برنامه رفتن ما نبود ...

برنامه رفتن ما نبود ...تا وقتي كه خودم رو پشت فرمون توي جاده نديده بودم هنوزم توي ذهنم اين بود كه همه مي رن و ما نمي ريم ... راستش رو بخواي علاقه اي هم نداشتم ... يعني عادي شده بود ... فكر نمي كردم بهم خوش بگذره اونقدرا ... مخصوصآ وقتي كه همه دختر پسرهاي هم سن و سال توي دوران امتحانات باشن ... اما تصميم هاي ناگهاني براي هر چيزي خيلي هيجان انگيزه ... مخصوصآ براي مسافرت ... ما رو الكي الكي برداشتن و باز بردن سفر ... همچنان دارم ركورد نبودن در تهرانم رو نگه مي دارم ... اما بوش داره مي آد كه كم كم توي تهران موندگارتر مي شم ... خوبي تهران هم همينه !!! ... خدمات تجاري و آموزشي اي كه داره واقعآ خيلي از شهرهاي ديگه سر شده ... يه سري دوره كه از طرف اتاق بازرگاني برگزار مي شه رو شروع كردم به رفتن ... شروعه شروع كه نه !!! ... از همين هفته ... خودمون رو بالا گرفتيم و بقيه هم جديمون گرفتن ... تا اين حد كه رفتيم و عضو انجمن خبره هاي ايران در زمينه مربوطه شديم ... اول با ترس و لرز رفتم جلو ... بعد كه برخورد بقيه رو ديدم بازم فهميدم يه خبري هست كه خودم نمي دونم هنوز !!! ... يه بنده خدايي به مناسبت قبوليمون يه تراول هديه داد و حسابي انداختمون توي شرمندگي !!! ... هنوزم حاليم نيست چرا اينقدر بقيه حلوا حلوا دارن مي كنن !!! ... بچه هاي دبيرستان نم نم دارن مزدوج مي شن ... يكي بعد اون يكي ... آدم رو به وسوسه شديدي مي ندازن ... مخصوصآ بعد از روشن شدن وضعيت درسيمون تا 2 سال آينده انگاري براي منم خانواده به يه تكاپويي افتاده ... اما هنوز بيشتر اسباب خنده و تفريح شده تا اينكه بخوام جدي بهش فكر كنم ... بالاخره تفريحات سالم يعني همين !! ...

پ . ن : تنها بنايي كه با لرزيدن بيشتر محكمتر مي شود دل است ..












   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org