پرسيديم و نوبت تعارفات آخر صحبت رسيد ... " لطف كردين جناب سروان ؛ خسته نباشيد " ... تا عبارت خسته نباشيد از دهن من اومد بيرون ... دايي كه انگار خوابه خواب بوده با صداي بلند و رسا گفت " سلامت باشيد ؛ مرسي " ... تموم ماشين زد زير خنده ... من جاي جناب سروان بود ماشين رو سه ماهي خوابونده بودم ! .

پ . ن : آدمي فقط در يك صورت حق دارد به ديگري از بالا نگاه كند ؛
و آن هنگامي است كه بخواهد دست ديگري كه بر زمين افتاده را بگيرد تا او را بلند كند ...












   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org