براي نوشتن در مورد مسافرتي

براي نوشتن در مورد مسافرتي كه ما داشتيم سفرنامه اسم خيلي بي معنيه !!! ... بايد اسمش رو گذاشت سفره نامه ... از توصيف حال و احوالاتش اگه بگذريم مجموع داشتيم : املت پايه دماوند ... آش دوغ و دوغ محلي گدوك ... شيريني بابل و آب پرتقاله رديف !!! ... يه ناهار مختصر براي ارضاء حس نوستالژی فواد ... دلستر دمه ساحل ... آيس پك خزرشهر ... يه سري جغول پغول و هله هوله ... و آخر از همه هم رستوران سالاري و جوجه هاي درسته كباب شده ... اينقدر خورديم كه خوشحالم هنوز سكته نكردم ... گرچه به هدايت ماشين در حالي كه راننده سكته قلبي كرد هر دوتامون حسابي فكر كرديم ... به هر حال يه مسافرت بود پر از حس نوستالژی براي جفتمون و بيشتر فواد ... همون حسي كه با شنيدن آهنگ عشق من ( فرزين! ) من پيدا مي كنم ... حتما شنيدين !! ... برمي گرده به دوران راهنمايي ... شايد شمام درد نوستالژی بياد سراغتون ... " بگو از پاكي چشمت منو لبريز خواستن كن ... با دستات حلقه اي از گل بسازو گردن من كن !!! ... اگه از مرگ باورها از آدما دلم سرده ... نوازش كن تو دستامو كه خيلي وقته يخ كرده ... " ... هي روزگـــــــــــــــــــــــــــــار !! پير شديم رفت !! ... هر بار يه دليلي پيدا مي شه كه بعد از يه مسافرت ديگه صداي خروسي من ديگه در نياد ... حساب داشتم مي كردم از اول امسال و سه ماه گذشته مجموعآ فقط 38 روزش رو تهران بودم ... براي خودش ركودي حساب مي شه ... ببينم مي تونم تا آخر سال حفظش كنم يا نه ! ... فعلا كه به اين نتيجه رسيديم به قول شاعر ؛ پوله كه زمين رو مي چرخونه ... جاذبه ماذبه همه كشكه !!! ... افتادم دنبال يه سري كارايي كه با اينكه غير تخصصي هستن ولي با توجه به وقت پارته من به دردمون مي خوره !!! ... هنوزم تبريكاته كه بهمون داره مي رسه ... جواب بعضي ها رو اينقدر بي روح و بي بخار جواب مي دم كه گمونم آخرين تبريكي باشه كه به كسي مي گن ... يكيش همين بني بشرهايي كه سلام نكردنم بهشون شده بود سوژه ... اما حالا اونان كه خودشون مي آن جلو ... حالم از آدم هايي كه بخاطر موقعيت آدم حساب مي كنن چي براشون مي صرفه بهم مي خوره ... شايد براي همين بود كه نمي خواستم صداي رنبه دورقمي مون بلند نشه كه هر كي هر جوري باهام هست همونجوري بمونه ... خانواده و فك و فاميل و دوستان صميمي كه حسابشون جداست ... اما امان از (....) بگذريم ... همين امروز به گوشمون رسيد كه باز همگي عزمشون رو جزم كردن برن شمال ... خدايش ديگه روم نمي شه پام رو از تهران بذارم بيرون ... اعياشي هم حدي داره آخه !!! ... مخصوصآ وقتي دقيقا يه ماهه ديگه براي يه سري انجام مشاوره و تدريس خصوصي في سبيل الله برم اصفهان باز ... اما بعيد نيست باز شيطون گولمون بزنه ... از اين فرصت هاي ديگه كمتر توي زندگي پيش مي آد ... خدايا از گاناهان همهء ما بگذر ... همونطور كه ما مي گذريم ... ديگه اينقدر مسافرت مسافرت مسافرت كردم كه حال خودمم داره بهم مي خوره ... دير يا زود اينجا گلاب به روتون مي شم ! ...


اما من انسانم ...
گذرگاهی صعب است زندگی؛ تنگابی در تلاطم و در جوش ...
ایمان، یکی چشم بند است؛ دیواری در برابر بینش ...
به خیره مگو که ایمان کوه را به جنبش درآورد
من کوه بی جان نیستم انسانم من !
سنگ مقدس در این جهان بسیار است
صیقل خورده به بوسه‌های لبان خشکیده از عطش ...
ایمان به جسم بی جان روح می بخشد، لیکن
من جسم بی جان نیستم انسانی زنده‌ام من ...
من نابینایی آدمیان را دیده‌ام
و توفیدن گردباد را بر عرصۀ پیکار ،
من آسمان را دیده‌ام
و آدمیان را سرگردان به مهی دودگونه فروپوشیده ،
مرا به ایمان ایمان نیست
اگر اندوهگینت می‌کند بگو اندوهگینم ...
حقیقت را بگو، نه لابه کن نه ستایش ...
تنها به تو ایمان دارم ای وفاداری به قرن و به انسان !
توان تحملت ار هست شکوه مکن ...
به پرسش اگر پاسخ می‌گویی پاسخی درخور بگوی ...
در برابر رگبار گلوله اگر می‌ایستی مردانه بایست
که پیام ایمان و وفا جز این نیست !

پ . ن : اين شعر رو نوشتم كه بدونم اين روزا بدونم اين روزام توي منه منطقم چي مي گذره ... نمي دونم از كيه !! ... اما هر كي هست روحش شاد ...
پ . ن : از پديدآورندگان تعطيلات خرداد ماه هم كمال تشكر رو داريم كه باعث شد مملكت برنامه رقص و پايكوبيشون رو توي كوه و كمر برگزار كنن ... روح اون ها هم شاد !












   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org