بعد از اينكه

بعد از اينكه يه دفعه به سرم زد و از تهران اومدم بيرون ديدم چه كار خوبي كردم !! ... تفريبآ بهترين كاري كه مي شد يكي توي كفش هاي من انجام بده ... تهرانه جهنم ديگه به جهنم گفته بود "زكي !!!" .. بلاتكليفي و انتظار و انتظار ... انتظار براي چي واقعآ خودم هم مونده بودم ؟ ... انتظار الكي كه خيلي دردآورتر از هر صبر ديگه اي ه ... خواستم از خدا گلايه كنم و هر چي از دهنم در مي آد به آدم و عالم بگم ... دم دماي فوران شدن بود كه يكي از شاخك هاي لوسر خراب شد ... گفتم مي رم لوسر رو درست مي كنم و بعدش شب كه شد مي شينم هر چي بد و بيراه آب كشيده و آب نكشيده سراغ دارم نثار زندگي سگي مي كنم ... خونه دوتا فيوز داره ... يكي براي سمت راست خونه و يكي براي چپ ... لوسر سمت راست بود پس فيوز مربوطه را قطع كردم و رفتم بالا نردبون ... يه دور !! . دو دور !!! سه دور ... رسيدم دور آخر پيچوندن چسب برقي كه دور سيم كشيده شده بود ... كه به سرم زد " بابا حسين !! برو اين كليد رو بزن مطمئن باشي برق قطعه !!! " ...
زدن كليد همانا و روشن شدن تمام چراغ هاي لوسر همان ... نشستم پايه ديوار و يه ربعي توي خودم بودم ...
از شما چه پنهون آدم شديم و نشستيم سر جامون ... ليچار بار كردن به دنياي خدا و ايراد گرفتن به كارهاي خدا رو بلكل فراموش كرديم ...
حتي برگشتن از اينكه كسي نياد و اينجا رو نخونه ... اينقدر مورد الطاف شما قرار گرفتم كه لال موني ... نمي شه ديگه " نه ! نخون " گفت ...
با خودمون قرار گذاشتيم كه آدم بشيم و زندگي كنيم ..
اين شد از تهران اومديم بيرون تا ببينم زندگي اونقدار كه توي اين 8 ماه اخير عادت كردم بهش با عذاب همراه نيست ..

پ . ن : مطالعه اينجا براي عموم آزاد است .. ما هم نزديك به آدميت !












   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org